|
v حجمي لجوج و باران زا ، بر درياي بي قراري ..
وقتي خبر تائيد شد ، به ايرانمهر نرفتم ، جرات اش نبود ، چندين سال پيش ترَش نيز ، وقتي هنوز سر حال بود ، با آنهمه اصرار دوستان دانشکده هنر باز هم نتوانستم بروم ، هنوز هم توان اش را ندارم ، هنوز هم احساس مي کنم حضورم مزاحم ازدحام آنهمه زيبايي است ، وضعيت ام با شاعران زنده حال حاضر نيز همين است ، شماره تلفن شان را دارم و جرات و توان گفتگو را نه! .. آنروز مرخصي گرفتم و براي چند روزي به کوه و جنگل و پارک پناه بردم ، آنجا که حضور او را هميشه مي ديدم .. هنوز هم مي بينم حضور او را .. در تک تک وبلاگ ها ، در تک تک واژه ها ، در تک تک انديشه هاي آزادي خواه و زندگي باور ، در تو و حتي در چشمان حسرت به دل مانده ي ابلهاني که او انکارشان مي کرد .. بزرگ است و بزرگ خواهد ماند .. آنکه مرگ اش ميلاد پرهياهوي هزار شه زاده بود .. اينها را بخوانيد : :: براي زخم قلبت اي بامداد خسته ايران ، مسعود بهنود :: "پايان ماجرای زمينی"ی يك حماسه (١)، مسعود نقرهكار :: بامداد ، هميشه بامداد ؛ شبح و ... |