|
چهارشنبه 4 شهریور 1383
| 3 نظر
نيروي انباشته شده اي در درون ام ، هي شکل و شمايل ام را تغيير مي دهد.. مدت هاست که منتظر نشسته ام تا کسي حرف دل ام را بزند و من بلند شوم و با پتک به سرش بکوبم تا او هم خاموش شود و من عذاب وجداني نداشته باشم و باور کنم که هيچ کاري نمي توان کرد الا غر زدن و گلايه و فحش .. اينبار اما به جد بايد فکري کرد .. جمع شد .. به هم پيوند خورد و کاري کرد .. باورش سخت است اما همه آن حرف هايي که همه مي فهمند ، در مرداب بي عملي به گل نشسته است .. بس است ديگر .. نمي توان به انتظار کسي ديگر نشست که «انتظار» ارث خوش خيالي پدران مان است .. نمي توان در جستجوي «تکليف» بود که تکليف ما معلوم است .. اين را از قبل مي دانستم ، که هرگاه به مرزهاي تهوع رسيدي ، مطمئن باش که جايي بر خلاف برايندت حرکت کرده اي .. ترسيده اي و دل به خطر نداده اي .. بايد کاري کرد .. از همين جا بايد شروع کنم .. من در حال دگرديسي ام .. دارم پوست مي اندازم .. «خوش نشيني» ديگر بس است .. نيمي از ما به مرز هاي تهوع رسيده ام و در دوراهي بودن يا شدن ، خويش را معلق نگاه داشته ايم .. بايد کاري کرد ، ديگر غر که مي زنم ، حال ام از دست خودم به هم مي خورد .. بايد متمرکز شد .. بايد کاري کرد .. شعار نيست ، شعوري است که در جان ام افتاده .. دردي است که درمان اش خودم ام .. باور کرده ام که در ايران ام .. فهميده ام که نمي توان چونان گاوچران ها ، کار ناکرده به فکر دستمزد باشم .. ديگر دغدغه تاريخ ندارم که تاريخ را بايد ساخت .. تجربه ها را بايد کاويد .. بازيگري نمانده است .. بايد بيدار شد .. وقت تنگ است .. ديگر از آينه مي ترسم .. نيروي انباشته شده اي در درون ام ، هي شکل و شمايل ام را تغيير مي دهد.. چيزي در من بيدار مي شود .. من متمرکز خواهم شد .. ناچاريم از تمرکز .. ناچاريم که خود را باور کنيم تا بارور شدن سرزميني را ببينيم .. سرزميني را که دارد تمامن کوير مي شود .. |