|
دوشنبه 24 شهریور 1382
| 3 نظر
پدر يکي از دوستام ، ديوونش بود ... وقتي شنيد، تلخ خنده اي کرد و گفت : آدماي هميشه خندون، هيچ وقت نمي ميرند .. اگه از لحظات زندگيت استفاده کرده باشي .. شاد و شاعر و مستانه .. و نگذاشته باشي غم، مثل خوره جونتو بخوره ... آنقدر خاطره خوش مي ذاري تو يادها که به همين سادگيا نمي ميري .. روش رو اون ور کرد تا من قطرات اشکش رو نبينم .. وقتي شونه هاش به شدت تکون خورد ... تازه فهميدم اين سالها، چه بغض عميقي پشت دندان هاي خنده هميشه براقش، تلنبار شده است ... شايد حسرت همه لحظاتي را مي خورد که مي توانست رهاتر باشد و نگذاشتند که باشد .. شايد هم به من دروغ گفته بود و داشت براي ته مانده هاي خاطره هاي از دست رفته اش بي قراري مي کرد.. :: گويا، گويا خبر را تکذيب کرده .. اميدوارم که بازهم بتونه بخونه .. ماندگارترين ها را ... اما با احساسات پدر پير دوست من هم بازي؟ »
نوشته شده در ساعت 00:17 توسط بابای عرفان
| 3 نظر
موضوع :
مردم
تازه ترين نوشته های مرتبط با اين موضوع ● يکي از هزاران تاکسي شهر ● شهردار جديد از نگاه مردم ● هر دو غريب بودند
نحوه نگارش :
داستان واره
تازه ترين نوشته ها به همين شيوه ● بهنام آزادی بیان: رونمایی و انتشارِ رمان ● بهنام عدالت: کابوس ِ جاده ● می ما نم ات گفتنیهای ديگران : [ 3 مورد ]
هوشنگ : [+] درد و جدايي مي رسد، سلام . خوبي شما؟ نمي دونم چرا بعضي مواقع اين نظر خواهي كار نمي كنه ! :( در ضمن اين خير درگذشت ويگن تو گويا تكذيب شده كه سلام ديشب که خبر رو همينجا خوندم حس نظر دادن ديگه نمونده ولي الان حسش هست :) راستي اين تکنيک انتخاب گوشه اي از عکس مريوط ميشه به خود mt؟؟ کاشکي به ما هم ياد بديد! (پررو شدم نه!؟) September 15, 2003 10:11 AM
لينکها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است » |