فتو وبلاگ آينه شادي
« قبلي | بعدي »
يادداشت هاي باباي عرفان
. دغدغه شبهاي انقلاب!
چهارشنبه 28 خرداد 1382

:::: الان ذهن مردم ميون ترس و شادی گير کرده .. مثلا مادری رو ميشناسم که هيچ دل خوشی از حاکميت فعلی نداره .. اما دخترش وقتی سرکار ميره چادر سرش می کنه .. الان شب و روزش ماتم گرفته که نکنه فکر کنن حزب الاهيه، تو خيابون بگيرن بزننش  ...

:::: داشتم فکر ميکردم حالا گيرم انقلاب بشه .. بعدشم ماهم بريم تو خيابون شعار بديم و بزنيم و بشکنيم .. يه باره ذهنم پريد به ده يا دوازده سال بعد ... عرفان اومده بود تو ذهنم ... يقه ام رو گرفته بود و .. داد می زد .. مگه مرض داشتی انقلاب کنی! .. چرا به فکر ماها نبوديد ! .. همون گرفتاری که الان پدران ما از دست ماها دارن ... هر چی می خواستم بهش بگم بابا ما فقط به خاطر تو و ... اما به خرجش نمی رفت که نمی رفت.. خودمونيم ها .. ما که هر وقت انقلاب کرديم يا رفتيم رای داديم .. وضع بدتر شد ... اميدوارم حداقل مطالب اين وبلاگ و باقی جاها تا ده سال آينده باقی بمونه که لااقل بتونم يه چيزايی نشونش بدم ..



» نوشته شده در ساعت 02:14 توسط باباي عرفان
لينک ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتي ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده ، بلامانع است »

» آرشيــــو

چکيده :
:::: الان ذهن مردم ميون ترس و شادی گير کرده .. مثلا مادری رو ميشناسم که هيچ دل خوشی از حاکميت فعلی نداره .. اما دخترش وقتی سرکار ميره چادر سرش می کنه .. الان شب و روزش ماتم گرفته که نکنه فکر کنن حزب الاهيه، تو خيابون بگيرن بزننش  ... :::: داشتم...

آخرين نوشته ها :



همولايتي هاي به روز شده :

»» الباقی همولایتی ها

Powered by
Movable Type3.2