فتو وبلاگ آينه شادي
« قبلي | بعدي »
يادداشت هاي باباي عرفان
. نانای نای ...
پنجشنبه 8 تیر 1385 | 3 نظر

..

کودکی بودم پنج ساله در روستای ِ زادگاه ام با یک توپ بسکتبال، در حالی که توپ را به دیوار می زدم و برگشت اش را می قاپیدم .. به ناگاه اما توپ ام به جایی خورد که انگار لانه ی زنبورهای زرد بود .. در هجوم زنبورها آنقدر حیران و بی تفاوت ایستاده بودم که حتا ناله ای هم نبود .. آنچنان به جان ام افتادند که نگو و نپرس.. از آنروز همسایگان، مرا ژاپنی صدا می کردند .. چشم های ام، جای جای ِ صورت ام و سرتاپای ِ بدنم گوله گوله باد کرده بود .. این اتفاق ِ زمان ِ کودکی و رهایی از چند بیماری ِ مافوق تصور در همان ایام، ضمن اینکه مقاومت ِ احساسی و عصبی بدن ام را بالا برده است، اما هنوز محتاط ام نکرده است و من توپ را هم چنان به دیوار می کوفم .. گو آنکه امروزه روز نیز، در سواکردن ِ سوراخ ها، بی توپ و بی هوا، وحشی ترین ها را به انتخاب نشسته ام..

من پری روز سایت ِ نانا را خواندم .. از آنروزی که تصمیم گرفتم که نانا، نیک آهنگ و نبوی را نخوانم، هفته ای یکبار سری به آنها می زنم و سرفصل ها را می خوانم .. وقتی امید دعوت به دیدن ِ سیرک ِ نانا کرده بود هم سری زدم اما باور یا گمان نمی کردم که به من پریده باشد وصفحه را بازنشده بستم .. پریروز اما سایت اش راخواندم وبسیار عصبانی شدم (توقع نداری که لینک اش را بگذارم؟).. نیم ساعتی بعد خندیدم و چند ساعتی بعد از آن آرام شدم و بی خیال .. دیشب اما در مراسم ِ آش پزون، فیلم ِ The texas chainsaw massacre را دیدم .. حظ بردم و بعد هم به سایت ِ نانا مراجعه کردم و دیدم کولی گری راه انداخته است و دارد جیغ و داد می کند .. طالب شدم که بنویسم، به خصوص آنکه امروز مسابقه ی فوتبال ی هم برگزار نمی شود ..

اما قبل از اینکه نوشته ی ِ مرا در ادامه ی مطلب بخوانید (نخوانید هم چیزی از کف نداده اید، تقریبن به همان زبان ِ مبتذل ِ نانایی نوشته شده است و مثل نوشته های نانا چیز خاصی ندارد)، سه نکته را می خواهم که بگویم تا خدایی ناکرده به واسطه ی نگفتن، هم خودم احساس ِ بزرگواری نکنم و هم آنکه جوانان ی را که می دانم اینجا را می خوانند و ممکن است به دلسرد شدن ِ آنها منجر شود، به اغماء نکشانم .. باقی ِ مطالبی را که در ادامه ی مطلب می نویسم، مختص ِ نانا و باقی ِ بولفضولان ِ شهیر ِ وبلاگستان است ...

نکته ی اول : گفتگوی من با نانا به هیچ عنوان به معنی ِ به رسمیت شناختن ِ نوع نوشته های نانا نیست .. پیشاپیش از همه ی آنهایی که از قلم ِ وحشی ِ نانا نیش دیده اند، عذرخواهی می کنم .. من قبلن با شمر هم به گفتگو نشستم اما گمان می کنم شمر، شمر نبود یک جنتلمن (به قول ِ جالب ِ برره ای ها جنتلمنگ) بود .. بعدها جبران کرد اما بازهم با مدارا .. فحش ندادن َش در آن مقطع، اشتباهی بود که بی گمان یک شمر ِ واقعی انجام اش نمی دهد... شاید او می خواست مرا دلسرد نکند یا آنکه ترسید دچار اشتباه در محاسبات شود و مرا با کس ِ دیگری اشتباه بگیرد که دچار حجب شد و ادامه نداد.. اما خوشبختانه نانا دریده تر از این حرفهاست ...

نکته ی دوم : من هیچ گاه تا به حال از امکانات ِ دولتی، بهره ای نبرده ام..(به جز قبول شدن در کنکور ِ سراسری که آنهم پس از اخراج شدن ام – به دلیل ِ مشکلات ِ آموزشی- از چشم ام درآمد) .. حتا یکبار هم برای استخدام به شرکتی دولتی مراجعه نکرده ام (بخوان به خاطر ِ تنبلی و بی حوصله گی و آنکه تا به حال دولت ِ ایده آلی نیافته ام که به او افتخار ِ وام گرفتن دهم).. در هیچ روزنامه ای – چه اصلاح طلب، چه محافظه کار، چه سینمایی و چه زرد – استخدام نبوده ام ..(به جز یک محدوده ی زمانی 6 ماهه مربوط به 24 ساله گی، که نوشته های ام را برای یک روزنامه ی محلی فکس می کردم) .. اینها را نه به این خاطر می گویم که اعتقاد داشته باشم که کار ِ خوبی کرده ام .. نه! .. شخصیت ِ من با نوعی یاغی گری ِ احمقانه توامان بوده است ... من نمی توانم حذف شدن ِ حتا یک کلمه از متن ام را بپذیرم .. ضمن ِ آنکه آنچنان حساس، عیبجو و سرسخت هستم که گاه با دنبال کردن ِ ردپای ِکلمه ای، دیدن ِ سیاهی های ِ نگاهی یا شنفتن ِ لحنی آمرانه، تا مرزهای تهوع به سرفه می افتم .. کارم هم یک چیز ِ خلاقانه ی شخصی است .. یکروز که داشتم با کامپیوتر کار می کردم، دیدم می توانم برنامه نویسی کنم و بعد هم دیدم که می توان ام آنرا بفروشم .. همان شد منبع ِ درآمدم و جالب آنکه همان کار، الان در سطح ِ کشور به عنوان ِ درسی اصلی تدریس می شود، بی آنکه قرانی به من رسد .. خلق الله قفل اش را شکسته اند و کیف اش را می برند .. دم شان گرم .. من ِ دهاتی، شیفته ی مدرن کردن ام ..

نکته ی سوم : آنکس که از من متنفر است، ابله ترین موجود عالم است .. شاید آنکه نانارسیسم است یا شیفته ی یک ایدئولوژی یا یک تیم، در مقاطعی از من بدش بیاید اما مطمئن باش اگر حتا کمی ابله نباشد، هیچ گاه متنفر نخواهد شد ...

1) دلیل ِ علاقه ی من به اسپانیا، کولی های آنهاست، من با اسپانیا همدردی می کنم چون در مقاطعی توسط اسلام ِ عزیز به او نیز تجاوز شده است .. من جیپسی کینگ را هنوز هم به بسیاری از آهنگ های دیگر ترجیح می دهم .. والا تو اگر آرشیو ِ مرا خوانده باشی، حتما متوجه ی علاقه ی بیش از حد ِ من به زادگاه ام که یک روستاست می شدی .. من البته نفرت ِ عمیقی نسبت به شهرهای مدرن ندارم، فقط احساس ِ خفقان می کنم .. من جایگاه ِ طبقاتی خودم را کاملن می دانم، هنوز هم خودم را دوست دارم و حد ِ خود را نیز خوب می شناسم ..


2) اقرار می کنم که در نوشته ی قبل از آن، مراد ِ من از «گلابی ِ پوسیده» تو بودی اما تو انگار بدن ِ قابلی داری و فقط پیشانی ات کوچک است که این نوشته را به خود گرفته ای .. حدس من آن است که متولد 1329 باشی .. همسن گوگوش .. و دیگر حدس من همیشه آن بوده که تو آن نویسنده ای هستی که از شق دردِ براهنی در زندان گفته بود و آنکه خودش هم در زندان آزار بسیار دیده بود ... که اگر او هم نباشی، باز هم خواندنی هستی.. به غیر از این نوشته، در هیچ کدام از نوشته های ام منظورم از «تو» تو نبوده ای .. اصلن و ابدن ..

3) حالا که کار به اینجا کشید بگذار اقرار کنم که من از دو چیز به شدت افسرده شده بودم .. چهار سال است که می نویسم اما نه درست و حسابی فیل تر شده بودم و نه درست و حساب از تو و امثال ِ تو فحش خورده بودم .. این خیلی بی کلاسی بود ... این را راست می گویم .. در پی ِ هر چه که هستی، کمی بیشتر به جایگاه ِ امروزت بیندیش ..

4) اینکه با تقلب، بمب های ِ مجاهدین را در ماشین ات می گذاشتی و از دست ِ مامورین ِ اینها پنهان می کردی تا آنها بتوانند جایی را بترکانند و مردم ِ بی پناه ِ کوچه و بازار را به خون کشند، سیاه ترین نقطه ی زندگی توست .. این هیچ افتخاری ندارد .. تو خواسته و ناخواسته شریک ِ این قتل هایی و من گمان می کنم همین که تو اینچنین به دیگران می تازی و آنها را وادار می کنی که به دامان ِ حکومت کشانده شوند از همین عذاب ِ وجدان است .. پرخاشگری و تنهایی ات تنبیهی است که برای ِ خود در نظر گرفته ای تا از رنج رهایی یابی .. امیدوارم که بتوانی ..

5) تو می گویی پیمانی که با مردم بسته ای تنها پیمان ِ بزرگ ِ زندگی ات است .. اما برای ِ شخص ِ من خیلی جالب است که تو در مقابل ِطبقه ی محروم جامعه -که بیش از نیمی از جامعه را تشکیل می دهند -عنوان دهاتی و غربتی می گذاری و آنها را از «مردم» جدا می کنی .. «مردم ِ» طبقه ی متوسط را هم که ریده ای .. از مردم ِ بالاشهر و متمدن هم که مطمئن ام متنفری .. می مانند آنهایی که وبلاگ َت را می خوانند که من هم تا چندی قبل جزوشان بودم و یک نانای ِ ورپریده ی بی آبرو .. حالا خودت بگو که این پیمانی که با دو سه نفر بسته ای، ارزنی ارزش دارد؟

6) من در نیاوران زندگی نمی کنم .. آنجا خیابان های اش شلوغ و شیبدارند .. ماشین ِ نازنین ام خراب می شود .. اتفاقن نبض ِ نوشته های من با خانه ای که اجاره می کنم، ارتباط مستقیم دارد .. پارسال یک ویلا گرفته بودم در خارج تهران و دیدی که بی خیال همه بودم .. سال ِ قبل اش در میدان ِ نور بودم و آنجا هم به دلیل ِ آشنایی با مردم ِ تازه مالک شده ، نوشتن ام نوع ِ خاصی بود ... سال ِ قبل ترش هم میدان ِ ثریا بودم که آنجا هم حال و هوای خاصی داشت .. هومممم .. اصلن به تو چه ..

7) من امید میلانی و سوفیای عزیز را یکبار از نزدیک دیده ام و از آشنایی با اینها بسیار خوشحال ام .. در اینباره چیز بیشتری برای گفتن ندارم و اگر هم داشتم باز هم نمی گفتم تا خدایی ناکرده دق مرگ شوی..

8) به عرفان ِ من فحش مده .. عرفان برخلاف ِ من بسیار تندخوست .. تو فردا پس فردا می میری و عرفان بزرگ می شود و نوشته های ِ تو را می خواند و ممکن است که تصمیم بگیرد بیاید و سر ِ قبرت بشاشد و ایستاده شاشیدن ممکن است برای ِ کلیه های اش ضرر داشته باشد .. حالا اگر پزشک ِ حاذقی بگوید که ایستاده شاشیدن برای ِ کلیه های او ضرری ندارد، مشکل ِ خاص ِ دیگری نمی بینم ..

9) کون لق ات ..

10) به صورت ِ رسمی عذرخواهی کن تا دوباره بخوانم ات .. والا حتا اگر روزی تهران هم بیایی و من تو را ببینم، فحش هم به تو نمی دهم چه رسد به آنکه تو را سیلی زنم .. چرا که اگر عذرخواهی نکنی دیگر پلنگ ِ صورتی هم نیستی و می شوی چیزی در حد ِ راسبوتین ِ آناستازیا ..



» نوشته شده در ساعت 16:28 توسط باباي عرفان | 3 نظر
گفتني هاي ديگران : [ 3 مورد ]

ساتگین : [+]

از این بحث‌های بیهوده چیزی دستگیر کسی نمی‌شود استاد! لازم به اثبات خود نیستی ...

June 29, 2006 04:52 PM

گوشزد : [+]

حق داري عصباني باشي.
كاملا قابل درك است.
شايد بهتر بود جوابي نمي‌دادي...شايد هم مجبور شوي جواب سخت تري بدهي!
نمي‌دانم چي بگم...در هر حال موفق باشي.
از بحث‌هاي فوتباليت لذت مي‌برم

June 29, 2006 11:18 PM

خودت می دونی : [+]

چرا جواب دادی؟ چرا شما ها به هر دیونه ای که تو خیابون بهتون سنگ می زنه لگد می زنید آخه ها؟

June 30, 2006 02:25 AM

لينک ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتي ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده ، بلامانع است »