|
پنجشنبه 4 دی 1382
| 1 نظر
اين يک خواب است . تعبيراش برايم هولناک بود و سنگين .. اما تا حدودي شرح اش را مي توانم . اين خواب دو سه روزي است مرا مشغول کرده است . در کمال تعجب و ترس ، آن بانويي را که روزي سروده بودم در خواب ديدم که از تلخندش بوي عشق مي آمد. بانويي با صورتي تخت ، چندين خراش بزرگ ، در نگاه اول بي رنگ و رو و در نگاه عميق تر ، حافظ راستين فرزندان خويش . سرزنده و دل بزرگ ... تصورش از ذهنم خالي مباد.
عصر بود متن : بي نگاه و پرشتاب هق هق ام گرفت خشک شد هيکلم چشم هاي بي گناه خنده اش گرفت در پي صداي مادرش دويد پايان : صبح شده بود »
نوشته شده در ساعت 18:03 توسط بابای عرفان
| 1 نظر
موضوع :
» اجتماعي و فرهنگي
تازه ترين نوشته های مرتبط با اين موضوع ● تنفس در فضای عمومی جامعه ● تلاش ِهوشمندانهی حاج منصور و فاطمهی رجبی در مصادرهی نفرت ● حسن آقای ِ من ..
نحوه نگارش :
» شاعرانه
تازه ترين نوشته ها به همين شيوه ● بهنام آزادی بیان: رونمایی و انتشارِ رمان ● بهنام انسان: بیامضاء باشتر از خویش ● بهنام روشنگری: ترانهی خورشید
لينکها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است » |