گفت : چرا با اسم مستعار ؟
گفتم : حالا چرا تو اينقدر منو انگولک مي کني که با اسم واقعي بنويسم ، اون اسم مال شناسنامه است ، شناسنامه هم مال دولته برا کنترل رعيتاش. نکنه دلت لک زده واسه پرونده سازي ، يا اينکه تو هم فکر مي کني منم کلکم.
گفت : نه بابا ولي اينجوري خيلي مرده و ترسو به نظر مي رسي.
گفتم : وقتي به اسم مرسومت مي نويسي ، نمي توني راحت باشي. همه اون قواعدي رو که خودت ، خانواده ات و جامعه ات واسه ات درست کرده اند، دهنتو مي بنده . تازه مجبوري هي خود شناسنامه دارت رو شرح بدي .. بذا اول يه خورده خود واقعي ام رو بنويسم ببينم اصلا چي هستم تا بعد ببينيم چي به چيه..
گفت : درباره ترس چي؟
گفتم : ترس که البته هست .. اما ترس هم اندازه اي داره .. ببين من حاضرم درصورتيکه واقعا وجودم براي روح جامعه نياز باشه ، نه تنها با اسم خودم بنويسم که همه آنچيزهايي را که با اسم مستعار نوشته ام ، بلکه واضح تر و محکم ترش رو ، وسط کوچه و بازار جار بزنم ...
اون ديگه هيچي نگفت چون مي دونست دقيقن همين قدر خـَرم .. به طرز مضحکي قانع شد .. پيش خودم گفتم زکي! .. تو هم که مثل چند تا مزخرف گوي ديگه با چند تا چـُـس ناله من قانع شدي ..
هميشه همه تلاشم قانع کردن يه نفر ديگه است و وقتي طرف قانع ميشه ، گـُه ترين لحظه زندگيمه ..
بعداالتحرير: اين گفت و گو ، کاملا ذهني و بيشتر يک نوع خود درگيري است و هرگونه عينيت آن به شدت تکذيب مي شود!