|
پنجشنبه 4 دی 1382
| 1 نظر
اين يک خواب است . تعبيراش برايم هولناک بود و سنگين .. اما تا حدودي شرح اش را مي توانم . اين خواب دو سه روزي است مرا مشغول کرده است . در کمال تعجب و ترس ، آن بانويي را که روزي سروده بودم در خواب ديدم که از تلخندش بوي عشق مي آمد. بانويي با صورتي تخت ، چندين خراش بزرگ ، در نگاه اول بي رنگ و رو و در نگاه عميق تر ، حافظ راستين فرزندان خويش . سرزنده و دل بزرگ ... تصورش از ذهنم خالي مباد.
عصر بود متن : بي نگاه و پرشتاب هق هق ام گرفت خشک شد هيکلم چشم هاي بي گناه خنده اش گرفت در پي صداي مادرش دويد پايان : صبح شده بود |