|
یکشنبه 2 شهریور 1382
| 13 نظر
اشاره : با توجه به نامه ابراهيم خان نبوي به جناب شيطان، و با توجه به چندين اتهام مطرح شده به ايشان و ترسي که من از رشته رشته شدن سرشک اين موجود دوستداشتني دارم، لذا با اجازه آن ياور هميشه حاضر و نوشاننده آگاهي ، عشق و سرکشي به بشر هميشه گيج يا دايم الخطا، موارد زير را از زبان مظلوم و بريده آن جناب، خدمت جميع نبوي ها ، متذکر مي شوم. پسر خوب خدا! .. اينکه مرا آقا خطاب کرده اي ، ظن مرا بر وجود توطئه اي در ذهن پر رفت و آمدت به يقين کشانده است. بر اساس کدام خط ، روايت يا سخن کدام اجيرشده خدا، مرا مذکر قلمداد کرده اي . لطفا براي صدا کردن من از بزک و دوزک و اينهمه صفات و القاب استفاده مکن، من خاکي هستم و همان لفظ شيطون را بيشتر مي پسندم. اما ، به گمانم براي تو خيلي عجيب است که من در مقابل قادر متعال سر خم نکردم. حالا از تو حداقل به خاطر اين خوشم مي آيد که نمي آيي براي بسط آزادي و مردم سالاري و «دادستاني» ، به پادشاه و قبله عالم نامه بنويسي و دانسته اي که چه کسي را انتخاب کني . اگر قصه من و خداي را ديگرباره مرور کني ، خواهي فهميد که من چه سان در بسط آگاهي و سرکشي و حتي عشق ورزي همه موجودات، بخصوص نسل بشر، کوشش کرده ام . آري من با خداي درگير شدم، زيرا او مي خواست انسان را به آفريند و از من خواست که اين موجود را سجده کنم . مي داني ابراهيم ، خيلي زور دارد که به کسي سجده کني که حتي نمي داند از کجا آمده و آمدنش بهر چه بوده و قس عليهذا!... خدا مي خواست بر من حکم کند ولي من هيچگاه زير بار «حکم حکومتي» نرفته و نخواهم رفت . من تنها کسي بودم که از همان ازل، «فرديت» خود را يافته و در راه رهايي حتي همين انسانهاي زبون، از دام اوهام، کوشش ها کرده ام. من ميوه آگاهي را به ام الانسان شناساندم و او چون زن بود و دنبال زندگي ولذت ، آنرا خورد و به آدم هم قبولاند که بخورد. وقتي قادر متعال متوجه شد که احسن الخلقتش ، «مطيع، عبد و بنده » نيست ، آنرا به زندان زمين انداخت. او را تهديد کرد. او را تک و تنها در ميان بيابان جده ، رها کرد. چيزي که اگر بر سر انساني در اين روزگار بياورند ، صدها مورد «نقض حقوق بشر» در آن خواهي يافت و الخ ... در باب تمامي سوالها و اشکالاتي که از من پرسيده بودي، بايستي بگويمت چنين چيزهايي اصلا در ذهن باز و «غير قابل تسليم» من وارد نمي شود. اين گونه اعمال و کردار (به خصوص رفتار سعيد مرتضوي) مربوط به آنهايي است که نوکر و مطيع و برده اند .. حالا فرقي نمي کند که وابسته به اين درگاه و آن بارگاه و يا آن خرگاه باشند. در پايان، چند نکته شيطاني را در گوشت مي خوانم تا از اين پس اينقدر به پر و پاچه من نپيچي و انسانهاي ضعيف و بي بته را نوچه من نداني : 1) اگر گمان مي بري که حکومت از آن خدا و بنده هاي مطيع اوست، خواهي پذيرفت که جمهوري اسلامي چندان سنخيتي با آنچه درباره خدا گفته شده است، ندارد. حالا «اسلامي» اش قبول اما اگر واقع بين باشي خواهي ديد که «جمهوري» اصلا مورد قبول قادر متعال نبوده و همان نظام «پادشاهي» ، مدل نزديکتري به مدل الهي است. چندان که داني و دانند! 2) به مسيحيان نگاه کن! .. آنان پدر، پسر و روح القدس را پاس مي دارند .. اگر دقت کني مدل کوچکي از حکومت مشورتي و يا غير ديکتاتوري، در ميان خدايان آنها خواهي ديد . حالا اگر به مسيحيان نگاه نکردي ، به «تنوع خدايان يونان» توجه کن و بعد به «خداي يگانه ذهنيت خودت» رجوع کن. مشکل شما اينست که ذهنتان خراب است. در ثاني در غرب وقتي خدايان اينقدر زيادند ديگر جايي براي يکدانه شيطان، آنهم از نوع رجيمش باقي نمي ماند که من بخواهم از ذهن تو رفته و به ذهن آنها بروم. 3) به عنوان آخرين نکته خدمت دوست خوش مشرب خودم باز هم اصرار بر نگرش صحيح نسبت به جايگاه خودم در ذهنت دارم . يادت باشد همنام تو مي خواست پسرش را سر ببرد ، اما من ممانعت مي کردم. او آنچنان محو قادر متعال بود که راضي نمي شد از ذبح پسرش بگذرد ، اما من به او هشدار مي دادم که نکن. همان چيزي که حقوق بشر جديدا و به جد بر آن پاي فشرده و تحت هيچ نوع «مصلحت» و يا مسلکي، کشته شدن بشر را روا نمي دارد. اين نکته ها از آن سبب بگفتمت که خوب بداني همه مفروضات و ذهنيات تو نسبت به من غلط است . حالا ذهنيت غلطت في نفسه بد نيست منتها وقتي که نامه را سرگشاده در سايت گويا منتشر کرده اند، مستحق جواب يافتمت و پيش خود گفتم بگذار ما هم با اين کسي که به نوعي ابراز علاقه و احساسات کرده است ، درد دلي کرده باشيم. ضمنامن مخلص دائمي نمي خواهم، «يک لحظه» کافي است . باز هم بنويس ؛ پايان. |