يادداشت‌های بابای عرفان
. اشاره اي به شروعي ديگر .. با يادي از لينکستون (ره)
دوشنبه 2 آذر 1383 | 3 نظر

وقتي نمي نويسي ، تازه مي فهمي که وقتي مي نويسي ، چه فرصت ها و لحظه هاي نابي را براي بهتر نوشتن از دست داده اي ..

اشتباه از من بود که در رختخواب ِ سياست ، روياي ِ شادکامي ِ تو را [..] کرده بودم ... دريغ اما که در اين جبر ، هيچ جوابي نيست ، که مخرج صفر است و جواب نه تنها عددي نيست که بي نهايت گنگ است پدرسگ ! .. و دريغانه تر آنکه بر اين صفر ، هزاران خيال ِ تشنه وِ شيفته و [..] ، به قصد تجاوز و نه براي ارضاء غريزه مرضيه خويش ، [..] کرده اند ..

اشتباه من وقتي بود که براي وبلاگ ، وقت ِ جداگانه اي گذاشتم و اين يعني تمايل يا طمع به حرفه اي شدن در نويسندگي .. و اين در حالي بود که نان ِ من ربطي به نوشتن نداشت و آرزو مي کنم که نداشته باشد .. نه .. شغل ِ من نويسندگي نيست .. ديگر دردم هم «نوشتن» ، «نوشته شدن» ، «ننوشتن» يا «ننوشته شدن» نيست ..

اما حالا که دوباره مي خواهم بنويسم ، اول اش بايد بروم سراغ لينکستون .. سراغ دبيران لينکستون ، سراغ ِ هوشنگ ِ عزيز و سراغ همه تجربه هاي تازه اي که در پي ِ شکل گيري ِ لينکستون ، زندگي ِ ساده شش ماهه و مرگ اش ، به دست آوردم ..

آه اما چه خوش مُرد اين نوزاد شش ماهه که هيچ اشکي را بر هيچ چشمي نپسنديد .. و هيچ کس ، حتي خوانندگان اش ، نبودش را احساس نکردند!

در دايره گچي ِ ما ، من که مادرش بودم التماس دايه را مي کردم که مالِ توست و دايه زير بار نمي رفت که نمي رفت و اصرار داشت که مال ِِ بد ، بيخ ريش صاحب اش خوشتر است .. و در اين کش و قوس اين طفل ِ شش ماهه تمام کرد ...

قبل از اينکه عرفان به دنيا بيايد ، من و همسرم مي خواستيم صاحب کودکي شويم که از همان اول ، او را «غزل» نام نهاده بوديم .. غزل در چهارماهگي - از 9 ماه دورانِ بارداري - قلب اش از زدن باز ماند و پدربزرگي اينچنين ما را دلداري داد : «روح ِ بچه ها پس از شش ماهه گي در کالبدشان دميده مي شود ، غزل تان تکه گوشت ناقص و رنجوري بيش نبود » .. من آنروز آن تکه گوشت را در پاي ِ درختي در نزديکي ِ بيمارستان چال کردم و روي خاک اش نوشتم : غزل ِّ خداحافظي .. اقرار مي کنم هنوز هم وقتي از کنار آن بيمارستان رد مي شوم ، به درخت نگاه مي کنم تا شايد لبخند برگي را ببينم از آن درخت ِ پير ..

اگر بخواهم به شيوه همان پدربزرگ بگويم ، بايد بگويم : لينکستون ، بر طبق تمام مستنداتي که پيش از آمدن اش موجود است ، با اين شعار آمد که «بخوانيد تا خوانده شويد» .. لينکستون خوب بود .. اما هنوز روحي نداشت يا شايد روح اش آنقدر بزرگ بود که در آن کالبد نمي گنجيد .. لينکستون ، وظيفه «دلالي خبر» را به عهده گرفته بود با پايبندي ِ راسخ به آزادي بيان و برابري فرصت ها .. لينکستون ، تجربه خوبي بود براي ما و بخصوص براي ِ من که بعدها درباره اش بيشتر خواهم نوشت .. من با لينکستون خيلي چيزها را فهميدم ، بخصوص جايگاه خودم را ..

لينکستون تمام شد ، با هزاران کلمه اي که در خود داشت و در کنار درختي سبز که روزي برگ اش ، آرزوي لبخند را به دل ات خواهد گذاشت ، دفن شد ..

لينکستون مرد اما دوستي و معرفت هميشه و هنوز زنده خواهد بود .. هزار دستان ِ لينکستون ، هزار داستانِ خواندني خواهد داشت که اگر مجال و حال ِ آواز داشته باشد ، خواهدخواند ... هوشنگ که هزاردستان ِ لينکستون است ، شايد روزي از روزها ، از بالاي همان درختي که لينکستون به پاي اش دفن است ، براي من و تو بخندد و بخواند ..

لينکستون مُرد .. آري .. اما .. زنده باد لينکستون .. زنده باد دبيران ِ لينکستون .. زنده باد هوشنگ دوداني : هزاردستان ِ لينکستون .. دوباره مي گويم : بزرگ و سربلند و عاشق بماني، الهي، هوشنگ عزيز ..

از همين جا از تمام دوستان و همکاراني که دعوت مرا پذيرفتند و به پاگرفتن لينکستون کمک کردند ، تشکر کرده و آرزوي شادي و شادکامي ِجاودانه را برايشان دارم .



» نوشته شده در ساعت 00:57 توسط بابای عرفان | 3 نظر
گفتنی‌های ديگران : [ 3 مورد ]

rebel : [+]

نمی دونم مشکل از کجا شروع شده، اما فقط می دونم که من مشتری بودم و ازش استفاده می کردم، امروز که نوشته پر احساست رو خوندم کمی دلم گرفت، که چرا گاهی کاملا از صفحه روزگار غیب می شیم و حرفی نمی زنیم که شاید چند کلامی رمز بقاء رو با خودش داشته باشه، اما قطعا ساده تر از نمی شه بهش نگاه کرد: شکست پلی است به سوی پیروزی.
موفق و پیروز باشی.

November 22, 2004 02:53 PM
هوشنگ : [+]

زیبا و با احساس نوشته‌ای، دست مریزاد. از محبتی که در آن موج می‌زند و مرا شرمنده می‌سازد سپاسگزاری می‌کنم.
از کارشناسان و دست‌اندرکاران کامپیوتر و اینترنت و دنیای آن شنیده‌ام که می‌گویند عمر سخت‌افزارها چیزی حدود 3 سال است. نه اینکه خراب شود بلکه به خاطر سرعت پیشرفت از میدان بیرون می‌رود. و به همین ترتیب عمر نرم‌افزارها چیزی حدود 2 سال و عمر سواد و دانش انسان در باره آن شاید کمتر از یک سال باشد. و این به معنی آن است که بخشی از دانسته‌های ما حتی زودتر از نرم‌افزارها و سخت‌افزارها کهنه می‌شود، و همین باعث شده است که از یک سو فشار بی‌سابقه‌ای روی انسان‌ها باشد، و از سوی دیگر میدان بی‌سابقه‌ای هم برای خیلی‌ها فراهم آورده است. همچنان که در جامعه کسانی هستند که با چنگ و دندان به آنچه که کهنه و سپری شده است می‌چسبند، کسان دیگری هم هستند، که بیشتر اهل نو و آینده‌اند تا گذشته و یا حتی امروز. ویژگی فرهنگ‌ساز این تکنولوژی و سرعت دگرگونی‌ها و دگرسازی‌های آن، گونه دوم انسان‌ها را بیشتر خوش‌آمده است و در میان نوجوانان و جوانان این ویژگی را دامن زده است. همین ویژگی اما نه تنها برای انسان‌های نوع اول بلکه برای بیشتر انسان‌ها فشار کم‌سابقه‌ای وارد می‌کند. به گمانم راستش هم همین است. چون در همه جا آن دو گروه در اقلیت هستند اگرچه بیشتر از هر اکثریتی ولوله و هلهله می‌کنند. موضوع ما هم به گمانم دمساز شدن با این سرعت و با آن ویژگی است. چاره‌ای جز پیشاهنگ‌وارگی و تجربه کردن نادانسته‌ها و ابتکارهای نو به نو نداریم. به گمان من در چنین فضایی که همه چیز نو است، و بویژه در فضای فرهنگی و تمدنی و اجتماعی ما دشواری‌هایش هم بیشتر، یک چیز بایستی باشد تا بتوان از پس آن پیشاهنگ‌واری بی‌ادعا و بی‌بوق و کرنا برآمد، و آن اینکه اگر هم نتوانیم همراهی کنیم، با همدیگر سخن بگوییم، امید و قوت قلب بدهیم، دلسرد نکنیم. و در این میان شاید هم با خنده به همدیگر گفتیم: عمر ابتکارها چقدر است!

November 22, 2004 07:17 PM
m : [+]

لطفا آخر شبها سراغ نوشتن مطلب نرويد چرا كه باعث ميشود كمي مودبانه تر بنويسيد و حال ما را موقع خواندن مطلبتان متهوع نكنيد...

November 25, 2004 01:10 AM
لينک‌ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است »

[ Movable Type3.2 | Persian Tools ]