|
دوشنبه 28 آذر 1384
| 8 نظر
حسن آقایی دارم که اینروزها رگهای ِ قلبش بسته شدهاند و دکترها تصمیم گرفتهاند که دندههایَش را با چکش بشکانند، رگهای َش را وصله پینه کنند و استخوانها را دوباره با سیم به هم وصل کنند تا درد ِ سینهاش ساکت شود و خون همچنان جاری باشد .. این حسن آقا در تهران است، یادگار ِ نسلهای ِ پیرتر .. 30 سالههای انقلاب ِ پنجاه و هفت .. پدربزرگ عرفان و یکی از بهترین همصحبتها و دوستان ِ من ... بسیار باهوش و موشکاف .. تند خو و دوستداشتنی .. نسلی عجیب و غریب .. انقلاب کرده و نکرده، پشیمان شدند .. خمینی و بنیصدر و رجوی و هزار هزار سرگرمی ِ سیاه ِ سیاسی .. پیش از انقلاب در بهترین شرایط ِ مالی با انباشتی از ذهنیات ِ سنتی و مذهبی، رفیقبازی و بیلیارد و زندگی .. پس از انقلاب، ورشکستهگی و مصادره شدن اموال، امنتاع از پذیرش مشروعیت ِ نظام ِ سیاسی .. و باز هم انبوهی از سنت و عرف و مذهب .. والبته بیلیارد و زندگی. صدایی گرم و کوبنده و کلفت؛ یادگار چندین هزار پاکت ِ سیگار! ... آنروزی که پس از چهل سال، دود ِ غلیظ ِ وینستون را رها کرد و کنت ِ بی وای کشید، هرچند بهانهاش تقلبیشدن ِ وینستونهای ِ قرمز بود اما هیچگاه فکر نمیکردم به جایی برسد که کنت ِ یک درصد ِ طلایی هم آزارش دهد .. آنقدر مغرور که پس ازتحمل ِ سه چهار هفته درد .. در حالیکه همهی مراسمات ِ مربوط به خاکسپاری ِ یک جوان ِ 18 ساله را -که خودکشی کرده بود- خودش انجام داده بود .. و در حالیکه شبها توانِ خوابیدن نداشت ... بر اثر ِ اصرار دوستان، بالاخره به دکتر مراجعه کرده و دکتر پس از اِکوی قلبی متوجه شده بود که ایشان ظرف ِ یکماه، دوسکته انجام داده است ... مغرور و لجوج و دوستداشتنی .. از اطاق ِ مجاورش، مردی همسن و سال ِ او که نای ِ تحمل نداشت، از همان طبقه خود را به بیرون پرتاب کرده بود.. او اما همچنان زنده است و سزاوار ِ زیستن .. در همان بیمارستان مجمعی راه انداخته است و گفتگو میکند .. میخنداند و میخندد ..
|