|
جمعه 14 مهر 1385
| 6 نظر
هر چه طنزم را نوازش کردم که بیاید، نیامد که نیامد .. قربان ِ صدقه اش هم رفتم اما پا نداد که نداد .. این فراخوان ِ دوستان، کار جالب و قشنگی بود که من نتوانستم همراه اش شوم .. ضمن ِ تسلیت به آل ِ عمران، فکر می کنم اگر هر چه می نوشتم، عمرن اگر مثل این داستان ِ خود ِ آقا عمران خواندنی می شد .. روح اش شاد .. راستی! .. بعد از 12 سال، 8 روز است که اصلن سیگار نکشیده ام .. باور نمی کنی؟ .. خودم هم باورم نمی شود .. دو بسته و نیم یا به عبارتی 50 عدد سیگار در روز؛ خدائیش عدد ِ کمی نبود .. البته الان روزی 20 عدد آدامس نیکوتین دار می جوم و این بساطی که می بینی .. نمی دانم آخر و عاقبت ِ اندیشه های ِ حاصل از سیگارِ چه کسی را دیدم که اینجوری شدم .. شاید البته به خاطر آنکه دیگر واقعن عادی و تکراری شده بود .. مثل ِ هوس، مثل ِ نفس، مثل ِ تو... اگر دیدی من دیگر ننوشتم یا عقلانیت ِ نوشته های ام چشم ات را آزار داد، بفهم که شاید آنکه قبلن می نوشت، دود شده است و رفته است هوا .. حالا فعلن وایسا تا ببینم چه می شود! این پیش داوری ِ عزیزدوردونه را هم اگر از دست ندهید، چیزی از کف نداده اید .. |