|
شنبه 9 خرداد 1383
| 7 نظر
با يک صداي مهيب از خواب مي پرم ، بله باز هم خواب بودم و اين صداي مهيب ، نه غرش هولناک زمين که حاصل جمع شدن هيجان و اضطراب همسرم و بيرون شدن فريادي از اعماق وجود اش بود. فداکاري همسرم اما آنگاه هويدا مي شود که تلوتلو خوران - از مستي زلزله - از پشت ميز کار خويش بلند شده ، عرفان به خواب رفته در سالن را بلند کرده و با يک پرش جانانه خود را به تخت خواب من رسانده و در ميان گيجي پس از بيدار شدن آني من ، منتظر بماند تا سرنوشت بلرزد و تقدير براي هر سه رقم بخورد و نه براي يکي از هر سه :) .. شانس آورديم اما که آن گلدان روي تلويزيون ، پس از افتادن ، عرفان به خواب رفته را به اغما نبرد ... باري ، زلزله آمد ، باز هم در تهران و ما سريع با يک توپ ، يک دوربين و يک کاميون اسباب بازي روانه پارک شديم ، گويي براي يک پيک نيک به يادماندني ! .. بلال فروشان به يکباره زياد شدند ، دارندگان چرخ و فلک هاي کوچک به سرخوشي تمام به سمت پارک آمدند و جماعت لحظه به لحظه زيادتر مي شد .. گروهي چمداني در دست ، ديگراني سوار بر ماشين با همه اهل و عيال ، يکي در حال دويدن و آن يکي لخت مادرزاد وسط کوچه ايستاده و رد چشمهاي هيز را بر بدن خويش مي پائيد .. مانند ما اما بسيار بيش تر از باقي افراد بود .. چشم هاي نگران ، بيشتر دنبال فرزندان و همسران خويش بودند تا وسايلي که به ضرب جان کندن به دست آورده اند ، يا خانه اي که به طول ساليان برقرار اش نموده اند .. وهمه چشم ها نگران سرنوشتي بود که هيچ اش حرف حساب و زبان آدميزاد ، حالي اش نمي شود .. کم کم دوستان جمع مي شوند ، راديو پيام پس از يک ساعت ، به حدس و گمان ، مرکز زلزله را در حوالي چالوس پيش بيني مي کند و از قول يک مرکز زلزله شناسي در فرانسه شدت آنرا 2/6 ريشتر تخمين مي زند .. و مي گويد که در تهران خسارت جاني و مالي به جز شکسته شدن شيشه ها نبوده است .. ذهنم منعطف شهرک نفت مي شود که از چندي پيش آماده ريزش بود و حالا نمي دانم که وارفته است يا نه .. کم کم گمانه زني ها بر سر علل زلزله شروع مي شود ، از حکومت و خامنه اي و مشارکت و ظلم و وزارت مسکن گرفته تا عدم رعايت حقوق خداوند و حتي رسيدن موسم وعده هاي خرمن شده الهي .. چه زود يادشان مي رود اما که بر گسلي هولناک منزل ساخته اند و فراموش مي کنند همه قوانين طبيعت را ؛ اين از ضعف قوانين طبيعي است يا جاذبه و قدرت تصورات ماوراء الطبيعي ؟ .. نمي دانم. با يکي از آنهايي که چشم اش اشک دارد و بغض در گلويش ورم کرده است ، به گفتگو مي نشينم . از دلايل بغض اش مي پرسم و اينکه مگر چه شده است ؟ فکر کن در شهربازي هستي ويک بازي پر از ترس و هيجان را انتخاب کرده اي ، گيرم کمي واقعي تر .. خيل جماعت را به او نشان مي دهم و از آن ميان يکي را که هر دو مي شناختيم انتخاب مي کنم .. به يادش مي آورم که همين ديروز بر سر آن خانه چه جنجالي به پا کرد و تا مرزهاي خون ريزي رفت اما حالا با دستاني خالي به پارک آمده است و خيلي مانده است تا به سرنوشت آن خانه به انديشد .. کسي ديگر را گزينش مي کنم و باز هم به يادش مي آورم وسايل عجيب و غريب آشپز خانه اش را ، همان هايي را که براي به دست آوردن شان ، به خاطر رشک بر همسايه دارا ، همه اوقات و لحظه هاي زندگي خود و خانواده اش را فلج کرده بود .. از خودم مي گويم و علاقه به کامپيوتري که اينک در گوشه خانه در انتظار آوار است و من اصلن به آن فکر هم نمي کنم .. بر اين مدار ، مدتها با او به گفت و شنيد نشستم و در آخر به يک واژه رسيديم ... به « برابري » : اگر در جامعه ايران گشت و گذاري کني هميشه يک حس برتري جويي ، رقابت و همه چيز خواهي تا سر حد جنون را در تک تک افراد ، از بالا تا پائين خواهي يافت .. اين گرچه در همه انسان ها وجود دارد و گاه مايه پيشرفت مي شود ، اما در ما بيشتر و منفي تر از همگان است ، شايد به آن دليل که ايرانيان ذاتن باهوشند و برتري خواه اما بي چارچوب و لگام .. دلايل اش اما آنقدر هست که حتي به شيوه حکومت گري آخوندها هم نرسيم... اين حس برتري جويي وقتي هيچ مهار و چارچوبي نداشته باشد ، آنچنان اشعه هاي منفي و مخربي از خود به جاي مي گذارد که همه وجود انسان را اسير را ترس و فشار و سرگرداني مي کند . گروه هاي مافيايي مي سازد ، ولع قدرت و ثروت را در جان آدمي مي اندازد ، بگير وببند و نظارت استصوابي مي آفريند و به معناي واقعي کلمه ، ملت را ازهم منفک مي کند . زلزله ، همه را با هم همدرد و برابر مي کند .. البته با فاکتور گرفتن از آنهايي که در خانه هاي بتني و محکم، به خواب ناز فرو رفته اند ؛ لااقل آنهايي را که به پارک آمده اند در يک رديف قرار مي دهد.. با دوستم ، خصوصيات مردم هند را مرور مي کنيم ، گاندي را و برابري آنها را در پوشيدن لباس واحد .. همان رازي که هند را هنوز که هنوز است ، يکپارچه و ملت نگاه داشته است. زلزله ، وحشي است و انسان را به سمت خوي وحشي و طبيعي خود مي کشاند .. مجال نفس است اگر به « برابري » انديشي ؛ بدون آنکه منظورت از برابري ، تقسيم فقر به صورت مساوي ، مابين همگان باشد. الان حدود ساعت سه نصفه شب است و هر آن احتمال دارد که پس لرزه اي دهن همه چيز را صاف کند! .. تمام ساختمان خالي است و همه در پارک مجاور به سر مي برند .. عرفان از پس فوتبال و فريزبي با معصوميتي ارثي ، به خواب رفته است! .. همسرم هم چشمان اش را روي هم گذاشته است و سعي مي کند تا آرام باشد و بعدها سوژه من در گفتن سخنان نغز نشود .. کمي هيجان دارم اما آنچه امشب ديدم سرشار از نکته هاي ناب بود که ذهن ام را به سمتي ديگر کشانده است ... به سمت برابري ، زندگي ... به سمت جامعه اي مثبت که فرصت زندگي و استعداد انسان ها را از پس تاخت و تاز و ويرانگري به هدر نمي دهد و انرژي آفرين مي شود. پي نوشت : يکي از نکته هايي که به هنگام زلزله بايد ملزم به رعايت آن شويد آن است که وقتي با يک دوربين براي برداشت تصويرها به سمت شهر مي رويد ، از شارژ بودن باطري آن مطمئن شويد والا آن دوربين جز بار اضافي بودن ، به هيچ درد ديگري نمي خورد. بعدالتحرير : 2) امروز هر نيم ساعت به نيم ساعت ، شايعه آمدن زلزله در شهر مي پيچد و حتي توسط راديو پيام هم دامن زده مي شود .. اکثر مردم در خيابان اند : قابل توجه آنهايي که مي خواستند انقلاب مخملي کنند. 3) هيجان اش خوب است اما خب کم کم آدم خسته مي شود از اينهمه بيرون ماندن و آخر سر ممکن است همين خسته گي او را غافلگير کند .. فشار رواني دارد زياد مي شود. |