|
شنبه 18 بهمن 1382
| 31 نظر
بازخواني يک ضرب المثل قديمي يکي بود يا نبود، به هر حال تاثيري نداشت. فانوس اش سالها پيش خاموش شده بود. متروکه اي که راهيان جزيره دور را گم مي کرد. آري! يکي بود يا نبود زير اين گنگ کبود. روزگاري بود که هوانجس تر از عرق شتر نجاست خوار شده بود! کسي بود آشنا به روزنه هاي دودآلود ، غرق در خلسه اي خام تر از شعر شاعران قافيه سوز ، مرگ آشنا و مرگ پرور. تا سالها کسي نمي فهميد چه را مي خواهد ، به دنبال قبضه کردن چيست ؛ چرا اينگونه ، چرا اينچنين - بدون پاورچين - پا بر حلقوم خلق مي گذارد. ول اش کن! بي مقدمه سراغ اصل داستان بروم : علي حوضي داشت نسبتن بزرگ . بزرگ نه به بزرگي يک روستا يا يک شهر يا حتي به بزرگي گيتي! بلکه بزرگ به اندازه اي که وقتي طول و عرض آن حوض را از پشت يک عينک دودي و از پاي يک بساط پهن شده مي نگريستي ؛ احساس نشستن بر پاي اقيانوسي بي افق، مخيله ات را سست مي کرد. به علي خيلي خوش مي گذشت. خوشحال بود که مردم تحت سرپرستي اش ، هميشه احوال پرس و دعاگو هستند. عاشق سر به سرگذاشتن مردم بود و معاشران که معناي سر به سر گذاشتن را به خوبي فهميده بودند ، براي آسايش خاطر صاحب حوض ، طبق طبق سر مردم را پيشکش اش مي بردند. گروهي نوازنده دور تا دور حوض ، ورد و ذکر مي خواندند. شور آنقدر زياد بود که « انگ شعور» بدان نمي چسبيد. لجن ها دورتا دور حوض مدفوع کرده بودند. در کشاکش قد کشيدن جلبک هاي سبز رنگ و افزون شدن سبزينه تفاله ها ، احساس شاعرانه صاحب ، وادار به ساختن اشکال بديعي شده بود. « هاله اي هالو» دور سرش شکل گرفته بود و او را مجبور به فرو بستن چشم ها و غرق شدن در خلسه بو و رنگ کرده بود. ولش کن ! بي پيکر تراشي، به سراغ نتيجه اش بروم : علي در آخرين روزها خسته شده بود. از رنگ سبز بدش مي آمد. خيلي دلش مي خواست به رنگ ترکيبي دلخواهش دست يابد. رنگي رويايي : مرکب از سبز و سرخ. بارها امتحان اش کرده بود اما هميشه رنگ سرخ با رنگ خاکي خاک قاطي شده بود. اصرار داشت بايد همين لب حوض و در ملا خاص، رنگ سرخ را در لزجي سبز بپروراند. «خون» سرخ تر از هر سرخي بود که ترکيب اش با سبزي لجن ها، رويايش را براي چند روزي بيدار مي کرد. اينبار ديگر همه « آب حوض کش ها» را بيرون کرد. آنانکه وسوسه تغيير آب حوض را بدو مي دادند ، به سخره گرفت. بر همه ذهن هايي که از حوض ، زلالي و صداقت آب را مي خواستند نيشخند زد. نوازنده ها را عوض کرد ، سراينده ها را تشويق به پرداختن واژگان ترکيبي سرخ و سبز کرد. دلش غنج رفت. تصور خون بر نطع سيماني حوض در هلهله همه جلبک هاي سبز. ولش کن ! بگذار حرف آخر را بزنم : حالا که علي مانده است و حوض اش ، خوبست بداني اين حوض ، خون مي خواهد. حوض هم دلبسته گي عميقي با صاحب گرفته است.حوض هم ميداند که اگر علي نباشد او هم نيست. از پس بيرون شدن همه «آب حوض کش هاي گاه دلسوز اما عقيم» ؛ چند سالي خواهد گذشت که خون ، خون خواهد آفريد. و سبزها سرخ خواهند شد. « شايد من يا تو نيز بر نطع اين حوض، خون شويم» .. اما ملالي نيست ، حوض گرسنه چند سالي بعد ، علي را نيز به کام خويش خواهد برد .. و حوض، خود قرباني باران خواهد شد. باراني از اشک و ابر که سيل خواهد شد و زمين را خواهد شست .. و حوض را خواهد شست .. و ما در کالبد گياهي نو ، شادي و شعور نسلي ديگر را شاهد خواهيم بود .. آري ! يکي بود يا نبود، به هر حال تاثيري نداشت .. قصه او به سر رسيد .. |