|
یکشنبه 20 اردیبهشت 1383
| 12 نظر
پاگنده که نوشت منهم دوباره حس گرفتم ، داشتم مي نوشتم که احساس کردم از اصل ماجرا فاصله گرفته ام .. پاگنده سوال هاي ساده و صريحي کرده بود و من به جاي جواب ، تشريح وضعيت کرده بودم.. چند صفحه اي نوشتم و به خاطر اينکه اين نوشته نيز به سرنوشت نوشته هاي بيشمار ديگري که اينروزها مي نويسم و ذخيره اش نمي کنم ، گرفتار نشود ، در ادامه همين پاسخ، آنرا هم به همان صورت ناتمام مي آورم ... اول اما جواب روشن به مساله : به گمان ام براي پاسخ گويي به اين سوال که آيا خاتمي روزهاي اول از ابطحي امروز دلنشين تراست يا نه بايد از دو چشم انداز به ماجرا نگاه کرد .. يک آنکه بخواهيم ميزان توانايي سياسي ابطحي را براي مثلن رياست جمهوري آينده بسنجيم .. دو آنکه قصد شناسايي ميزان صداقت و روراستي وي را به عنوان يک روحاني يا يک انسان ، بازبيني کنيم. از نگاه انساني ، همانگونه که در نوشتار قبلي نوشتم ، ابطحي مي تواند به راحتي در دايره انسان هاي صادق ، زميني و بي آلايش جاي بگيرد.. اين اصلن قابل کتمان نيست و پيچيده هم نيست ، چرا که نسبت به بسياري از معمم ها و غير معمم هاي ديگر ، به راحتي هم از انسان زميني مي گويد و لذت هاي زميني ، هم از آزادي مي گويد و آرمان هاي نه چندان آسماني و هم از گيردادن هاي قشريون به شدت مي نالد .. با ابزارهاي مدرن حال مي کند و مردم دار است .. در تماسي که با او داشتم از او پرسيدم : شما به حکومت ديني اعتقاد دارد ؟ .. و ادامه دادم چه شد که خاتمي که قبل ترها اصلن اعتقادي به حکومت ديني نداشت، در نهايت ، موضع گيري اش به سوي استقرار داشتن حاکميت ديني شد ؟ .. منتظر جواب آنچناني نبودم ، پس از مکثي طولاني و با حسرت خاصي گفت چه اشکالي دارد که حاکم يک جامعه ديني ، انساني متدين باشد.. با سوال هاي بعدي من و گله گذاري هاي بعدترش واينکه آيا اينست آنچه مي خواستيد و مي خواستيم .. مطمئن شدم که وي بيشتر از همان جمله که گفت ، درباره حکومت ديني نمي انديشد .. اگر بخواهم در يک جمله بگويم ، ابطحي در بعد انساني، معمولي و اهل زندگي است .. اهل منطق است و دنيا و هوس هاي دنيايي. با تمام اينها ، مي توانم بگويم به شدت بي آلايش است آنچنان که خود از قول يکي از نويسندگان درباره بي آلايشي سرزمين هندوستان مي گفت .. ابطحي به شدت معمولي است و همين است که مي تواند آنرا موفق کند.. ضمن اينکه اهل کار است و پي گير قضايا ... درهمان تماس بود که فهميدم همه فرزندان زندانيان سياسي و اکثر آشنايان آنها ، آن شماره تلفن کذايي را دارند و ايشان هم مصرانه، پيگير وضعيت آنان است.. اما از چشم انداز دوم ، يعني وقتي بخواهيم ابطحي را از جايگاه يک نامزد احتمالي براي انتخابات رياست جمهوري نگاه کنيم ، آري ، ترديدهاي بسياري وجود دارد .. اولن ما فهميديم که رئيس جمهور در اين قانون فعلي يعني هيچ .. بي اختيار و بي قدرت .. دومن حتي به فرض آنکه رئيس جمهور شدن يک نيروي وفادار به زندگي بهتر از هيچي باشد ، ايشان اگر بخواهد همين روال خاتمي را در قالب دموکراسي ديني ادامه دهد ، با توجه به پيچيدگي و حتي بي مايه گي اين تاکتيک ، توان اش را در آقاي ابطحي نمي بينم. اگر بخواهد راست بگويد ، نمي تواند و اگر بخواهد دروغ بگويد ديگر اين آدم نيست. همانگونه که اين تئوري لامصب ، خاتمي را هم دو شخصيتي کرده است .. اگر يادت باشد من در آن ماجراي تماس تلفني با آقاي ابطحي روي يک نکته تاکيد کرده بودم... من -زبانم لال- نگفتم که دوباره اينها را به همان سمت هل دهيم، من گفتم چرا هل داديم و بعد پشت ديوار پنهان شديم و هربار که او برمي گشت تا به ما نگاه کند ، چشمکي به او مي زديم و مي گفتيم لنگ اش کن، داريم ات و باز هم به ايده آل هاي ذهني و دور از دسترس خودمان مشغول مي شديم.. من گفتم فرصتها را الکي الکي از دست داديم ، هماهنگ نبوديم و طوري شد که بازهم گروهي که آنها را دگم و نادان و نا آشنا با دنياي جديد مي شناختيم ، همه چيز را در دست گرفتند و همه اميدها را سوزاندند .
گنجي براي من بسيار قابل احترام است و شايسته تکريم و بيشتر همخوان آن بعدي از زندگيم است که تقاضا دارد زودتر همه بدي ها شسته شوند و ويروس ها بميرند. گنجي مرد است ، الله کرم هم اگر مزدور نبود و واقعن مثل روي ساده لوح امثال حسني راست مي گفت ، شايسته اش مي دانستم. اما کمترين مکافات دوست داشتن واقعي گنجي - در صورت شانس آوردن - گوشه زندان است. صادقانه بگويم ، عليرغم آنکه گاهي تمايل شديدي به تجربه کردن اين وادي پيدا مي کنم ، اما برايندم مي ترسد... جداي از من ، جامعه نيز روي انچنان خوشي به گنجي - اين صداقت محض - نشان نمي دهد .. گنجي سرسخت است ، سرسختي ديگر ، چونان بهزاد نبوي - باقيمانده از بوي باروت و خون .. گنجي هم غد و کله شق است ، گنجي هم زيادي از اين زمين فکسني انتظار دارد و تصور مدينه اي عاري از ظلم و جور و سرشار از عدالت ، آنرا به سمت مبارزه رو در رو و گاه فراموش کردن زندگي کشانده است. گنجي همان سنگي است که در مقام صبر ، لعل شده است. از لحاظ فردي بسيار قوي است ، قهرمان است و شايسته احترام ، اما بايد منتظر ماند تا ببينيم اثرات اجتماعي اش چه خواهد بود. با اين فرض که هر پيامبري که نتواند تاثيري ماندگار بر ذهن و روح جامعه خويش بگذارد ، پيامبري کذاب است. دارم سعي مي کنم که از اصل ماجرا غافل نشوم ، اما کمي هم درباره سروش. سروش براي شخص من از کودکي آشنا بود. از همان دوران دبستان ، کتاب هايش را – که کتاب هاي دانشگاهي پدرم بود – در کتابخانه مان مي ديدم ، از دبيرستان نيز با او بودم .. از بخت بد ، همه جلسات اش را از دانشگاهي شروع کرد که منهم آنجا درس فني مي خواندم.. در روز برافراشته شدن پرچم يالثارات هم آنجا در تالار بودم و حرص مي خوردم. من مهاجرت کرده بودم و وقتي کسي مهاجرت مي کند ، از اقليمي ساده و بي پيرايش به اقليمي هفت رنگ و بيرنگ که مي آيد ، آب به آب مي شود. بعضي مفاهيم در برابرش خرد مي شوند. آدم دلش مي سوزد که نمي تواند کاري بکند و درد بزرگتر آنکه ، خود نيز اشتياق به شکستن بتهاي خويش داشته باشد .. مشکل بزرگم آن بود که کتاب مي خواندم و مشکل بزرگتر آنکه پس از هر سطر ، فکر مي کردم و بدتر آنکه راه بهشت مينوي من بزرو طوع و خاکساري نبود ... خواندن کتاب ها تا مدتها وقت ام را مي گرفت .. راست اش را بخواهي سروش والبته نه فقط سروش ، براي من جز شب نخوابيدن هاي چهار ساله ، سيگار ، ترک تحصيل ، انزوا ، عصيان ، گناه و صدها ابزار مورد استعمال خودشناسي ، ارمغان ديگري نداشت .. آري سروش تا اين اندازه و شايد بيشتر هم موفق بود .. بيشتر بدان سبب که يکي از دوستان نسبتن دورم که عاشق شريعتي بود و دکتر سروش را مي ستود ، کم آورد و پس از مدتي دار را از گردن خود رد کرد ... موفق بود سروش در بهم ريختن اذهان و بي مايه بود از درآوردن حتي يک پاسخ .. اشکال عمده اي اما سروش داشته و دارد.. سروش در عالم خويش - با آشنايي که من با شاگردان بسيار نزديکش پيدا کرده بودم - صدها بار به راحتي آب خوردن از مرزهاي ارتداد گذشت ولي يک حس شايد پيامبرانه و شايد دلبسته همين نظام کذايي و شايد ترس ، ترس از هوشدن توسط دوستان دشمن شده اش، او را به راه پيشين خويش هل مي داد .. سروش پيغمبر راستگويي نبود ، واين مي توانست شرط موفقيت اش باشد ، ولي او دلبسته گي هاي خامي داشته و دارد ، به نظام ، به موعود ، به پيدا کردن مغز از لابه لاي مشتي قشر ... بدشانسي سروش و شايد تمامي اقبالش به آن بود که تئوريسين اصلاح طلبي ديني شده بود ، چيزي که جهان تشنه اش بود و التماس اش را مي کرد. خب همه اينها که گفتم ، واضح است که به قصد ارزش گذاري نبود.. قصد مقايسه ، نمره دادن و رتبه بندي نداشتم .. فقط سعي کردم در هنگام نوشتن کمي بيشتر درونيات خويش را و ذهنيات ام را نسبت به اينها بنويسم .. ذهنياتي که شايد همسان مال تو باشد اما قصد، بازي کردن روباز پوکر است ، دارم رو مي کنم .. بيشتر شايد براي آشنايي خودم با خودم .. الان در مقابل چشمانم دو کس ديگر نشسته اند که تا درباره آنها ننويسم ، نمي توانم به سراغ مورد بعدي بروم .. مي داني .. من يا ما شانس هم آورده ايم ، وقتي که سر از کتاب بر مي داشتيم و خدا و جامعه درهم خويش را مي ديدم و دوباره در کتاب ديگري مي رفتيم ، شانس آورديم که اينبار بامدادمان بواسطه آيدايي شايد ، با خدا و زندگي آشتي کرده بود.. از کس ديگر که ميخواستم بگويم، بهنود است .. که نياز به وقت بيشتري دارد ، شاملو نيز .. پس نا تمام ماند تا وقت دگر ... |