يادداشت‌های بابای عرفان
. آن ساعت پر از ترس و احساسي که من باباي عرفان شدم ..
پنجشنبه 25 تیر 1383 | 8 نظر




هيچي ، همينجوري داشتم فايل هاي کامپيوترم را جمع و جور مي کردم که ديدم اش .. آهنگ قشنگي دارد و اگر صداي من روي اش نبود ، دلنشين تر هم بود ، حيف که اکثر نوارهاي کاست ام را عرفان تکه تکه کرده است :)

دقيقن مربوط به سه سال قبل است ، مربوط به همان روزهايي که من تازه «باباي عرفان» شده بودم .. حس عجيبي بود .. عرفان که آمده بود هم مي ترسيدم ، هم خوشحال بودم و هم قاطي .. از وضعيت بيمارستان هم حسابي کلافه شده بودم .. آخر شب ، دعوت همه اقوام را رد کردم و رفتم براي خودم « شادي شاعرانه » راه انداختم ..

الان که دوباره شنيدمش حس خوبي برايم آورد ، شايد براي تو نيز خوب باشد.. از عشق مي گويد و عشق ، تجلي گاه بسيار دارد .. هر چند زيادي احساساتي است و پر از ماه و آه و کلاه .. اما از لرزش صدايم ، حس پدر شدن مي بارد .. چند قطعه ديگر هم آنشب نوشتم و همينگونه ضبط کردم و بعد تقديم همسرم کردم که اينجا هم يکي از آنها را گذاشته ام .. طولاني بود و من قسمت هاي آخرش را حذف کردم .. آنشب هر کلمه اي که به ذهنم مي رسيد ، مي نوشتم .. واژه گان همه از ناخودآگاه است .. و قاعدتن بي ويرايش ..

اين اولين کادوي من به همسرم بود وقتي که به خانه آوردم اش .. حالا در آستانه هفت سالگي ازدواج ، سه سالگي عرفان و دو ساله گي شادي شاعرانه ، تقديم به هرکسي که خوش اش آمد ..


» نوشته شده در ساعت 02:09 توسط بابای عرفان | 8 نظر
گفتنی‌های ديگران : [ 8 مورد ]

ن.ت.خ : [+]

آخي! البته من پدر نيستم اما شنيدن صداي شما و خواندن اين متن احساس خوبي بهم دست داد. معمولاً احساسات ناب انساني كه عاري از سياست و دين و مذهب و ماديات است، هر كسي را به خود جذب مي‌كند. پاينده باشند اين خانواده‌ي بافرهنگ و بااحساس...

July 15, 2004 02:21 AM
pouyan : [+]

مرسي بابت تبريك! فايل را هم دانلود كردم براي
گوش كردن.

July 15, 2004 02:31 AM
Herman : [+]

تبريك - تبريك - تبريك هر كدومش واسه يكي از اون اتفاقات
اما خداييش تو هميشه صدات اين قر و اطوار را توش داره. حالا ايندفعه با حس پدر شدن بود و من قبلا با مدلهاي نشگي و مستي و خماريش آشنا بودم. همش با حالن.

July 15, 2004 09:56 PM
هوشنگ : [+]

دو عاشق خوشبخت یک نان واحدند، قطره‌ای یگانه از ماه میان چمنزار، به گاه گام زدن، سایه‌هاشان به یکدگر پیوند می‌خوردند، در بسترشان آفتابی یگانه می‌نهند...
من با شنیدن آهنگ و صدا و حال و هوای شما، در آن نان و چمنزار و آفتاب یافتم. سه نماد و سه چهره از زندگانی، که نثار هر سه شما باد. با آرزوی شادی‌ها و شاعرانگی‌های هر چه بیشتر.

July 15, 2004 11:59 PM
هوشنگ : [+]

وقتی سه استاد -بابای عرفان، الپر و بهنود- در باره یک گزارش و نتیجه‌های آن متمدنانه گفتگو می‌کنند، امید به زندگانی من افزوده می‌شود. خود گفتگو مهمتر از آن نتیجه‌گیری‌هاست.

July 16, 2004 11:08 PM
Hadi : [+]

salaam
ma hesabi hasoodieman shod be inhame eshgh va safa va mohabbat.

che kar konim hasoodim dige

Hadi

September 13, 2004 02:26 PM
نازنين : [+]

بارون مي آيد، باروني كه مال حال و هواي بهار و اول تابستونه و توي شهر دود و غبار گرفته من مهموني چند روزه است، مهموني كه دل منو پر از لطافت انسان بودن كرده . توي قلبم يه حال و هوايي به پا كرده كه خيلي وقتها حسش ميكنم و با اون نفس مي كشم و زندگي مي كنم ، دوستش دارم و به عشقش رشد مي كنم ، اونقدر اين هوا رو دوست دارم كه دلم مي خواد برم زير نم نم بارونش و يس بشم ، گاهي وقتها فكر ميكنم كه توي اين دنياي به اين بزرگي هيچ كس و هيچ چيز نمي تونه اون احساس قلبيمو نسبت به مهربوني بارون حس كنه مگه خود خدا و خود بارون .
اما اگه راستش رو بخوام به خودم بگم !! راستش اينكه من بارون رو از ته قلب دوست دارم چرا كه آيينه گريه بي صداي همه بي كسي هاي انسانه ، ترنم شكسته شدن قلبهايه كه گوشي واسه گفتن غمشون ندارن و محرم رازي واسه بيان راز، پاكي معصوميتي كه هست ولي آدم بدا مي گن!!! از دست رفته ، آره بارون مقدس ترين حريمي كه مي شه به دل اون پناه آورد و دست براي حرمت و پاكيش به دعا به پيش خدا برداشت ، زير بارون مي شه ساعتها قدم زد و كلي واسه دلت گريه كرد !! اونم هق هق با صداي بلند كه از بلندي صداي گريه هات تن درختهاي كنار پياده رو بلرزه و كوه از سردي ناله هاي تو به تنش بپيچه .
تنها موقعه أي از روز كه ميشه گريه كرد با صداي بلند و با چشموني خيس همين روز بارونيه !! چون خيلي از ما آدم ها جرات گريه كردن توي روز رو نداريم و اونو مي سپاريم به دل سياه شب ، بيچاره شب كه چه رازايي رو توي چادر سياهش پنهون مي كنه !! خوب چاره أي نيست چون كه از دل سياه شب كه از تنهايي غم و غصه نترسه و نتركه كه نمي شه پيدا كرد. واسه همينه كه اين همه اشك و راز و نياز و دعا و گريه و گناه رو مي بينه ولي هميشه دمش رو فرو بسته !! آخه اون عادت داره .
ولي اين بارون و روز باروني چه كار مي كنه با دلت راستي راستي كه ديونت مي كنه !! خوب يادم مي آيد كه يه عصر از روزهاي ارديبهشت بود كه پنج ساعت تمام مسيري به فاصله 5 كيلومتر مربع رو راه رفتم و با تمام صدا در عين بي صدايي پر اشك گريه كردم !!
آخه كسي كه نمي دونه توي اين دلهاي پوشيده و پشت اين نقابهاي چهره ها توي فكر و لاي مويرگهاي اين تكه سرخ قلب چي نشسته !! آخه منم انسانم و غصه دار موعود و رسيدن براي اوجي در نهايت .
آخه هر وقت كه دلم مي گيره و غصه از ديوار و دلم بالا مي ره وقتي كه حس مي كنم كه تنهاي تنها شدم توي اين دنياي واقعا بي كسم و جز خدا كسي رو واسه پناه بردن و گفتن درد دلها و رازهاي درونم ندارم، دلم مي گيره و اون موقع است كه حس مي كنم كه دوست دارم برم به يه جاي دور ، دور از همه آدماي رنگارنگ ، برم كنار يه صخره سنگ بالاي يه كوه بلند، رو به باد بنشينم و با نگاه خسته و گرفته خودم واسه غم و غصه ها و تنهايهام گريه كنم ، به چيزهايي كه دوست دارم فكر كنم، به چيزهايي كه دارم و به چيزهايي كه ندارم به كسايي كه مي تونستند باشند ولي ناگهوني فكر سفر كردند و رفتند كسايي هم كه ادعاي محبت ميكردند ولي كثيف تر از چرك دست هرس خونه أي به اسم دنيا باعث شد كه چشماني رو كه مي تونستند بخنند و با مهربوني دنيا رو نگاه كنند رو كور ثروت كنن و با پشت دست سيلي به پهلوي فاطمه ها بزنند و خونه آخرتشون رو خراب كردند ، يا اونهايي كه دم از مهر پدري و مهر مادري كردند ولي معصوميت قلب و دل بچه هاشون رو واسه خوشي و لذت خودشون زير لگدي از طلاق خرد كردند ، فكر كنم ، اونم با چشماني باز ، آنقدر باز كه تا آخر جاده دنيا اون ها رو نگاه كنم و به بهشون بگم بازنده شمائيد و اين موقع است كه توي اين حس و حال يه چيز توي اون موقعيت بهت ميچسبه ، اونم يه نم نم بارون كه بخوره توي صورتت و تمام گونه هاتو خيس كنه و تو رو از اون حس و حال بياره بيرون، وتازه اون وقته كه از حس و حال غم و غصه هاي روزهاي دلتنگي جدا مي شي و يك كمي بفهمي ، نفهمي حس ميكني كه از غم خالي شدي آره وقتي كه حسابي خيس از اشك شدم و تر از نم نم بارون يه آخيش ميگم و بلند مي شم واسه رفتن ، حالا كجا و چطوري اونو ديگه نميدونم.
ولي عجيب تر از همه اون حس و حال و غم گرفتگي اين روزهاست كه با ابري شدن هوا مهربوني توي دلم خيمه مي زنه و طوفاني از همه ناكاميها توي دلم چون تصويري مسطح از حوادث جلوي چشمم رجه أي از موندگاري مي كنه ، راستش به خودم بعضي از وقتها مي بالم كه اگه غريق درياي متلاطم زندگي بودم ولي ناخدايي چون خدا داشتم كه با اين همه مشكلات و اين همه بارون زدگي و خيس از غم اشك شدن ، ايستاده و محكم اينم ، و بعضي از وقتها هم كه دلم مي گيره از اينكه مي تونستم اون چيزي كه مي خوام باشم ولي نذاشتن….. و اگه راست راستش رو بخوام به اين صفحه سفيد كاغذ بگم بعضي از وقتها از خودم بدم مي آيد و هزار تالعنت به خودم و سرنوشتم ميفرستم و كلي هم نق و نوق كه … خوب اگه هركسي ديگه هم جاي من بود همين رو مي كرد ، واسه اينكه راهنماهاي زندگيم بد جايي منو پارك كردند و رفتند ، جايي گذاشتنم كه از غم و غصه هاي تنم مي لرزه ، خوب چه كنم ولي بازهم هستم ،
بعضي از وقتها هم كه فكر مي كنم كه اشتباه من اينكه هنوز نفهميدم كه زندگي ما جدا از حقيقت هاي تلخ و شيرين با كلمه ها و واژه هاي محبت انگيز رونق مي گيره و پيوسته و آهسته به پيش مي ره ، اصلا توي اين دنياي به اين بزرگي اين واژه ها هستند كه حكومت مي كنند و قدرت اصلي توي دست واژه هاست ، واژه هايي كه از صبح تا شب بين هم رد و بدل مي كنيم ، آره تا دلت بخواد واژه هاي فريب انگيز فراونه ، ولي هيچ حرف و حديثي از روي صدق و وفا نبوده و نيست، و اينجاست كه به خودم مي گم بيچاره اين دل ، بعضي از وقتها ، يه حسي بهم مي گه احمق نشو نكنه يه وقت از يه احساس سبزي كه از طلوع خورشيدي كاغذي توي طاقچه أي چوبي پشت جلد كتاب داستانت دلت مي شينه ، بخوايي يه خورده نور بگيري و بگي اين نور نوري كه كه از چشمهاي براق و قشنگ يه خورشيده و مي خواد توي عمق قلبت رخنه كنه مي تونه گرمت كنه نه اگه از من مي شنوي اين نوررو هيچ وقت جدي نگير، همشون الكين، كاغذين ، اصلا قلب ندارن كه جرياني از خون توش باشه و ضربانش حرارتي از عشق بخواد بهت بده. اينا رو نه اينكه واسه كسي بخوام بگم ، واسه خودم زير بارون تكرار ميكنم تا ديگه اشتباهي مرتكب نشم ، اشتباهي چنين پر احساس ، كه باعث بشه حالا كه مسافر اين جاده زندگيم خداي نكرده با كوله باري از ندامت برم، و به خودم ميگم كه آسته بيا ، آسته برو كه يه موقع جو گرگهاي گرسنه اطراف جاده نگيرتت ، يه جورايي تند برو كه تا آخر جاده چشات جز راه رفتني چيزي رو نبينه، آره گاهي وقتها به كوچه هاي بارون زده و برگ ريزون پاييز حسوديم مي شه ، گاهي وقتها از پنجره هاي باز متنفر مي شم و بيشتر مواقع از سكوت و خلوتي يه كوه بلند هم چنان احساس قشنگي بهم دست مي ده كه نگو و نپرس و اين موقع است كه با صداي بلند دوست دارم به كوه بگم خوش بحالت كه تو صبور و ساكت فقط نظاره گري ، نظاره گر اونهايي كه اوندند و اونهايي كه رفتند .
آرزوم بوده كه هميشه قبل از طلوع خورشيد صبح زود بزنم به كوه برم تا اون بالا بالاها و طلوع خورشيد و قرمزي رنگ هاله ش رو از روي يه صخره كه اطرافشم پر از گلهاي وحشي پر شده نگاه كنم ، و بيشتر مواقع به خودم مي گم يعني ميشه !!.
يعني مي شه كه يه روز از روزاي خدا فقط و فقط مال خودم باشم و براي يه بارم كه شده احساس كنم كه زندگي مي كنم براي خودم، آخه اگه راستشو بخوام بگم اونم فقط به خودم !! تا همين لحظه فكر مي كنم كه به اجبار جبر انسان بودن و گناه تولد دارم زندگي مي كنم، گناهي كه اصلا اگر اجازه اون دست خودم بود نمي خواستم مرتكب آن بشم ، و به جرم تولد ، سربار زندگي دنيا باشم، خدايا منو ببخش و عفوم كن ، به كرامت خود سوگند كه قصد توهين و جسارت به بارگاه با عظمت شما را ندارم . ولي حق بهم بده كه گاهي وقتا حوصله خودمو هم ندارم ، و از همه چيز و هم كس با همه عشق و محبت خسته مي شم. خدايا توي اين دنيا مي دونم كه همه يه عالمه غم و قصه دارند ولي خدايا قصة قصه آدم امروز اينه كه با اينكه ميون جمع زندگي مي كنيم ولي باز هم از تنهايي احساس ترس مي كنيم .خدايا هميشه مي خواستم كه آزاد از گناه باشم ، فارغ از انديشه هايي كه شر و فتنه درست مي كنند، خدايا من جوان و ناپخته احتياج به راهنما دارم خدايا كمكم كن كه انسان باشم ، خدايا با همه بدي هايي كه از روي حماقت من بنده انجام مي شه تو لطف كن و چشم فروبزار بلكه من دوباره بنده أي آزاد باشم. نزار اگه حالا كه مشكلي سر راهم قرار گرفته مشكلم رو به گرگهاي انسان نما بگم ، يه كاري بكن كه از قطره هاي بارونت كمك بگيرم ، يه كاري كن كه اگه چاهي نيست مثل مولا كه گريه هاي بي صدام رو از غم و درد بهش بگم به سر كوه صبورت فرياد كنم ، خدايا مي دونم كه امروز مسافر اين جاده زندگيم فردا ، پس كمكم كن كه فردا به سلامت به مقصدم برسم. كمكم كن كه دردم رو اول به خداي خودم بگم ، نه به ناخداهاي اين درياي نامتلاطم پس راضيم به راضي تو.

October 30, 2004 11:01 AM
نازنين : [+]

بارون مي آيد، باروني كه مال حال و هواي بهار و اول تابستونه و توي شهر دود و غبار گرفته من مهموني چند روزه است، مهموني كه دل منو پر از لطافت انسان بودن كرده . توي قلبم يه حال و هوايي به پا كرده كه خيلي وقتها حسش ميكنم و با اون نفس مي كشم و زندگي مي كنم ، دوستش دارم و به عشقش رشد مي كنم ، اونقدر اين هوا رو دوست دارم كه دلم مي خواد برم زير نم نم بارونش و يس بشم ، گاهي وقتها فكر ميكنم كه توي اين دنياي به اين بزرگي هيچ كس و هيچ چيز نمي تونه اون احساس قلبيمو نسبت به مهربوني بارون حس كنه مگه خود خدا و خود بارون .
اما اگه راستش رو بخوام به خودم بگم !! راستش اينكه من بارون رو از ته قلب دوست دارم چرا كه آيينه گريه بي صداي همه بي كسي هاي انسانه ، ترنم شكسته شدن قلبهايه كه گوشي واسه گفتن غمشون ندارن و محرم رازي واسه بيان راز، پاكي معصوميتي كه هست ولي آدم بدا مي گن!!! از دست رفته ، آره بارون مقدس ترين حريمي كه مي شه به دل اون پناه آورد و دست براي حرمت و پاكيش به دعا به پيش خدا برداشت ، زير بارون مي شه ساعتها قدم زد و كلي واسه دلت گريه كرد !! اونم هق هق با صداي بلند كه از بلندي صداي گريه هات تن درختهاي كنار پياده رو بلرزه و كوه از سردي ناله هاي تو به تنش بپيچه .
تنها موقعه أي از روز كه ميشه گريه كرد با صداي بلند و با چشموني خيس همين روز بارونيه !! چون خيلي از ما آدم ها جرات گريه كردن توي روز رو نداريم و اونو مي سپاريم به دل سياه شب ، بيچاره شب كه چه رازايي رو توي چادر سياهش پنهون مي كنه !! خوب چاره أي نيست چون كه از دل سياه شب كه از تنهايي غم و غصه نترسه و نتركه كه نمي شه پيدا كرد. واسه همينه كه اين همه اشك و راز و نياز و دعا و گريه و گناه رو مي بينه ولي هميشه دمش رو فرو بسته !! آخه اون عادت داره .
ولي اين بارون و روز باروني چه كار مي كنه با دلت راستي راستي كه ديونت مي كنه !! خوب يادم مي آيد كه يه عصر از روزهاي ارديبهشت بود كه پنج ساعت تمام مسيري به فاصله 5 كيلومتر مربع رو راه رفتم و با تمام صدا در عين بي صدايي پر اشك گريه كردم !!
آخه كسي كه نمي دونه توي اين دلهاي پوشيده و پشت اين نقابهاي چهره ها توي فكر و لاي مويرگهاي اين تكه سرخ قلب چي نشسته !! آخه منم انسانم و غصه دار موعود و رسيدن براي اوجي در نهايت .
آخه هر وقت كه دلم مي گيره و غصه از ديوار و دلم بالا مي ره وقتي كه حس مي كنم كه تنهاي تنها شدم توي اين دنياي واقعا بي كسم و جز خدا كسي رو واسه پناه بردن و گفتن درد دلها و رازهاي درونم ندارم، دلم مي گيره و اون موقع است كه حس مي كنم كه دوست دارم برم به يه جاي دور ، دور از همه آدماي رنگارنگ ، برم كنار يه صخره سنگ بالاي يه كوه بلند، رو به باد بنشينم و با نگاه خسته و گرفته خودم واسه غم و غصه ها و تنهايهام گريه كنم ، به چيزهايي كه دوست دارم فكر كنم، به چيزهايي كه دارم و به چيزهايي كه ندارم به كسايي كه مي تونستند باشند ولي ناگهوني فكر سفر كردند و رفتند كسايي هم كه ادعاي محبت ميكردند ولي كثيف تر از چرك دست هرس خونه أي به اسم دنيا باعث شد كه چشماني رو كه مي تونستند بخنند و با مهربوني دنيا رو نگاه كنند رو كور ثروت كنن و با پشت دست سيلي به پهلوي فاطمه ها بزنند و خونه آخرتشون رو خراب كردند ، يا اونهايي كه دم از مهر پدري و مهر مادري كردند ولي معصوميت قلب و دل بچه هاشون رو واسه خوشي و لذت خودشون زير لگدي از طلاق خرد كردند ، فكر كنم ، اونم با چشماني باز ، آنقدر باز كه تا آخر جاده دنيا اون ها رو نگاه كنم و به بهشون بگم بازنده شمائيد و اين موقع است كه توي اين حس و حال يه چيز توي اون موقعيت بهت ميچسبه ، اونم يه نم نم بارون كه بخوره توي صورتت و تمام گونه هاتو خيس كنه و تو رو از اون حس و حال بياره بيرون، وتازه اون وقته كه از حس و حال غم و غصه هاي روزهاي دلتنگي جدا مي شي و يك كمي بفهمي ، نفهمي حس ميكني كه از غم خالي شدي آره وقتي كه حسابي خيس از اشك شدم و تر از نم نم بارون يه آخيش ميگم و بلند مي شم واسه رفتن ، حالا كجا و چطوري اونو ديگه نميدونم.
ولي عجيب تر از همه اون حس و حال و غم گرفتگي اين روزهاست كه با ابري شدن هوا مهربوني توي دلم خيمه مي زنه و طوفاني از همه ناكاميها توي دلم چون تصويري مسطح از حوادث جلوي چشمم رجه أي از موندگاري مي كنه ، راستش به خودم بعضي از وقتها مي بالم كه اگه غريق درياي متلاطم زندگي بودم ولي ناخدايي چون خدا داشتم كه با اين همه مشكلات و اين همه بارون زدگي و خيس از غم اشك شدن ، ايستاده و محكم اينم ، و بعضي از وقتها هم كه دلم مي گيره از اينكه مي تونستم اون چيزي كه مي خوام باشم ولي نذاشتن….. و اگه راست راستش رو بخوام به اين صفحه سفيد كاغذ بگم بعضي از وقتها از خودم بدم مي آيد و هزار تالعنت به خودم و سرنوشتم ميفرستم و كلي هم نق و نوق كه … خوب اگه هركسي ديگه هم جاي من بود همين رو مي كرد ، واسه اينكه راهنماهاي زندگيم بد جايي منو پارك كردند و رفتند ، جايي گذاشتنم كه از غم و غصه هاي تنم مي لرزه ، خوب چه كنم ولي بازهم هستم ،
بعضي از وقتها هم كه فكر مي كنم كه اشتباه من اينكه هنوز نفهميدم كه زندگي ما جدا از حقيقت هاي تلخ و شيرين با كلمه ها و واژه هاي محبت انگيز رونق مي گيره و پيوسته و آهسته به پيش مي ره ، اصلا توي اين دنياي به اين بزرگي اين واژه ها هستند كه حكومت مي كنند و قدرت اصلي توي دست واژه هاست ، واژه هايي كه از صبح تا شب بين هم رد و بدل مي كنيم ، آره تا دلت بخواد واژه هاي فريب انگيز فراونه ، ولي هيچ حرف و حديثي از روي صدق و وفا نبوده و نيست، و اينجاست كه به خودم مي گم بيچاره اين دل ، بعضي از وقتها ، يه حسي بهم مي گه احمق نشو نكنه يه وقت از يه احساس سبزي كه از طلوع خورشيدي كاغذي توي طاقچه أي چوبي پشت جلد كتاب داستانت دلت مي شينه ، بخوايي يه خورده نور بگيري و بگي اين نور نوري كه كه از چشمهاي براق و قشنگ يه خورشيده و مي خواد توي عمق قلبت رخنه كنه مي تونه گرمت كنه نه اگه از من مي شنوي اين نوررو هيچ وقت جدي نگير، همشون الكين، كاغذين ، اصلا قلب ندارن كه جرياني از خون توش باشه و ضربانش حرارتي از عشق بخواد بهت بده. اينا رو نه اينكه واسه كسي بخوام بگم ، واسه خودم زير بارون تكرار ميكنم تا ديگه اشتباهي مرتكب نشم ، اشتباهي چنين پر احساس ، كه باعث بشه حالا كه مسافر اين جاده زندگيم خداي نكرده با كوله باري از ندامت برم، و به خودم ميگم كه آسته بيا ، آسته برو كه يه موقع جو گرگهاي گرسنه اطراف جاده نگيرتت ، يه جورايي تند برو كه تا آخر جاده چشات جز راه رفتني چيزي رو نبينه، آره گاهي وقتها به كوچه هاي بارون زده و برگ ريزون پاييز حسوديم مي شه ، گاهي وقتها از پنجره هاي باز متنفر مي شم و بيشتر مواقع از سكوت و خلوتي يه كوه بلند هم چنان احساس قشنگي بهم دست مي ده كه نگو و نپرس و اين موقع است كه با صداي بلند دوست دارم به كوه بگم خوش بحالت كه تو صبور و ساكت فقط نظاره گري ، نظاره گر اونهايي كه اوندند و اونهايي كه رفتند .
آرزوم بوده كه هميشه قبل از طلوع خورشيد صبح زود بزنم به كوه برم تا اون بالا بالاها و طلوع خورشيد و قرمزي رنگ هاله ش رو از روي يه صخره كه اطرافشم پر از گلهاي وحشي پر شده نگاه كنم ، و بيشتر مواقع به خودم مي گم يعني ميشه !!.
يعني مي شه كه يه روز از روزاي خدا فقط و فقط مال خودم باشم و براي يه بارم كه شده احساس كنم كه زندگي مي كنم براي خودم، آخه اگه راستشو بخوام بگم اونم فقط به خودم !! تا همين لحظه فكر مي كنم كه به اجبار جبر انسان بودن و گناه تولد دارم زندگي مي كنم، گناهي كه اصلا اگر اجازه اون دست خودم بود نمي خواستم مرتكب آن بشم ، و به جرم تولد ، سربار زندگي دنيا باشم، خدايا منو ببخش و عفوم كن ، به كرامت خود سوگند كه قصد توهين و جسارت به بارگاه با عظمت شما را ندارم . ولي حق بهم بده كه گاهي وقتا حوصله خودمو هم ندارم ، و از همه چيز و هم كس با همه عشق و محبت خسته مي شم. خدايا توي اين دنيا مي دونم كه همه يه عالمه غم و قصه دارند ولي خدايا قصة قصه آدم امروز اينه كه با اينكه ميون جمع زندگي مي كنيم ولي باز هم از تنهايي احساس ترس مي كنيم .خدايا هميشه مي خواستم كه آزاد از گناه باشم ، فارغ از انديشه هايي كه شر و فتنه درست مي كنند، خدايا من جوان و ناپخته احتياج به راهنما دارم خدايا كمكم كن كه انسان باشم ، خدايا با همه بدي هايي كه از روي حماقت من بنده انجام مي شه تو لطف كن و چشم فروبزار بلكه من دوباره بنده أي آزاد باشم. نزار اگه حالا كه مشكلي سر راهم قرار گرفته مشكلم رو به گرگهاي انسان نما بگم ، يه كاري بكن كه از قطره هاي بارونت كمك بگيرم ، يه كاري كن كه اگه چاهي نيست مثل مولا كه گريه هاي بي صدام رو از غم و درد بهش بگم به سر كوه صبورت فرياد كنم ، خدايا مي دونم كه امروز مسافر اين جاده زندگيم فردا ، پس كمكم كن كه فردا به سلامت به مقصدم برسم. كمكم كن كه دردم رو اول به خداي خودم بگم ، نه به ناخداهاي اين درياي نامتلاطم پس راضيم به راضي تو.

October 30, 2004 11:03 AM
لينک‌ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است »

[ Movable Type3.2 | Persian Tools ]