|
دوشنبه 26 اسفند 1387
[+] . . Tango to Evora . . Loreena McKennitt به ياد صادق و رضاقلىخان هدايت به خاطر بوفکور و چشمهى خورشيد، کتاب غزليات پرغوغاى مولانا -به انتخاب وى- که از 15 سالهگى با من بودهاست.. شايد بودن با چشمهى خورشيد مولانا بهطور ناخودآگاه من را بهشدت شيفته و آشفتهى بوفکور کرده بود.. ضمن آنکه مطالعهى کتاب دکتر شميسا و آشنايى با صادق هدايت نيز بىتاثير نبودهاست.. بوفِ کور خوانش خاصِ هدايت از مولاناست با همهى آنچه جدش، بالاى رف برايش يادگار گذاشته بود.. در بساطِ پرغوغايِ مولانا، همهچيز يافت مىشود و من در طى اين 20 سال هر بار چيز جديدى از اين بساط کش رفتهام.. مولانا گاه با بىرحمى به تو مىخندد آنچنان که مو بر تن آدم راست مىشود و گاه بهتمامى تو را در آغوش مىگيرد.. او با تو همراه است، به تو بشارت مىدهد، تو را مىترساند، گاه هدايتات مىکند و گاه شادىشاعرانهات.. تفاوت بزرگِ مولانا و حافظ اما به کميت و کيفيت شاگردان و مخاطبان ايشان مربوط است.. و نيز به بدعهدى زمانهى ايشان.. هرچند.. برنقدِ سخن جانا، هين سکه مزن ديگر.. کانکس که طلب دارد، او کان ذهب بيند.. بوفکور تلاشِ خودآگاهى صادق و ناخودآگاهى حقيقتجوست براى تجلىدادنِ سنت و معناکردنِ مدرنيته که متاسفانه در بنبستِ نفسگيرى خفه مىشود.. تعبيرهايى که در ديوان غزليات پرغوغاى مولانا وجود دارد را با کمى حوصله با تعبيرهاى بوف کور مقايسه کنيد.. هدايت همان کسى است که بهخاطر شرايط خاص آن دوران و نيفتادنِ شورِ مستى در جان جامعه شايد، ناز مىکند و مولانا بر او زشت مىخندد.. در شعر مولانا صنمِ قبلهنمايى است که در يک تجلى شگرف -وقتى آينه در آينه مىشود- خم مىشود و او را مىبوسد.. گاه در شعرهايش از سالک مىخواهد که از جوى بجهد (بجه از جوى مرا جوى، که من از جوى جهيدم).. گاه با تعابيرى خشک و ترساننده او را هجو مىکند.. و گاه : مولانا باعث شد نزديکِ چهار شعر و يک خوابِ من تعبير شود.. مراسم سالگرد مختارى و پوينده بود، من در دايرهى ترديد و يقين و خوف و رجا چرخ مىزدم.. اعلاميهها را ديدم.. يکباره حسى به من گفت از مولوى بپرس.. کتاب را باز کردم.. اينچنين رقم خورد: صنما به چشم شوخت که بهچشم اشارتى کن .. نفسى خراب خود را بنظر عمارتى کن.. دل و جان شهيد عشقت بدرون گور قالب.. سوى گور اين شهيدان بگذر، زيارتى کن.. اين شعر ادامه دارد و شعر بسيار زيبا و عجيبىست.. من به امامزاده طاهر رفتم و يکباره همهى شعرها و خوابهايم تعبير شد.. وقتى از مزار بازگشتم.. کتاباش را باز کردم.. تو گويى مولانا برندهى يک قمار شده باشد.. مىرقصيد و مىرقصيد و مىرقصيد و مىگفت: از ثريا به زمين آمدهبودم امروز.. بههرحال!.. من ابتدا مىخواستم طرحى مثل بوفکور براى رمان بريزم.. اما هم خيلى سخت بود هماينکه حيفام آمد اين کلافى که براى خودم هنوز پيچيده و سردرگم است را پيچيدهتر کنم.. متن زير را در همين حال و هوا نوشته بودم.. با هم بخوانيم: در زندگى لحظاتى هست که روح را آهسته آهسته از انزوايِ زمين خارج مىکند و مثل ِ خورشيد، نور را در لحظهلحظهى زندگىات، در شبکيهيِ تنات روان مىکند.. اين نورها را نبايد فقط براى خويش نگه داشت.. و در سياهچالِ قيرگون ِ جهلهاى ِ مرکب، بىهيچ انعکاس و اظهارى دفن کرد.. حتا اگر عمومن حق داشته باشند که اين تجلىهاى باورنکردنى را جزو اتفاقات و پيشآمدهاى نادر و عجيب بشمارند يا خوشباورانه اين نور ارزانىشده از روحِ هستى را هالهاى فقط براى ِ اطراف ِ سر خويش فراز کرده و مردم را بر سبيل عقايدى کلاسبندى شده و روشهايى مصلوب و عادتشده، به دنبال مفاهيم ِ از قبل تعريفشدهى خويش فراخوانند؛ زيرا بشر هنوز راه ِ راحتى براى رسيدن به آن پيدا نکرده و تنها راه ِ بسيار سختِ فعلىاش، حقحقکردنى ويرانتر از بوف و نوشيدنِ شرابِ صداقت از لبِ نيلوفر آبيِ آرميده در گلدانِ راغهاى است که عمو يادگارهاى شرقى، در پستوخانهى کلمات، از ترسِ يغماى جهلِ دشمنانِ خودخرافهپرست، مخفيانه بارگذاشتهاند.. آيا روزى علم و عقل خودآگاه بشر، به اسرار اين تجلىهاى ِ ماورايِ عادتها و نگرشهاى رايج - اين انعکاس نورانيِ روح که در حالت اغماء و برزخ، بين خواب و بيدارى جلوه مىکند- پى خواهد برد؟.. آيا مىشود تا انسان از قيد روزمرگى، ترس، دروغ و ازپيشجوابداشتن براى هر چيزى خود را رها کرده، از روزنهايى رفيعتر به جايگاهِ همهى منهاى ِ خويش در اين هستيِ بىکران نگاه کند؟.. من فقط به شرح يکى از اين پيشآمدها مىپردازم که براى خودم اتفاق افتاده و به قدرى مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان ِ نورِ آن را تا زندهام بر پيشانيِ کلماتام نقش مىزنم.. من سعى خواهم کرد آنچه را يادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم.. شايد بتوانم راجع به آن يک قضاوتِ کلى بکنم..نه!.. فقط اطمينان حاصل بکنم و يا اصلن خودم بتوانم کارى بکنم تا براى هميشه آن لحظاتِ شگرف را زندگى کنم.. نگاه پراهميت به اين مساله بسيار حياتى است .. چونکه مىترسم يک انحرافِ جديد، يک راهِ فرار هولناکِ ديگر، يک چاه ِ عميق که مارناگِ تظاهر با نيشهايِ زهرآلودِ تعصباش در آن چمباتمه زده، در مسير خرد و حقيقت حفر شود.. اگر حالا تصميم گرفتم که بنويسم، فقط براى اين است که سايهام را در چشمهى خورشيد شستشو داده، آنرا از سرِ خوانندگانِ بسيارِ عزيز شادىشاعرانه بردارم.. سايهاى که هميشه در خوابهاى همسرم ظاهر مىشود و جدول ِ کدهاى کلماتِ رهايىبخشام را در دستهاى خويش مخفى مىکند.. سياهمستِ گستاخ و لجبازى که با آن اندام اثيرى و مهآلودش، هميشه در من آهسته و دردناک مىسوزد و مىنوازد.. هرچند او با همهى تعلقاتِ زمينى و آرزوهاى بزرگ، من را در ناگزيرگاه ِ پول و حسرت و روزمرگى، قطعهقطعه نکرد.. با من مدارا کرد تا حالا که روبرويم چمباتمه زده و مثل ِ اين است که هر چه مىنويسم، با اشتهاى تمام مىبلعد.. نه!..من و سايهى عزيزم با هم مىنويسيم.. گاهى من خواب مىبينم تا او بنويسد و گاهى او در کمبن من مىنشيند تا آنچه نوشتهمىشود در تکگويى و تصاحبِ متن به شعار تبديل نشود..قلم در چرخش ِ من و او از سايه به آفتاب، از خودآگاه به ناخودآگاه، پروانهوار مىرقصد.. تا من و او بر روى جلد قلمدانِ خيالمان، تصويرى ماندگار نقاشى کنيم.. و آن تجليِ باورنکردنى، آن جوشش ِ عميقِ نور در لابهلاى خويشتن را بازخوانى کرده، از نويسشِ موبهموى ترديدها، ترسها، يقينها و اميدها؛ شرابِ شکوفايى را از دستِ عمو يادگارهايِ باشکوه و بسيارعزيزِ آسمانِ شعر و شهود و اشراق نوش کرده، شعورِ روندهاى در رگهاى کلماتمان راهى کنيم.. »
نوشته شده در ساعت 21:24 توسط بابای عرفان
موضوع :
» درین مقام مجازی
تازه ترين نوشته های مرتبط با اين موضوع ● بهنام آزادی بیان: رونمایی و انتشارِ رمان ● بهنام صداقت: معرفی کامل نویسندهی وبلاگ شادی شاعرانه ● بهنام انسان: بیامضاء باشتر از خویش
نحوه نگارش :
» انديشه و فرهنگ
تازه ترين نوشته ها به همين شيوه ● بهنام زندگی: عهدنامهی کودک از حیرت ِ گلستان ● بهنام حضرت عشق ● در دایرهی پرهیز / پورنو / اروتیک
لينکها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است » |