|
سه شنبه 18 شهریور 1382
| 10 نظر
وقتي دانشگاه بودم ، استادي داشتيم به نام آقاي مجتهدي .. از قرار نواده يکي ازمراجع بوده و کلي هم به صف نمازگران مراجعه کرده و با يقه اي بسته ، بسيار محجوب بود.. درس طراحي الگوريتم ها را با او گرفته بودم و چون اصلا وقت نداشتم به سر کلاس درسش بروم، و چون امتحان هم گرفته بود و من نبودم و صد درصد مي افتادم ، به پيشنهاد يکي از دوستان و براي اولين وآخرين بار، تصميم گرفتم به پيشش رفته و کمي با پرو پاچه اش ور روم! .. حقيقتش به اينست که جو لبريز از رياي اينجا طي اين چندساله ، ما را چند شخصيتي کرده است .. به همين علت هم تقريبا يادگرفته ايم با هرکسي چگونه حرف بزنيم و تا آنجايي صادقانه! صحبت کنيم که طرف ما را آخر آن وادي فرض کند .. (وبلاگ نويسي کم کم داره شخصيت واحد و واقعي خودم را به من نشان مي دهد، درود بر روانش باد) .. القصه، با کمربندي سفت، روانه اتاق استاد شدم ، و با حالتي خاص، بحث عرفان را پيش کشيدم.. از مولوي و کريشنا مورتي و دون خوان برايش گفتم و آخر سر هم به او فهماندم که من از عرفان غرب ، دوباره عرفان شرق را بازشناسايي کرده و شناختم به يقين رسيده است.. استاد آنچنان محو شده بود که آنسال مرا با نمره عجيب 18 ، به عنوان شاگرد ممتاز درسش معرفي نمود! يکي دوسال گذشت و من باز هم به علت گرفتاري زياد يک درس اختياري ديگر با او برداشتم، به اميد آنکه اثر آن حرفهاي چند سال پيش هنوز باقي است .. يکروز که براي صرف صبحانه ، به کنار درب اصلي دانشکده فني رفته بودم، استاد هم آمد . من را که ديد جوياي احوال شد ، کنارم نشست و گفت : معلوم است کجايي؟ .. گفتم : جوياي احوال شما از طريق دوستان هستيم...گفت : از روحيات عارفانه ات بگو؟ .. با حالتي آميخته از جسارت ، خشم و پدرسوخته گي، دست چپم را به سمتش بردم و حلقه ازدواجم را بدو نشان دادم و گفتم : همه چيز تمام شد! .. من ازدواج کردم و فهميدم که دردم چيز ديگري بوده است .. هنوز تکه هاي ناتمام حرفم مانده بود که يکباره از جايش بلند شد، سرخ شده بود و بسيار عصباني، صبحانه را فراموش کرد و به اتاقش برگشت، دوستاني که آنجا بودند از خنده روده بر شده بودند. چند تن ديگر از دوستان هم از لحن من ابراز انزجار کرده و از من دوري کردند. درباب نمره آن درس هم که لابد تا حالا فهميده ايد .. من با نمره بسيار با ارزش -1- افتادم و تا چندين سال هر وقت آن استاد مرا مي ديد راهش را کج مي کرد و با نگاهي چپ و وردهايي زير لب ، از پيش من مي گريخت. يکبار اما وردش را شنيدم که اينچنين بود : ربنا لاتزغ (؟) قلوبنا، بعد از هديتنا و هب لنا من لدنک رحمه .. آمين! »
نوشته شده در ساعت 13:12 توسط بابای عرفان
| 10 نظر
موضوع :
خاطره
تازه ترين نوشته های مرتبط با اين موضوع ● آن ساعت پر از ترس و احساسي که من باباي عرفان شدم .. ● حکم حکومتي و ماجراي الف تا ي آقاي ناطق ● موضوع جديدي به نام « امين آباد»
نحوه نگارش :
داستان واره
تازه ترين نوشته ها به همين شيوه ● بهنام آزادی بیان: رونمایی و انتشارِ رمان ● بهنام عدالت: کابوس ِ جاده ● می ما نم ات گفتنیهای ديگران : [ 10 مورد ]
مجهول : [+] من الان اينجا رو ديدم و دارم مي پكم از تعجب! چقدر خوشگله... September 9, 2003 06:37 PM سارا : [+]خيلي جالب بود. August 18, 2004 02:17 PM سايه : [+]وااااا October 25, 2004 04:39 PM موغل : [+]اه October 25, 2004 04:40 PM Home Equity Loan : [+]I was born because it was a habit in those days, people didn't know See - the thing is - I'm an absolutist. I mean, kind of ... in a way ... Weiner's Law of Libraries: دهزث سهفث November 21, 2004 01:10 PM Jenny : [+]"هنوز تکه هاي ناتمام حرفم مانده بود که يکباره از جايش بلند شد، سرخ شده بود و بسيار عصباني، صبحانه را فراموش کرد و به اتاقش برگشت، دوستاني که آنجا بودند از خنده روده بر شده بودند. چند تن ديگر از دوستان هم از لحن من ابراز انزجار کرده و از من دوري کردند." November 23, 2004 10:27 AM phentermine : [+]Please check some information dedicated to phentermine phentermine http://www.phentermine-top-deals.com/ phentermine phentermine http://www.best-deals-phentermine.com/ phentermine phentermine http://www.ottawavalleyag.org/ ... November 25, 2004 02:09 PM
لينکها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است » |