يادداشت‌های بابای عرفان
. من تو من
دوشنبه 29 تیر 1383 | 5 نظر

با سر به صورت ام مي کوبد ، باقي مانده سياهي حاصل از سوزن هايي که به بدنم زده است ، خال خالي ام کرده است .. آن دو خال گوشتي پشت کتف هايم ، رد جوال دوز داغي است که همان روزهاي به دنيا آمدنم بر بدنم گذاشت ..

جديدن در من نمي گنجد ، شب ها به خوابم مي آيد و آزارم مي دهد .. هميشه احساس مي کنم از صبر و تحمل بي حد و اندازه ام ، احساس خفگي و خفقان مي کند .. پر هياهوست ، بي نظم و خلاق .. ديشب آخرين اخطارها را در گوشم نعره زد .. فرياد مي کشيد و خود را به اين ور و آن ور مي زد .. بغض اش ترکيده بود .. اصلن ديگر بي خيال من شده بود و دلش آزادي مي خواست .. احساس کردم به جد و آباد خودش هزار لعنت فرستاده است که او را آنشب ِ تولد من ، در آن تابستان خوب و خنک و در ميان آن کوه ها ، به کالبد من فوت کرده بودند..

يادت هست مي گفتم چيزي در مردمک چشمهايم برق مي زند؟ .. او دارد از من خارج مي شود و من هنوز تصميم نگرفته ام که با او بروم يا در خويش بمانم .. وقتي « من تو من» مي شوم ، همه هوسم به اين است که گوشه اي بنشينم و درگيري سمج اينها را فقط بنويسم و از ته دل بخندم .. اوايل مي ترسيدم و خيال مي کردم که عرق مي کنم ، خيال مي کردم که خنک مي شوم .. اما ديشب رازي را فهميدم که هنوز هم تمام موهاي بدنم سيخ شده اند ، نمي دانم شايد اوست که هنوز به تنم سوزن مي زند ..

ديشب عرق نکردم اما او به طرز ترسناکي مي خنديد .. نيشخند آخرين را که زد تازه فهميدم چه پروسه اي را طي کرده است تا از من نفوذ کند .. او هر لحظه و هنوز ، به شکل دانه هاي عرق از زير بغل و بالاي ناف ام ، ذره ذره خارج مي شد .. من نمي دانم چرا تا به حال متوجه دانه هاي خنک عرق ام نشده بودم .. حدس درستي بود ، وقتي من عرق مي کردم خنک مي شدم و او ، آن من ِ سرد بود که از من، خارج مي شد .. او ذره ذره از من طي اين سي ساله خارج شده است .. هرقطره اش در خانه اي و کوهي و رودخانه اي پخش و پلاست .. ديشب که عرق نکردم ، فهميدم که او کاملن از من خارج شده است ..

بايد به خودم هشدار مي دادم ، اينرا نوشتم که او هم بخواند تا بفهمد من هم فهميده ام و از اين به بعد حسابي حواسم معطوف به او خواهد بود .. حالا دارم فکر مي کنم که او اگر بخواهد دنبال خودش بگردد و بعد دوباره جمع شود وبه سراغ من بيايد .. من چه کار بايد بکنم؟ .. مشکل بزرگي است ، مي داني؟ او که نيست فکر هم نمي توانم بکنم .. آخيش!



» نوشته شده در ساعت 02:04 توسط بابای عرفان | 5 نظر
گفتنی‌های ديگران : [ 5 مورد ]

كياوش : [+]

حقيقتن بايد بگم اين جالب ترين نوع نگارشي بود كه شايد در اين چند وقت كوتاه كه وبلاگ شما رو ميخونم توي وبلاگتون ديدم، البته شايد من چندان با منظور شما آشنا نبودم و از آنجايي كه تا حدودي نوشته تان شخصي بود من هم برداشت خودم رو از اين نوشته داشتم اما واقعن جاي فكر كردن هم داشت.

July 20, 2004 05:57 AM
ahmed : [+]

كسسسسسسس كششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش

August 4, 2004 09:37 AM
MARJAN : [+]

هلاك شدم ازبس كه زنده ام
تاكي؟
محل صدور لحجه ام
اندكي لبخند بود و شايعه
قهوه اي كه بربيرهنم ريخت
لكه دارم كرد

August 11, 2004 01:06 PM
MARJAN : [+]

هلاك شدم ازبس كه زنده ام
تاكي؟
محل صدور لحجه ام
اندكي لبخند بود و شايعه
قهوه اي كه بربيرهنم ريخت
لكه دارم كرد

August 11, 2004 01:06 PM
MARJAN : [+]

هلاك شدم ازبس كه زنده ام
تاكي؟
محل صدور لحجه ام
اندكي لبخند بود و شايعه
قهوه اي كه بربيرهنم ريخت
لكه دارم كرد

August 11, 2004 01:06 PM
لينک‌ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است »

[ Movable Type3.2 | Persian Tools ]