|
شنبه 8 مرداد 1384
| 8 نظر
دلنوشتهای برای اکبر گنجی نه! ... نه .. اشتباه مکن .. او عاشق ِ کلمه نیست ... او از کلمه متنفر است .. دارد همه را بالا میآورد .. کلمه به کلمه ..
گویی کارگردانی است بسیار باهوش و مغرور، که چهرهی واقعی ِ همه ما و آنها را به تصویر میکشد.. جانمایهها و دلخواستههایمان را .. همه را لخت کرده است.. لخت ِ لخت ِ لخت .. با او پیمان خواهم بست؟ ... با او پیمان خواهی بست؟ .. من احساس میکنم دیگر از هیچ چیز نمیترسم .. اما از اندیشیدن ِ بیشتر دربارهی گنجی به وحشت ِ ایمان میرسم .. به ایمانی که از آن نفرت دارم .. من به هیچ چیز ایمان نداشتم جز انسان و بر ایمان خویش استوارتر شدهام.. استوار شدن بر ایمانی که از آن نفرت دارم! او خیلی راست میگوید و این دیوانهکننده است .. او کلمات را بالا میآورد تا همه وجودش معنا شود .. معنا و بس .. دست بر دل ِ ما گذاشته است این مرد، آنجایی از جان ِ ما که همیشهی روزگار حساس بوده است .. همیشهی روزگار .. بمان گنجی جان .. بمان .. فقط به خاطر آنکه اگر بروی، مرا و امثال ِ مرا برای ِ همیشه بدهکار خویش خواهی کرد .. مدیوناَت خواهیم ماند .. خدا را، به خاطر ِ ما نمیر!.. تحمل ِ این خیلی سخت است .. میدانی که عزیز ِ دل .. اگر تو بروی، همهی راهها با رفتناَت بسته خواهد شد .. دل به هیچ چیز دیگر نخواهیم داد ... یا خودمان را میکشیم یا ... زندگیمان تلختر از زهر میشود .. قیام ِ مختار را به یاد آر .. وحشت کن .. بترس .. بمان اکبر جان .. بمان .. |