|
پنجشنبه 17 مهر 1382
| 12 نظر
صبح که نه ! حوالي ظهر که از خواب بيدار مي شوي، به دليل فلفل هاي متعددي که در شب پيش خورده اي ، معده ات احساس سوزش عجيبي مي کند .. بعد از کلي تلاش در دفع کردن آنها ، سوزش وحشتناکي به محل مربوطه وارد مي شود .. از در که بيرون مي آيي چهره گل انداخته همسرت را مي بيني که انگار درصدد حالي کردن مساله اي به توست .. قبل از اينکه حرف بزند يکباره مي گويي راستي امروز چه روزي است ؟ ... دلبرانه مي گويد سالگرد ازدواجمان است ديگر .. و تو هم فرصت طلبانه مي گويي : زودتر بگو خب ، من فکر مي کردم اشکال از فلفل هاي ديشب بوده است :) گفتن اين عبارت در اينچنين روزي همان و ورود ايشان به سپاه اندوه هم همان ... بدتر از آن وقتي است که پس از کلي دلجويي ، تازه فيل شان ياد دوران نامزدي مي کند و اينکه باز هم بيا مثل آنروزها از ميدان آرژانتين تا سرسزاوار در خيابان کاخ و البته مشابه آنرا با پاي پياده و مضافا بر آن با هل دادن کالسکه عرفان گز کنيم... با گلويي که تازه دارد حسابي سرما مي خورد و بدني تبدار همراه يار مي شوي و ... هزار ماجراي ديگر .. نتيجه آنکه سالگرد هاي ازدواج ، روزهايي است که بايد حسابي حواستان را جمع کنيد .. مواظب باشيد شب قبلش فلفل نخوريد و اگر هم خورديد حواستان جمع باشد که پرت و پلا نگوئيد .. در پايان اينهمه مطايبه! آرزوي بهترين ها را براي ايشان دارم .. هر چند که بهترين بهترين ها 5 سال پيش نصيب ايشان شده است. (اگه ضايع مون نکنه خوبه !) .. ضمن آن که امروز ، روز جهاني کودک هم بود و عرفان خان هم کلي خوش به حالش شده بود .. و يک بازي خوب و يک کفش خوب کادويي مي خواست . روز ايشون هم که ما از صدقه سرش صاحب نام شده ايم ، مبارک. « ضمنن هنوز هم همون همهمه پارسال در هواست » |