فتو وبلاگ آينه شادي
« قبلي | بعدي »
دوشنبه 9 آذر 1383
v جذب نيروي ِ انساني و سياهي ِ لشگر ، يکي از آخرين مراحل ِ کار است .. اول بايد بداني که دنبال چه هستي ... از اينهمه نيرو چگونه مي خواهي استفاده کني .. روزگار بي رحم است .. اگر گفتي بال و پر بگشائيد و بعد گفتي چه کنم که نمي گذارند .. بيچاره ات مي کنند ... فکر کردي اشک و وقت و انگيزه هاي مردم ، مال مفت است ! ..
همينجور مي گفت و به من زل زده بود ...

به يکباره سربرگرداند و فرياد زد : پسر عموي ام در جبهه اينگونه کشته شد .. تانکها و خودروهاي زرهي عراقي ها ، سر تا پا مسلح به پيش مي آمدند .. فرمانده که گويي صورت اش گل انداخته بود و هوس لقاء اش گرفته بود ، فرمان حمله داد .. پسر عمويم يک لباس داشت و يک تفنگ کلاشينکف ِ کهنه ، يک سربند و ديگر هيچ .. فرمان حمله صادر شده بود ، به يکباره پسر عموي ام با باقي دوستان اش حمله کردند .. الله اکبر ... و در يک چشم به هم زدن همه جا لبريز از خون و گوشت و جسد شد .. پسر عمويم سال سوم دبيرستان بود ..فرمانده هم رفت ، اما آنکس که از پشت بيسيم فرمان حمله داده بود الان از خون ِ آنها نان مي خورد ...

همينجور مي گفت و مي گفت .. و در امتداد يک خط کج و معوج پيش مي رفت .. پائيدم اش تا ناپديد شد .. و من آنشب تا صبح به آن انديشيدم که چگونه بنويسم اش .. به ارزش ِ نيرو و منابع انساني انديشيدم .. به خودم .. آري اگر به خودم به انديشم ، تو را بيشتر خواهم فهميد .. منهم شرقي ام.


» نوشته شده در ساعت 00:24 توسط باباي عرفان
لينک ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتي ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده ، بلامانع است »