چون خودم اینروزها زیاد تحلیل ِ سیاسی نمیخوانم، پس تحلیل ِ سیاسی هم نمینویسم .. اما خب یکسری کلمات مثل ِ کرم در ذهناَم میلولند --> با اینکه طی این دو ماه، در یک آزمون ِ دانشگاه و یک آزمون ِ دیگر شرکت کرده و هرهفته چندین بار خودم و ذهنَم را کاملن شستشو داده و چهار پروژهی نسبتن سنگین ِ نرمافزاری را به انجام رساندهام ...
شاید تنها راه ِ حلَش همان شربت پیپرازین باشد که دکتر ِ مشهور ِ شهرمان به همهی آنهایی میداد که بر اثر افتادن از درخت، دست و پایشان میشکست؛ با این استدلال که تو قطعن کرم داشتهای که بالای ِ درخت رفتهای .. به گمانَم این شربت را که به خورد ِ کلمات دهم، دیگر جرات ِ بالارفتن از درخت ِ مرا نخواهند داشت .. میدانی که : عقل یعنی ترس .. کلمات ِ عاقل که از درخت ِ کسی بالا نمیروند .. میروند؟
باری.. خواندی؟ .. میبینی که هنوز از «خود»راضیام .. حوصله هم دارم .. هستم .. هستم تا هستی .. تو هم باش .. از درختَم هم بالا برو .. نترس .. امان از دست ِ این جامهای ِ تقلبی .. فقط سرت درد میگیرد .. بعید میدانم دندانَم تیز شده باشد، روایت ِ تو صحیحتر است آری: این سقزهای ِ دندانگیر ِ کودکیاند که دیگر سست شدهاند .. درود ..
»
نوشته شده در ساعت 01:40 توسط
بابای عرفان
|
12 نظر