|
جمعه 2 آبان 1382
| 9 نظر
(براي ايران)
بانويي با سرمه کبود .. چشماني به شوره زار اشک نشسته .. آينه در آينه ام راه مي رود آه بانو کابوس بود و کفر نفرينم مکن حس هاي شاعرانه ام را دوست دارم... و البته اينروزها تنها حس هاي دردسترس اند .. بدجور دلم در هواي وطن است .. اينروزها احساس بدي دارم .. حاکمان وطنم از ترس مرگ، تن به تجاوز داده اند... مي توان هزار نيش و کنايه بارشان کرد .. هزار برق شادي درانداخت .. اما نمي چسبد .. حريف ضعيف تر از آني بود که من در پندارم پنداشته بودم.. باور کن دلم براي دشمنم سوخت .. مي داني! گاه که مي فهمي دشمنت چقدر ذليل و خوار و بي دست و پاست ، حالت از خودت به هم مي خورد که وقتت را ، دشنامت را ، فکرت را به پاي نبرد با پشه اي پشيز ريخته اي .. پروتکل الحاقي و همه پارادکس هايش را مي گويم! .. شايد بهترين و مصلحانه ترين چاره بود پذيرشش ، اما ننگش را نمي توان رنگ کرد. |