|
دوشنبه 5 اردیبهشت 1384
| 3 نظر
گنجي را دوست مي دارم ، بسيار .. اما هيچگاه او را در حد ِ « وسيله اي » براي ِ رسيدن به « هدفي کور، هر چند مشترک» ، کوچک نخواهم ساخت .. دستان ِ او بسته است و نمي توانم به خود اجازه دهم که از «نام ِ او» استفاده کنم .. اگر بگويي او خود گفته است، مي گويم ات که گنجي نيز، مرجع ِ تقليد ِ من نيست - همان چيزي که محکومين و حاکمان ِ امروز ِ ما، معني اش را نمي فهمند - هرچند هرگاه چيزي از او خوانده ام يا به ياد ِکارهاي اش افتاده ام ، وجدي توصيف ناپذير در جان َم نشسته است ، گيرم که اين وجد آنقدر نبوده است که مرا جادوکنان به دنبال ِ خويش کشد.. مي داني؟ نسل ِ او با نسل ِ من تفاوت ها دارد .. اين را درک کن عزيز ِ من! آري گنجي از دست ِ اصلاح ناپذيري ِ اين حکومت به فرياد آمده بود .. گنجي از راهبرد ِ حاکميت ِ دوگانه و شکم هاي ِ گنده ي اصلاح طلبان ِ غيرانقلابي شاکي بود .. گنجي، خون ديده بود و در خيال َ ش مي خواست فرصت هاي ِ خون ريزي و کشتار را بکشد؛ تا خون، با خون نشويند و در استدلال َش نيز تلاش کرد تا اينگونه باشد .. گنجي، پاسدار آرمان هاي خويش و رهبر ِ خويش بود .. و مرد ِ انديشه و راهکار .. اما تو گويي آنقدر به «راهکار» خويش ايمان داشت که صددرصدانه و بي برو برگرد، به کار ِ راه ِ خويش مشغول شد .. گنجي اما شهامت آن را داشت که آنچه را مي انديشد و آنچه را «ايمان» دارد و آنچه را دروغ مي پندارد ، با نام ِ خويش ، رودررو و در کشورَش و با تمام ِ وجود فرياد کند و هزينه اش را نيز بپردازد .. آري او را دوست دارم ، حتي اگر ذره اي ايمان و يقين - از نوع ايمان و یقين ِ او - در ذهن َم يافت نشود .. اين را اما يقين دارم که اگر ماندم و روزي مجسمه ي او در جايي ساخته شد، نزديک ترين آلاچيق ِ آنجا، پاتوق ِ شادترين لحظات َم خواهد بود! گنجي قهرمان است ، پرتوان است ، مبارز است.. اما من بيش از اينکه اين اصطلاحات را دوست داشته باشم ، او را دوست دارم .. خودش را ، جنون ِ سرشارَش را و انسان دوست ي ِ عميق َش را .. اينرا نيز يقين دارم که گنجي ِ آزاد و در کمترين حالت، «گنجي ِ وبلاگ دار» خيلي بهتر از گنجي ِ دربند يا گنجي ِ مرده است .. با تمام ِ وجود آرزو مي کنم که آزاد شود .. من نيز اگر بتوانم کاري مفيد کنم ، انجام َش خواهم داد .. البنه کاري نه در حد ِ آنکه جاي ِ خويش را با او عوض کنم و به گمان َم در اين يک مورد، با بسياري از دوستان، هم داستان باشم! عرض ِ حسي بود، بيشتر براي ِ مرور ِ خودم! .. دوستان ِ عزيزم در پاي ِ نوشته ي قبلي ، پيشنهادهاي ِخوبي داده اند .. بخوانيدشان .. اين بحــث ِ عالي را هم از دست ندهيد .. اينهم از « پيپ نوشت هاي ِ دخو » .. اما حيف ِ اين نوشته هاي ِ خوب که در صفحه ي پرت ِ کامنت هاي شادي ِ شاعرانه نوشته مي شوند .. حيف ! .. واقعن حيف! |