|
شنبه 29 آذر 1382
| 1 نظر
سال 75 بود ؛ من تقريبن از بيست ساله گي شروع به جان کندن کرده بودم! . در منتهاي درگيري هاي ذهني و فلسفي بنيان شکن ، به اين نتيجه رسيده بودم که تنها راه براي رسيدن به استقلال کامل فکري ، استقلال کامل اقتصادي است . سيگاري که دود مي کردم زهرم مي شد چرا که مي دانستم اين پولي است از سوي پدري که سيگارکشيدن را نابهنجار ترين کار يک انسان مي داند. روزگار مي گذشت تا اينکه در درس گرافيک کامپيوتري با نمره 9 افتادم. استادي که اين درس را با او داشتم در نوع خودش بسيار جالب و نمونه اي از استعدادهاي قرباني نفرت بود. هرچند من بيش از يکي دو جلسه به سر کلاس اين استاد نرفته بودم اما شنيده بودم که براي کار عملي 10 نمره اي ، نمونه اي از محيط فتوشاپ را پيشنهاد کرده است، در حاليکه در جزوه اش جز يکسري مباحث بي خود نظري ، هيچ مساله کاربردي بدردبخور را دنبال نکرده بود. نمره را که کاملن تائيد کرد ، سر در دانشکده صدايش کردم و از او پرسيدم چرا مرا انداخته اي؟ .. نگاهي کرد و گفت : تو حتي آنروز که من به مرکز آمدم و پروژه ها را چک مي کردم، نه تنها تحويل نگرفتي که تقاضاي نمره هم نکردي .. من از کجا بدانم که نمره مي خواستي؟ .. خنده ام گرفت ، باهم خنديديم.. گفتم ولش کن ؛ حالا که نمره نداده اي لطف کن و يک کاري برايم دست و پا کن !! نگاهش پريد. به قد و قواره ام و صورتي که آنروزها ترگل و ورگل تربود! نگاهي انداخت و گفت : تا به حال چه کارهايي انجام داده اي ؟ .. منهم طبق سنت اغراق و روحيه خالي بندي خودم گفتم : کار سيستماتيک خاصي انجام نداده ام؛ اما مدتي مسوول شعر يک روزنامه مهم کشوري بوده ام و همزمان با او در شهرمان به قاچاق کالا مشغول بودم... کله اش تکاني خورد ؛ گفت : قاچاق؟ .. گفتم : بعله قاچاق ! البته اصطلاح صحيحش همان چتربازي است!.. مدت زيادي مکث کرد ، خنديد و درنهايت گفت باشد .. فردا بيا به اين آدرس تا ببينم چه مي توانم بکنم! به همين لوسي من وارد محيط کار شدم و توانستم پول سيگار و کتاب خودم را تهيه کنم! .. آن استاد بعدها برايم گفت که هيچکدام از حرفهايت را باور نکرده بودم اما از روحيه ات خيلي خوشم آمد.. و من هم به او مي گفتم اين سندروم خالي بندي فقط منحصر به من نيست چرا که تو هم الان به همان درد مبتلا شده اي ..! محيط آن شرکت که در حوالي ميدان آرژانتين بود ، و کار MIS و بعد هم مديريت BBS ، مرا حسابي مشغول کرده بود... همان زمان بيش از دو هزار صفحه نرم افزار BBS را ترجمه کردم و از مشتريان روزانه BBS هاي فعال آنروزها بودم ( البته با پرستيژ کاري ؛ ضمن آنکه من سوات درست و حسابي براي نوشتن انگليسي ندارم اما خواندم بدک نيست!) .. همه اينها را گفتم براي خاطر آنکه از اين به بعد مي خواهم با کاراکترهاي جديدي بنويسم. کاراکترهايي که به مرور معرفي شان خواهم کرد. به خصوص آنکه آن شرکت که از شرکت هاي وابسته به جامعه اسلامي مهندسان بود! ، و اتفاقن از لطف شهردار هم برخوردار بود ، پس از محاکمه و محکوميت کرباسچي تعطيل شد. دليلش هم بماند براي بعد. در آن شرکت نمونه اي از نسل ها ، سلايق و عقايد مختلف وجود داشت و وجه مشترک همه آنها نوعي خوددرگيري بود و به همين علت آن مکان به « امين آباد » مشهور شده بود. از آن کساني که مي شناختم ، تعدادي به خارج رفته اند ، چند نفري به صدا و سيما ، دو سه نفري تاجر شده اند و .. هر کدام سنگ سرنوشت خويش را از اين رو به آن رو کرده اند.. قصد داشتم از اين طريق به بحث هيات موتلفه بپردازم که مقدمه اش طولاني شد ... ولي اين شرکت و کارهاي بعدي من ، به خاطر محدوده زماني خرداد 76 ، و وقايع مهم بعدي يکي از موضوعاتي خواهد بود که بعد از اين روي آن کار خواهم کرد.. موضوع جديدي به نام « امين آباد» .. البته اين موضوع در ادامه دغدغه هاي قبلي ست و زايمان جديدي نخواهد بود . |