يادداشت‌های بابای عرفان
. به‌نام زندگی: عهدنامه‌ی کودک از حیرت ِ گلستان
یکشنبه 25 اسفند 1387

[+] . . Sogand . . Babak Afshar


ذهن در غوغاى سکوتى رها بود.. حروف از تجزيه‌ى کلمات، در حرکاتى سيال، فاصله‌ى چشم تا خورشيد را راه مى‌رفتند .. نورى نوازش‌گر، بر همه‌ى سلو‌ل‌ها مستولى بود.. کالبدِ رنجور کلمات، در يک تجليِ عجيب، گنجى از نور شده بود.. تن احساسِ يگانگى و تعادلى بسيار عميق با ذهن داشت.. ذهن از وحشتِ کويرى داغ‌تر از انگاره‌ى دوزخ، به‌سلامت عبورکرده‌ بود.. نور از ذره‌ذره‌ى وجود مى‌تابيد..

کودک از شکوهِ يک تجلى بزرگ در کشاکشِ شوريدگى و رنج و روشنگرى پرده‌ برداشته بود.. در اوجِ ياس و تنهايى و تحقير، به‌ناگاه خويش را در آغوشِ بزرگ‌ترين شاعرِ سياسى و اجتماعى دوران‌اش يافته بود.. غرق در بوسه و تقدير و عشق.. حافظى بزرگ، زنده‌تر از هر جنبنده‌اى، حق‌گوتر از هر بوفى، آيه‌تر از هر آيت‌اللهى، باهوش‌تر از هر فيلسوفى، مغرورتر از هر رندى، آگاه‌تر از هر دانشمندى، رفيق‌تر از هر سوسياليستى و اندوهگين‌تر از هر طنزپردازى از لابه‌لايِ شعرهايش بيرون جهيده بود، از آسمانِ کلمات‌اش با گلبرگ‌هاى شعر، اشک‌هاى او را پاک کرده بود و عنانِ بيان را مستانه به‌دست گرفته بود ..

کودک مست حضور عشق بود.. او هرگز گمان نمى‌کرد از پسِ يک کتاب‌بازکردنِ آنى و نگاه‌کردنى سرسرى به يک غزل و بازنويسش‌اش در وبلاگ، به يکباره بسيارى از ناگفته‌ها را بازگو کرده و هرآنچه را که مى‌خواست به ديگران نگويد، با شيواترينِ شيوه‌ى ممکن فاش بيند..

آه حافظ.. رامشگر رازهاى عشق..

کودک از آن‌روز، کاوشى آشفته را آغاز کرد و هر روز در ارتباطى عميق‌تر با روحِ کلمات، نور را و ارتباطى عميق با اسرار وجود را در جاى‌جايِ ذهن و زندگى‌اش احساس کرد.. خواب‌هايش تعبير شد.. شعرهايش را به واقعيت تحميل کرد.. و به طرز واقعن عجيبى، از هيچ شد..

کودک اما به جد معتقد است جامعه‌ى امروز ايران، آن‌چنان باشعور و فرهنگِ سرشارش شيدا شده‌است و آن‌قدر اشتياقِ شدن دارد که بايستى هرچه‌ زودتر دغدغه‌ها و بغرنج‌هاى حضرت حافظ را رفع کند.. قصه‌ى درازِ دورى از جامِ باده را کوتاه کند.. و با توکل بر عشق، به نام خدا و زندگى، دايره‌اى به مرکز حافظ ترسيم کند و مطمئن باشد همه‌ى امامان‌ و پيامبران با رغبت و بى‌هيچ شرطى در اين دايره حضور خواهند يافت و بسيارى کاوشگر و انديشمند و دانشمند که خوانش‌گرانِ پيامِ هستى‌اند، از مارکس گرفته تا اديسون، يونگ و داروين تا همه‌ى آن‌هايى که در آينده‌ مى‌آيند، در اين دايره‌ جاى خواهند گرفت.. دايره‌ى حضورى که هستى را معنايى ديگر مى‌بخشد..

اين کودک حاضرست به‌احترامِ اين‌همه شکوه و شرر ، شيفته‌تر از هر شهيدى، ماه‌ها و سال‌ها، در برابرِ ديدگانِ دوست با دوستان برقصد؛ اما گمان مى‌برد اگر قسمت آن‌چنان است که بغرنج‌هاى استادش حافط، هنوز هم پس از گذشت قرن‌ها رفع نشود، هرگونه سياستى را دست‌وپازدنى مسخ، در مردابِ مرگ مى‌بيند.. سياست آن‌گاه ارزش دارد که در پيِ احقاق حقِ انسان و رفع‌ِ بغرنج‌هايى باشد که فرصت‌هاى شدن را قرن‌هاست از آدمى ستانده‌است.. اين کودک آرزو مى‌کند تا آن‌کس که خطوطِ حافظ را ‌خوانده‌است، اگر شيفته‌ى نور و حقيقت است و اگر جستجوگرِ هزارتوى اسرار ِ هستى ست، راهِ خويش را دوباره مرور کند و فرصتِ نور را حرامِ ستيزهاى سرد از پيِ استيلا و سهم‌برى‌هايِ ساده، به رقصى پست بر پرتگاهِ پول و پالان و پندارهاى پوچ تبديل نکند.. و با همتى حافظ‌ وار؛ حق‌مدارانه و صبور، صادقانه و صريح، طنازانه و به‌هوش، منصفانه و رفيق؛ انسان و عدالت و عشق را فريادى در ياد شود..

دمی با غم به‌سربردن جهان یک‌سر نمی‌ارزد..............
..............به‌می بفروش دلقِ ما، کزین خوش‌تر نمی‌ارزد چشم


» نوشته شده در ساعت 11:00 توسط بابای عرفان
لينک‌ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است »

[ Movable Type3.2 | Persian Tools ]