|
دوشنبه 10 شهریور 1382
| 5 نظر
يه چند روزيه بدجوري انرژي منفي ريخته تو جونم ... دوباره وضعيت کارم جوري شده که بازم داره اعضاي يک خانواده کاري رو از هم جدا مي کنه .. يکي از فرط پول زياد و طمع همه رو فراموش کرده و بقيه هم از فرط احساس پايمال شدن حقوقشون لابد، به فکر دفتر و دستک ديگري افتاده اند .. در اين ميون اين دستاي منه که داره از دو طرف کشيده مي شه و گوشاي منه که روزاروز از حرفهاي پشت سر اون يکي عليه اين يکي ، کيپ شده .. بازم خوبه که من فقط يکي دو روز تو هفته به اونجا مي روم و گرنه فک نکنم ديگه توان نوشتني برام مي موند .. يکي ميگه حالا وقت تقسيم غنايمه، ني وقت رفتن .. يکي ميگه عمرا اگه غنيمتي به من و تو برسه .. منم که مدل اين گانگسترهاي احمق، پس از پشت سر گذاشتن روزهاي سخت، اسب بي زينم رو سوار شده ام با سيگاري گوشه لب .. براي به سر گنج نشاندن مستحقي ديگر .. خر! گاهي (با درصد زياد!) به ميخله ام خطور مي کنه وقتي دستت از دو طرف کشيده مي شه .. براي جلوگيري از جر خوردن مواضع .. بهترين کار اينه که دو تا دستت رو با يه قمه خوشقواره ، در کمترين ثانيه ممکن، قطع کني و هررري .. ولي خوب واسه نوشتن همين دوسه خط وبلاگ هم که شده بايستي يه ترفند خوشگل تر پيدا کنم .. مثلا اينکه قمه رو رو دستاي ناز اونا بکشم .. هوووم. راستيتش .. خوبي دنياي وبلاگ به اينه که لااقل چشماي طرفت رو وقتي مي لاگي نمي بيني و بي رودربايستي مي لاسي .. و همين براي جلوگيري از تهوع ، در يک خودارضايي مفرط، غنيمته .. اينم از اين. |