|
سه شنبه 27 اسفند 1387
[+] . . Alone . . Kenny G گاهى فکر مىکنم آنکسى که در 19سالهگى بر من ظاهر شد و آن حرفهايِ عجيب را در
جامِ جانام ريخت؛ مىتواند يا مىتوانست همان کسى باشد که در اين داستان، شاهدِ
کابوساش بودهام.. عکس از احمد محمودآبادى است..
در راه پاريز بوديم که لاستيک عقب ِ موتور بابا پنچر شد.. اين تا به امروز براى ما اتفاق نيفتاده بود.. پدر مستاصل و ناراحت، پس از کمى اينور و آنور رفتن، رينگ موتور را درآورد و موتور را در گوشهاى خارج از محدودهى جاده بر روى زمين گذاشت.. رو کرد به من و گفت: مصطفا جان، مىخواهى به شهر بيايى يا همينجا مىشينى تا من زودى برگردم؟.. خودش هم مىدانست حوصلهى برگشت به شهر را ندارم.. ساعت حدود 3 يعدازظهر بود.. رفت و برگشتاش کمى کمتر از يک ربع نمىشد.. در دو طرف جاده سيمخاردارهاى پادگانى نظامى، جاده را محاصره کردهبود.. پارچهى کوچکى از خورجين برداشتم و نزديک موتور، کنار ِ چند بوتهى سريشو نشستم.. پدر خيلى زود ماشينى گرفت و دستاش را به علامتِ خداحافظى به هوا پرتاب کرد.. تازه به سيرجان آمده بوديم و هنوز کار ساخت و ساز ِ خانهى جديدمان تمام نشده بود.. امسال من کلاس ِ پنجم دبستان بودم و امروز آخرين امتحانام را دادم.. سال ِ سختى بود.. دوبار مدرسهام را عوض کردم..و مطمئنام که نمرات ِ امتحانىام بسيار بد خواهد شد.. دستام را زير سرم گذاشتم و دراز کشيدم.. کلاغى در چند قدمىام راه مىرفت.. مور مورِ عجيبى در بدنم احساس کردم..
***
چهارده روز گذشته و تازه امروز کمى از خشمام فرونشسته است..اما هنوز يک بغض، يک فريادِ در گلو خفه شدهاى داشتم که نمىدانستم چگونه از دستاش رها شوم.. هر چه مىکردم چشمام اشکى نمىريخت و گلويم خلطى نداشت.. گوشهايم به نظر کيپ مىآمد.. طبق عادت مىخواستم با دستام، سوراخهاى ِ بينىام را بگيرم و محکم بادشان کنم اما لامصب دست نداشتم.. اولين لحظهها برايم حس ِ جالبى داشت اما حالا پس از گذشت ِ چهارده روز ديگر عادى و کمى هم لوس شده بود.. 34 سال با آن بدن ِ کوفتى زندگى کرده بودم و حالا پس از گذشت اين روزهاى پرماجرا دلام مىخواست از دستِ هويتى که هنوز با من است خلاص بشوم.. بُغضى داشته باشى با حس کيپشدن ِ گوشهايت.. اما حتا دهانى اساسى براى فرياد کردنِ صدايت نيابى.. آخر ميوميو و قارقار و عوعو هم شد فرياد؟.. مهلتام هم که انگار رو به پايان است.. 14 روز از سرم هم زياد است.. بگذار بخار بشوم و به هوا بروم.. اينهم تجربهى جديدى ست.. همان بهتر که آنقدر از خودم جداجدا بشوم تا ديگر کسى به نام احمد پسر مسعود در اين دنياى نامرد نماند.. چه خوب که اينجورى شدهام.. مردهشورم را هم که الحمدلله ديدم.. ديگر چه مىخواهم؟.. اين دو هفته تنها چيزى که ياد گرفتهام قابليت حرکت با جانوران است.. اين يکىاش را حسابى دوست داشتم.. انگار آنها هم خيلى از اين يکىشدنها خوششان مىآمد.. به راحتى مىتوانستم حيوانى را انتخاب کنم و با انداماش حرکت کنم.. مثل ِ جادوگرهاى مکزيکى که مَندِلى تعريف مىکرد شده بودم.. طفلک مندلى.. مردم از خنده!.. گربه که شدهبودم، يواشکى وقتى در اوج ِ نعشهگىاش هوا را نگاه مىکرد چنان صدايِ جيغِ ترسناکى از گربه کشيدم که مثل ِ سگ از جايش پريد.. نعشهگىاش کوفتاش شد.. ژهرِمار.. باز هم همان فحشهاى آبدار و کشدار هميشگى و بعد هم دوباره خواب.. من اگر کمى کمتر کشيده بودم يا بهجاى کشيدن، عرق مىخوردم، الان مىتوانستم مدتزمان بيشترى را با جانوران طى کنم و مجبور نبودم آنقدر منتظر باشم تا جانورى در آن نزديکىها پيدا بشود و من در او حلول کنم.. اما خودمانيم آ.. اگر همينها را هم نمىکشيدم، باورکن ممکن نبود اين راز را بتوانم کشف بکنم يا آن نقشههاى بامزه را در ذهنام به هم برسانم.. روشِ حرکت با حيوانات را وقتى کشف کردم که تنام را توى خاک مىکردند.. خاکِ رويِ گورم که همسطح زمين شد، مادرم و زنم کمى اشک خيراتام کردند و پيِ کارشان رفتند.. آنقدر حالم دگرگون شدهبود و دلم بهحال خودم سوخته بود که نمىدانستم چهکار بکنم.. يکباره يادم آمد که يکى از رفقايِ موادفروشِ قديمى، بستههاى ِ حشيشاش را پشتِ درختِ کاج، نزديک ِ سردخانه قايم مىکند.. به هواى بوى حشيش هم که شده به سمت درخت کاج رفتم.. ديدم کلاغى روى مواد نشسته است.. نزديکتر که رفتم يکباره احساس کردم همهچيز يکجور ديگرى به نظر مىآيد.. و بعد هم ديدم که دارم پرواز مىکنم.. گفتم واى، شنيدم قار.. بيرون را که نگاه مىکردم، قبرستون رنگ ديگرى گرفته بود.. آشناتر به نظر مىآمد..مثل اين مىمانست که آدم از چشم ِ يک کلاغ به دنيا نگاه کند.. بهيکباره فهميدم من در کلاغ شدهام.. مانده بودم اين ديگر چه صيغهاى است که آدم در کلاغ بشود.. همينطور که به اينها فکر مىکردم يکباره هوس کردم بروم سمت خانهى خودمان.. هنوز نطفهى هوسام بسته نشده بود که کلاغ مسيرَش را عوض کرد و به سمت خانهى ما پرواز کرد.. البته در چند قدميِ خانه به يکباره احساس کردم کلاغ از من گذشته است و من معلقام.. گفتم که!.. اگر کمى کمتر مىکشيدم و بهجايش عرق مىخوردم، توان ِ کنترل ِ کلاغام بيشتر مىشد.. حالا البته کمى بهتر شدهام.. خب معلوم است، استخوانى ندارم که درد بگيرد.. هوسِ خوابيدن باکسى هم ندارم. بدن که داشته باشى، هزار جور نياز و خواهش دارى.. اما الان من يک تودهى اثيرى چندگرمى بيش نيستم که مثلِ همهى تودههاى اثيرى چندگرميِ ديگر فقط تا 14 روز پس از دفنشدنام، دوام داشته و بعد بخار مىشوم.. روز پنجم اصلن فکر مىکردم شايد من فقط يک تکه خشم هستم.. يا يک تکه فرياد که در هوا معلق مانده است.. بايد راهى پيدا مىکردم تا بتوانم خود را از دست اين بغض، اين فريادِ در گلو خفه شدهاى که هنوز کاملن تمام نشده است، رها کنم.. اينهمه دروغگو، اينهمه مالِمردمخور، اينهمه دزد، اينهمه قاتل.. آنوقت فقط بخاطر اينکه من تويِ هپروتِ خودم بودم و حالا خب، چند فحش آبدار به خواهرِ سليطهى رئيسِ قلچماقِ منکرات هم داده بودم بايد اينطورى برايِ من پروندهسازى بکند؟.. حيف!.. آنروز آخرين مرحله از مراحلِ يک خلسهى عجيب را طى مىکردم که اگر اين مرتيکهى قالتاق، مزاحمام نشده بود و داد و فرياد نکرده بود، الان ديگر به آن چشمه در عالمِ هپروت رسيده بودم.. و مىتوانستم طبقِ حساب و کتابهايم، بدون مصرفِ مواد هم به آن چشمه دست يابم.. آنوقت من ديگر مىتوانستم در همين دنيا و زمانِ زنده بودنام، به تجلى برسم و مجبور نباشم بخاربشوم و بههوا بروم.. تازه مىتوانستم دستِ مندلى و هزارتا مندليِ بالقوهى ديگر را هم بگيرم و تا سرِ آن چشمه ببرمشان.. باز هم خوب شد آنروز کمى دقِ دلىام را سرش خالى کردم.. اما عجب نامردى بود کرهخرِ حرامزاده.. لااقل به سگِ خودت رحم مىکردى الاغ.. آنروز وقتى داشت در باغاش ترياک مىکشيد، من تصميم گرفتم سگ بشوم و لااقل کمى از خشمام را کم کنم.. هنوز دو پارس هم نکرده بودم و يک گازِ کوچک هم از پايش نگرفته بودم که نامرد هفتتيرش را درآورد و زد وسطِ تخمِ چشمهاى سگاش.. لذتِ سهچهارتا پارسِ اساسىام، خيلى زود به حسرتِ زوزهاى درخوننشسته تبديل شد.. کيف مىکنى؟.. هاها.. آدم وقتى به موجودى اثيرى تبديل مىشود، بدجورى شاعر مىشود.. من خب البته قبلن هم حساش را داشتهام.. خب پسرجان.. ديگر بايد بروم.. فقط مىخواستم کمى با موهايت بازى کنم.. وقتى داشتم رد مىشدم تا از حسينآباد بخار بشوم، ديدم خوابيدهاى؛ يادم آمد من تو را آنروز سرِ سهراهِ غريب در شهر ديدهبودم که کنارِ بابايت ايستاده بودى و داشتى به من نگاه مىکردى.. من حس کردهبودم که تو با بقيه فرق دارى.. الان هم نگران نباش، پدرت تا چند ثانيهى ديگر برمىگردد.. من موتورتان را پنچر نکردهبودم ها.. اين تقدير خوب من و قسمتِ عجيب تو بودهاست.. دنيا اينجورىست ديگر.. فکرش را نکن پسر.. تمام مىشود.. آخيش.. الان چه حسِ خوبى دارم.. انگار همهى بغضهايم دود شده است و به هوا رفته است.. چقدر خوب شد که تو اينجا خوابيده بودى پسر.. قربونِت برم اوسْسا کريم.. قار.. قار..
***
با تکانى ناگهانى بيدار شدم.. لابد پدرم بود که برگشته بود.. حتما لاستيک ِ عقب ِ موتورش را پنچرگيرى کرده بود و مرا صدا مىزد و با دست تکانام مىداد تا بيدار بشوم.. احساس مىکردم يک بغض، يک فرياد در گلو خفه شدهاى، گلويم را فشار مىدهد.. چشمهايم نيمهباز بود.. بر روى جيب پيراهنام چيزى مثل ِ گـُـه ِ تازهى کلاغى چسبيده بود.. هرچه کردم نتوانستم بلند بشوم.. دهانام کيپ شده بود.. شروع به باز و بسته کردن ِ دهانام کردم اما صدايى در نمىآمد.. پدرم حالتام را که ديد، حسابى ترسيد.. سريع بلندم کرد و محکم به پشتام زد.. در گوشم صداى گربه و سگ و کلاغ در هم شده بود.. صحنهى بهدارکشيدهشدن مردى که 14 روز پيش در مراسم اعداماش شرکت کرده بوديم، چشمهايم را مىسوزاند.. نفسام در نمىآمد.. احساس مىکردم يک بغض، يک فرياد در گلو خفه شدهاى، گلويم را فشار مىدهد.. ناگهان صدايِ زوزهمانند عجيبى مثل آخرين حرفهاى ِ احمد پسر مسعود که 14 روز پيش در مراسم ِ اعداماش شرکت کرده بوديم، از گلويم خارج شد.. زينگ زينگ ِ اين صداى آکنده از خشم والتماس بارها در مغزم تکرار شد و بهيکباره در فضا فرياد شد: آهاى مردم! .. از من.. از من.. ازمن فقط يک وافور و چند حبِ ترياک گرفتهاند.. »
نوشته شده در ساعت 15:15 توسط بابای عرفان
موضوع :
» درین مقام مجازی
تازه ترين نوشته های مرتبط با اين موضوع ● بهنام آزادی بیان: رونمایی و انتشارِ رمان ● بهنام صداقت: معرفی کامل نویسندهی وبلاگ شادی شاعرانه ● بهنام انسان: بیامضاء باشتر از خویش
نحوه نگارش :
داستان واره
تازه ترين نوشته ها به همين شيوه ● بهنام آزادی بیان: رونمایی و انتشارِ رمان ● می ما نم ات ● چاره گاه ِ ساکنین ِ یک مجتمع ِ اخطارگرفته : جمع کردن ِ دیش ها یا کندن ِ خندق؟
لينکها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است » |