|
دوشنبه 17 مهر 1385
| 3 نظر
1) آخرش هم من ملتفت نشدم، این آقای ِ کچلی که نیک آهنگ هی می گوید کله اش بوی ِ گند می دهد عبدی کلانتری است، مجید زهری است، هم اتاقی ِ مشترک ِ اینهاست یا همین آقای هودر؟ .. ضمن آنکه بزنم به تخته، پیشرفت هودر در طراحی ِ سایت خیلی محسوس شده است! .. پارادکس ِ انتخاب ِ رنگ ِ این حسین و آن حسین هم با توجه به اینکه آن یکی فرمانده ی جنگ بوده و کلی کله و بدن ِ خاکستر شده دیده ولی ادای ِ رنگ ِ خاکستری را در نمی آورد، با این یکی که غرق ِ رنگ های ِجلف و تند ِ دنیای ِ مدرن است ولی ادعای ِ خاکستری بودن اش، بینندگان اش را کور کرده؛ جای ِتامل و کنایه را بسی باز گذاشته بود :) 2) پری روز که عکس های مراسم ِ آقا عمران را نگاه می کردم، تیزبازی ِ عرفان کاری کرد که بدجوری احساس ِ پخمه گی کنم .. باری! در حین ِ مشاهده ی عکس ها، عرفان به یکباره گفت: « بابا .. بابا.. این آقای ِ موسوی یه ها» .. حیرتمندانه نگاه کردم و دیدم ای دل ِ غافل راست می گوید، این که همان همسایه ی دیوار به دیوار ِ خودمان است .. یکسال ِ تمام، همسایه ی دیوار به دیوارش باشی .. هی با خودت کلنجار رفته باشی که این را کجا دیده ای .. نگاهش را خیره شده باشی .. شبها از صدای ِ گیتار برقی ِ پسرش و دف ِ خودش کف کرده باشی ولی حتا یکبار هم به جا نیاورده باشی اش .. یاللعجب! .. مشاهده ی اسم حافظ موسوی همان و سان گرفتن از ذهنیاتی که یکباره جهیدن گرفته بود نیز همان .. یادم آمد او شاعری است که از همان زمانی که تندیس ِ گردون را گرفته بود، می خواندم اش و دوست اش می داشتم .. و حتا در چند بحث و گفتگوی ِ شاعرانه، اثبات اش کرده بودم! .. درد ِ سرت ندهم، خودم را تنبیه کردم و موهای ام را دیروز، ابواجمعین، با تیغ ِ تیز، کندم و دور انداختم.. باشد که این مخ ِ آکبندم، دست ِ کم، کمی هوا بخورد .. 3) اینهم یک پائیزانه از آقای موسوی، به نقل از اینجا: |