فتو وبلاگ آينه شادي
« قبلي | بعدي »
يادداشت هاي باباي عرفان
. مادرش ايران بود
پنجشنبه 4 دی 1382 | 1 نظر

اين يک خواب است . تعبيراش برايم هولناک بود و سنگين .. اما تا حدودي شرح اش را مي توانم . اين خواب دو سه روزي است مرا مشغول کرده است . در کمال تعجب و ترس ، آن بانويي را که روزي سروده بودم در خواب ديدم که از تلخندش بوي عشق مي آمد. بانويي با صورتي تخت ، چندين خراش بزرگ ، در نگاه اول بي رنگ و رو و در نگاه عميق تر ، حافظ راستين فرزندان خويش . سرزنده و دل بزرگ ... تصورش از ذهنم خالي مباد.


اشاره :

عصر بود
کودکي در لابه لاي کتاب هايش اشک مي ريخت
خواب بودم
دست سرد گستاختم شانه اي را کوبيد
:: «به به ! سلام ! مشتاق ديدار بودم استاد»

متن :

بي نگاه و پرشتاب
چشم هاي کودکش
دست رد به سينه گسسته ام نهاد

هق هق ام گرفت
گيج شد باورم
به التماس
رهسپار رد پاي مانده اش شدم

خشک شد هيکلم
روح بود ؟
خون به صورت اش نمانده بود!
صد خراش
لخته هاي سرخ
روح من
مادري چنين نديده بود

چشم هاي بي گناه
کند و کاو کرد
کودک مرا
..
گريه ام گرفت

خنده اش گرفت
کودک از صداي مادرش

در پي صداي مادرش دويد
با قامتي آنچنان که بود
نيمه پير و دل جوان
با تمام خويش
سر به روي سينه ام نهاد

پايان :

صبح شده بود
کودکي از لابه لاي کتاب هايش مي خنديد
بيدار شده بودم
ذهنم اسير نگاه مادرانه اي شده بود
ذهنم اسير نگاه مادرانه اي شده است



» نوشته شده در ساعت 18:03 توسط باباي عرفان | 1 نظر
گفتني هاي ديگران : [ 1 مورد ]

sepanta : [+]

چه وبلاگ كامل و جامعي از همه چيز...موفق باشيد

December 26, 2003 12:04 AM

لينک ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتي ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده ، بلامانع است »

» آرشيــــو

چکيده :
اين يک خواب است . تعبيراش برايم هولناک بود و سنگين .. اما تا حدودي شرح اش را مي توانم . اين خواب دو سه روزي است مرا مشغول کرده است . در کمال تعجب و ترس ، آن بانويي را که روزي سروده بودم در خواب ديدم که از...

آخرين نوشته ها :



همولايتي هاي به روز شده :

»» الباقی همولایتی ها

Powered by
Movable Type3.2