يادداشت‌های بابای عرفان
. به‌نام حضرت عشق
شنبه 24 اسفند 1387



[+] . . Shame Va Parvaneh . . Misaghian
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم..
الحمدلله رب العالمين..
الرحمن‌الرحيم..
مالک‌ يوم‌الدين..

معناى ويژه‌ى دين از لغت‌نامه‌ى دهخدا: نام فرشته‌اى است که بمحافظت قلم مامور است.. از ايزدان آئين زردشتى است و نگهبانى روز بيست وچهارم ماه به ايزد دين سپرده شده است.. روز بيست و چهارم بود ازماههاى شمسى.. نيک است در اين روز فرزند به مکتب فرستادن و نکاح‌کردن.. ابوريحان بيرونى در فهرست نام‌هاى‌ روزهاى ايرانى نام اين روز را «دين» و در سغدى هم «دين» و درخوارزمى نيز «دين» ياد کرده است..
اينهم مجموعه‌اى از فال‌هاى لحظه‌اى.. از کتابهاى دمِ دست.. به شرط عشق، قلم يا خاطره:

عشق تو نهال حيرت آمد.. وصل تو کمال حيرت آمد.. بسر غرقه‌ى حال وصل کاخر.. هم بر سر حال حيرت آمد.. يک دل بنما که در ره او.. بر چهره نه خال حيرت آمد.. نه وصل بماند و نه واصل.. آنجا که خيال حيرت آمد.. از هر طرفى که گوش کردم.. آواز سوال حيرت آمد.. شد منهزم از کمال عزت.. آن را که جلال حيرت آمد.. سر تا قدم وجود حافظ.. در عشق نهال حيرت آمد..

ديوان خواجه شمس‌الدين محمد - حافظ شيرازى کتابفروشى فخر رازى- چاپ 1368 - اين کتاب در دوران راهنمايى از طرف آقاى بحرينى به من هديه داده شد.. يکى از هم‌کلاسى‌هايى که هر کجا هست خدايا به سلامت دارش..
قلم از عشق بشکند، چو نويسم نشان تو.. خردم راه گم کند، زفراق گران تو.. که بود همنشينِ تو، که بيابد گزين تو؟.. که رهد از کمين تو، که کشد خود کمان تو؟.. بگشا کار مشکلم، تو دلم دِه که بى‌دلم.. مکن ايدوست منزلم، بجز از گلستان تو.. چو خليلت در آتشم، ز تَفِ آتشت خوشم.. نه چنانم که سرکشم، ز غم بى‌امانِ تو.. رُخم از عشق همچو زر، ز تو بر من هزار اثر.. صنما سوى من نگر، که چنينم بجان تو.. که بيايد بکوى تو، صنما جز ببوى تو.. سبب جستجوى تو، چو بود گل‌فشان تو.. مَلک و مردم و پرى، ملِک و مير و لشگرى.. فلک و مهر و مشترى، خجل از آسمان تو.. چو تو سيمرغ روح را، بگشايى در ابتلا.. چو مگس دوغ درفتد، بگَهِ امتحان تو.. زاشاراتِ عاليت، ز بشاراتِ صافيت.. مَلَکى گشته هر کدام، بدمِ ترجمانِ تو.. همه خلقان چو مورگان، بسوى حرمتت دوان.. همه عالم نواله‌اى، ز عطاهاى خوان تو.. بنواله قناعتى، نکند جان پرآفتى.. که طمع دارد از تو او، که شود ميهمان تو..

چشمه‌ى خورشيد، غزلياتِ پرغوغاى مولانا؛ چاپ دوم، نشر نمونه، بهار 1368
.. مى‌توانيم اين فرشتگان را در مفهوم مادى آن به‌صورت نيروهايى محرکه يعنى داراى شکل مارپيچى يا در اصطلاح جادويى و روحى مثل ارواحى در نظر گيريم که مجموعه‌ى آنها روح خلاق، دم يا نفخه، بنابراين گردباد را تشکيل مى‌دهد..

ادگار مورن : طبيعتِ طبيعت، چاپ 1374، انتشارات سروش
..عشق بنده‌ايست خانه‌زاد که در شهرستان ازل پرورده شده‌است، سلطان ازل و ابد شحنگى کونين بدو ارزانى داشته، و اين شحنه هر وقتى بر طرفى زند و هر مدتى نظر بر اقليمى افکند. ودر منشور او حسن نبشته است که در هر شهرى که روى نهد، بايد که خبر بدان شهر رسد، گاوى از براى او قربان کنند..

شيخ اشراق: فى حقيقه‌العشق، تهران، مولى، 1381
..عشقِ مادرى جزيى از حساس‌ترين و فراموش‌ناشدنى‌ترين يادآورى‌هاى دورانِ بزرگ‌سالى است و ريشه‌ى اسرارآميز هر شکل‌پذيرى و دگرديسى، بازگشتى به نزد خود و غوطه در خودمان، به عمق ساکت هر آغاز و هر پايان، اين تصويريست شناخت‌پذير در شکل خصوصى و نزديک و بيگانه مانند طبيعت، با ملايمتى مملو از عشق و بى‌رحمى سرنوشت‌ساز، بخشنده‌ى بزرگ، شاد و خستگى‌ناپذير، مادرِ درد، و درِ خاموش که هيچ‌گاه بى‌پاسخ، خود را پشتِ سرِ مرگ، باز نمى‌بندد. مادر، عشقِ مادرى است، «من» هستم که زندگى مى‌کنم و راز «من» است..

گوستاو يونگ، روح و زندگى، ترجمه‌ى صدقيانى، نشر جامى، 1385
مقصود آن بود که گفتم خدا جز عاشق خود نيست. پس گفتم که محبت مصطفى هم محبت خداى - عزوعلا- بود مر خود را. دريغا! اين کلمه را گوش‌دار و بگوش جان بشنو: خدا مصطفى را دوست داشت. او را از جمله‌ى مکنونات و مخزونات نگاه داشت، و او را از عالَميان پوشيده داشت. مگر از آن بزرگ نشنيده‌اى که گفت: همه عالم خدا را دانسته‌اند ولى نشناخته‌اند، اما محمد را خود ندانسته‌اند و نشناخته‌اند؟ دريغا مگر که «من عرف نفسه فقد عرف ربه» بدين کلمه نسبتى دارد؟

تمهيدات، عين‌القضات، تصحيح عفاف عسيران، تهران، منوچهرى، 1370
..آخه، تفنگ‌ها با فشنگ خيلى عشق مى‌کنند. تفنگ بدون فشنگ پشيزى ارزش نداره. همون‌طور که شتر و کوير لارم و ملزوم هم هستند، تفنگ هم به فشنگ احتياج داره..

ريچارد براتيگان، پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد، ترجمه‌ى حسين نوش‌آذر، تهران، مرواريد، 1387
.. فرق ِ فاصله و حد در همين است، در حد خودتان را در خودتان پيدا مى‌کنيد، و در فاصله ديگران را در خودتان پيدا مى‌کنيد، چون شما ديگرانيد، فاصله‌اى بين شما و آنها نيست. و اگر هست براى آن است که در همان فاصله به هم برسيد.

يدالله رويايى، منِ گذشته امضاء، نشر کاروان، 1381
.. آرى، عزيزان! دوستان! ديوانه‌ام من.. ديوانه‌ى عشقى، اميدى، آرزويى.. اى عشق، اى عشق، اى لطيف‌ آسمانى.. رنگى ندارد بى‌تو روى زندگانى..

ارغنون، مهدى اخوان ثالث، نشر زمستان، 1383
بسم‌الله نام آن پادشاهيست کى ميلان دلهاى عشاق بدرگاه اوست و هيجان جانهاى مشتاق ببارگاه او. قلم حکمت او صورت آدم و هيات عالم را نگاشته، و کرم نعمت او همه را در مهمان‌خانه‌ى انس داشته..

دو رساله‌ى عرفانى در عشق، تصنيف احمد غزالى و سيف‌الدين باخزرى، به‌کوشش ايرج افشار، نشر منوچهرى، 1377
کسى که سر ندارد، هويت ندارد (نه خودآگاه و نه ناخودآگاه). طبيعى است که ساکنان ديار مرگ سر نداشته باشند. چرا زرد، رنگ مرگ است؟ براى اين که به نقطه‌ى آبى (آرامش و عشق و بى‌نهايتى) برسد بايد از لايه‌ى غليظ ابرهاى زرد عبور کند..

داستان يک روح، سيروس شميسا، 1372، انتشارات فردوس و مجيد
.. چون روزى چند ديگر برآيد معشوق بلاء عاشق گردد و بمثل چون سايه شود بيجان سرگردان و بى‌عيش حيران مى‌گويد: از عتاب سايه همچون دوست در نتوان رميد.. جان ببايد دادن و چو سايه بيجان‌آمدن.. با خود بار او نتوان کشيد و بخود جمال او نتوان ديد از براى آنکه نامتناهى را متناهى بقوت خود ادراک نتواند کرد: در دام نيايد اى پسر مه.. رو عشق مده که بيکرانست..

رساله‌ى لوايح، عين‌القضات همدانى، نشر منوچهرى، 1377
..تاثير تعليم او خاصه مفهوم «کلمه» .. که وى آن را واسطه‌ى بين خدا و جهان و به‌تعبير خودش اولين پسرى که از خدا ولادت يافت (= ابن‌الله) مى‌خواند..

عبدالحسين زرين‌کوب، با کاروان انديشه، نشراميرکبير 1369
کشف عشق؛ اين کشف بايد يک امر مشترک انسانى باشد و يک قاعده‌ى کلى دارد، کاملا کلى. منتها بعضى وقت‌ها به وضعى استثنايى اتفاق مى‌افتد..

احمد شاملو، لالايى با شيپور، مرواريد، 1385
..روح متکى بر مغز است. به‌صورت ديگر ولى نه کمتر ضرورى، به فرهنگ هم متکى است. بايد کدهاى زبان‌شناختى و نمادين در مغز حک شود و به فرهنگ تبديل گردد تا روح تکوين پيدا کند. استقلال روح نه‌تنها به تغذيه‌ى مغزى، بلکه به تغذيه‌ى فرهنگى نيز نياز دارد و اين مواد مغذى، در راستاى روح-مغز جارى خواهند شد..

شناختِ شناخت، ادگار مورن، نشر سروش، 1374
..بارسلون که سقوط کرد، تو و اون با هواپيما رفتين اينگيليس، و از اونجا با کشتى رفتين نيويورک. عشق شما دو تا تو اسپانيا جاموند. اون عشق فقط يه عشق دوران جنگ بود. شما فقط خودتونو دوست داشتين. فقط تُو اسپانيا و تُو جنگ بود که همديگرو دوست داشتين..

صيد قزل‌آلا در آمريکا، ريچارد براتيگان، ترجمه‌ى پيام يزدانجو، نشر چشمه، 1384
خسته شده بود. گرفت نشست. من‌هم کنارش نشستم. پس از مدتى سکوت گفت: قشنگيِ ستاره‌ها واسه خاطرِ گلى است که ما نمى‌بينيمش.. گفتم «همين‌طور است» و بدون حرف در مهتاب غرقِ تماشاى چين‌ و شکن‌هايِ شن شدم..

شازده کوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپه‌رى، نشر نگاه، 1386
..قهرمان‌پرستى، خواه آگاهانه باشد و خواه ناخودآگاه، هميشه ستايشگران را شيفته‌ى تصويرهاى خيالى مى‌سازد و اين شوق و هيجان تب‌آلود بيشک اختصاص به پرستشگران امروز حافظ ندارد.. ترديد درباره‌ى ارزش‌هايى که غالبا کورکورانه تقديس مى‌شوند، نفرت از ادعاهايى که احيانا انسانيت را محدود و کوچک مى‌کند، گرايش به لحظه‌هاى پراوج زندگى و گريز از ابتذال‌هايى که در آن هست، اعتماد بر انسانيت و اطمينان به پيروزى حقيقت که بررغم ترکتازيهاى باطل‌پرستان سرانجام باز به مسند خويش مى‌نشيند تصورهاى آرمان‌پرستانه‌اى است که امتياز خاصى به انديشه و گفتار حافظ مى‌دهد و اين‌همه ناچار از اسباب عمده است که مايه‌ى رواج و قبول بى‌مانند سخن اوست..

از کوچه‌ى رندان، دکتر غلام‌حسين زرين‌کوب، نشر اميرکبير
..از انتهاى دور دست راهرو، آينه مراقب ما بود. ما کشف کرديم (در ديروقت شب اين کشف اجتناب‌ناپذير است) که آئينه‌ها خصيصه‌ى وحشتناکى دارند. آنگاه بيوئى کاسارس بياد آورد که .. آينه‌ها و نزديکى‌کردن شنيع‌اند، زيرا تعداد انسان‌ها را تکثير مى‌کنند..

کتابخانه‌ى بابل، خورخه لوئيس بورخس، ترجمه‌ى کاوه سيدحسينى، نشر نيلوفر
به تو سلام مى‌کنم کنار تو مى‌نشينم.. و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا مى‌شود.. اگر فرياد مرغ و سايه‌ى علفم.. در خلوت تو اين حقيقت را باز مى‌يابم..

احمد شاملو، هواى تازه، نشر زمانه، 1372
.. يکى کرم عاشق که در پيله‌اش مى‌تند تار.. به‌جرات توان گفت.. خداوارتر از خدايى است بى‌عشق.. وبا ماه و خورشيد بسيار.. ذات الوهيت عشق است و اراده‌اى است که تشخص و ابديت مى‌بخشد که عطشناکِ ابديت و بى‌نهايت است..

درد جاودانگى، ميگل د اونامونو، ترجمه‌ى خرمشاهى، نشر ناهيد، 1380
..بودن در در مقابل گياه به‌نوعى جرات ثبات حسى، روشنى فکر و ذهن يا قدرت تمرکز روى اعمالم که معمولا يادم مى‌رفت داد.. در جلوى گياه تاتوره‌ام نشسته و به‌راه انجام هدفم فکر مى‌کردم که ناگهان به‌يادآوردم که دون خوان گفته است بايد با بزمجه‌ها صحبت کرد..

کارلوس کاستاندا: تعليمات دون‌خوان، 1374
.. که به‌راستى او در نظرم فرشته‌اى بود سرشته‌ى عطر و خاک و آبِ‌گُلِ سپيده‌دمان؛ و برکت بود، خوش‌مايه‌ى توانمندى من بود در آن دمى که از رنج‌هاى خرد و کلان برگذشته و هنوز به قامت نگه نداشته بودم اين تکيدگيِ تن را چشم به راه سرودى، سروى و سرودى که از راه خواهد رسيد به نياز؛ ورسيد، چنان به هنگام که او را معجزتى يافتم از سوى خدا..

محمود دولت آبادى: سلوک، نشر چشمه، 1383
..گاهى آنچه مثال ديگرى از يک بازى شناخته شده به‌نظر مى‌آيد، پس از مطالعه و تحقيق بيشتر معلوم مى‌گردد که در حقيقت بازى تازه‌اى است، و برعکس گاهى آنچه که يک بازى تازه به‌نظر مى‌‌آيد، پس از پژوهش بيشتر، معلوم مى‌شود که تنها صورت ديگرى از يک بازى شناخته شده‌است..

بازيها، اريک برن، ترجمه‌ى اسماعيل فصيح، نشر البرز، 1374
..بى‌جهت نيست که هم در «صورتکها» و هم در «س.گ.ل.ل» کاملا تصريح مى‌شود که مرد به يک معنا «عاشق عشق» است، و اين «عاشق عشق» بودن، از نظر روانشناختى جز عاشق خود بودن مفهوم ديگرى ندارد..

صادق هدايت و مرگ نويسنده، دکتر کاتوزيان،نشر مرکز، 1372
چرا ديگر خداوند همانند گذشته با آن‌ها سخن نمى‌گويد. هرگاه از من اين را بپرسند بياد آن خاخامى مى‌افتم که وقتى از او پرسيدند چرا در قديم خداوند همواره خود را بر مردم آشکار مى‌ساخت و اکنون ديگر کسى او را نمى‌بيند؟ پاسخ داد «امروزه ديگر هيچکس بقدر کافى سجده نمى‌کند».. پاسخ بايسته‌ايست.. ما آنچنان در بند جاذبه‌هاى خودآگاه ذهن خود گرفتار آمده‌ايم که فراموش کرده‌ايم روزگارى خداوند بخصوص از راه خواب و رويا با ما سخن مى‌گفته‌است..

انسان و سمبول‌هايش، کارل گوستاو يونگ، ترجمه‌ى محمود سلطانيه، نشر چامى


» نوشته شده در ساعت 10:00 توسط بابای عرفان
لينک‌ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است »

[ Movable Type3.2 | Persian Tools ]