|
یکشنبه 4 آبان 1382
| 1 نظر
نگران به قلمش مي نگرم .. در دلم مي گويم، مگوي اينها را که مصلحت نيست گفتن و آتش کشيدن اين خانه ني ساز. چيزي ديگر اما انگار وادارش کرده است که بگويد : « پس چه شد راه حسين را رفتن .. سالها در گوشمان قصه کربلا و عاشورا را خوانديد .. حالا از پس اولين چشم غره چند نيزه دار ، صلح حديبيه مي نويسيد؟.. اين کفن بر تنتان خواهد پوسيد ... آهاي ! فريبت مي دهد محمد ايماني .. کو ديگر عزتي .. برباد شد .. خسر الدنيا و الاخره .. الفاتحه .. » شب بود ، من شبپره بودم ... دروغ بود و دار .. چوب حراج بود و خدا .. خود فروشي بازار گرمي داشت .. خبري نبود جز آنچه که قابل پيش بيني بود ... خبربزرگ همين بود: آنچنان تحقير شده اي که ديگر شکست خوردن ات، حتي شکست دادن ات ، هلهله اي نمي انگيزد .. اينچنين حقير شده اي... آري. جامعه غرب اهل زندگي است .. ولع چپاول اش هم به خاطر بهتر بودن در همين دنياست ... تو اهل مرگ بودي .. هرچند خود به خويشتن مشغول بوده و آسوده، شيپور به مرگ اوفتادن جوانان را مي نواختي.. زندگي اما تا وقتي برپاست ؛ شور مرگ ، سايه ي گذر کلاغي بر اقيانوسي نور، بيش نيست .. برزخ به خير. |