|
دوشنبه 13 بهمن 1382
| 4 نظر
نه نمي شود! ... هر چقدر از ننوشتن ام مي گذرد آن دو سه تا حرف اساسي که مي خواستم بزنم بغض هاي اساسي تري مي شود .. مي داني: اينجور مواقع يک استرس ، يک ترس تاريخي ، يک حس گنگ و گيج به سراغ ام مي آيد و دهانم را مي بندد .. نه! دهانم را نمي بندد اما قاطعيت ام را مي گيرد .. تقصير من نيست که بد شده ام .. نمي توانم چشم بسته قربان چشم هايت شوم .. واقعيت را هم نمي توان ام در مخيله ام با خيالي آسوده تغيير دهم .. حتي نمي توانم آسوده بنشينم ، پيپ بکشم و له شدن نسلي را به قلتک بي کله تبريک بگويم .. همه چيز مثل تفاوت فرمول هاي آمار و احتمال است در مقابل واقعيات بسيار ساده اي که در بي نظمي وقيحانه اي روي مي دهند.. گاه اما بي نظمي هاي وقيحانه بسيار منظم! از يک سو ، گرانيگاه در حال جابجايي است .. و از سويي ديگر سرو کله نموداري از فضاي زير محور ايکس ها در حال خودنمايي است .. ديگر اگر ننويسم بازهم دچار همان ترس تاريخي خواهم شد! .. نقطه عطف نمودار را بايد حدس زد .. حتي مي توان ترسيم اش کرد .. اصلن بس است ديگر اين فضاي دوبعدي .. همين نزديکي ها بايد بعد سومي هم باشد .. محوري از بالاي سر نسلي ديگر که اين محور مختصات ساده را پيچيده تر و زيباتر خواهد کرد و حجم {حجم} خواهد آفريد .. مي نويسم .. چاره اي نيست .. ننويسم نفرينم مي کنم .. بگذار اين آخرين اصلاحات را هم در صفحه ام بکنم! .. تا فردا که پس از ميدان داري نفرت ؛ زخمه اي، نشتر به زخم شتري ام نزند... تا فردا .. از پس يک فرياد .. خواستم تو را هم در اشتياق ام شريک کنم .. فقط همين! |