|
چهارشنبه 19 دی 1386
| 6 نظر
همانطور که میبینی این نفرت بدجوری مرا گرفته.. در این شعر واقعن اسیرَش بودم و نوشتنَش دست ِ ذهن ِآگاهام نبود.. اصلن هم ربطی به فضایِ مجازی نداشت، به نزدیکانِ حقیقیام نیز.. باقیِ مطالب، برای ِ نشاندن ِ نفرت بر سر جای خودش بود با کمی درگیرشدنِ بیشتر با آن، فکرکردن و ربط و ارتباط پیداکردن.. نیز دوست نداشتم اینجا صرفن تخلیهگاهام شود و گفتم حالا که ناخودآگاه ِ شاعرَم خود را نوشتهاست ، بگذار از ذهنِ آگاهام هم کمی خرج کنم.. در این رابطه سهچهار مطلب دیگر هم در ذهنام نوشتهام که کیبردیشان خواهم کرد.. اما خیلی خوب است که بیشتر از اینها به نفرت فکر شود.. خیلی جا دارد لاکردار.. توصیهی من این است که اگر میخواهید به نفرت فکر کنید، پیشاپیش و حتمن یکبار هم که شده، تجربهاش کنید.. بیضرر نیست.. مهمترین خوبیِ وبلاگ ِ من این است که اکثرِ خوانندگاناش –از مجموع حدود 50 تا 60 خوانندهی مانده، که اکثر آنها را از روی ِ لینکهای ِ ورودیشان میشناسم- خود اهلِ فکر، نویسنده، روزنامهنگار، محقق و گاه فعال ِ سیاسی و اجتماعیاند.. یعنی اکثرن از خودم بیشتر با ذهن ِآگاه و ناخودآگاه آشنا هستند و شاید حتا این مبحثِ نفرت را هم تا آخر رفته باشند.. منهم اینرا میدانم و هدفام نفرتوَرزیِ عمیق ِ سیاسی-اجتماعی، یافتنِ ارواحِ همنفرت، سینهخیز رفتن تا تهِ خط و یا عمومیکردن ِ نفرتهایِ انگشتشمارَم نیست.. اما میتوانی مرا در تحقیقات، به عنوانِ نمونهای خاص در نظر بگیری.. دلگیر مشو :) |