|
یکشنبه 1 تیر 1382
::::: دو سه روزه در حال اسباب کشی و جابجائی خانه بودم. روز اول عمدا کامپيوتر رو گذاشتم تو کارتون مخصوصش تا ببينم چقدر طاقت دارم .. راستيتش ديوونه شدم .. خمار و خسته .. خيلی بده ولی لامصب از اون اعتيادهای ناگزيريه که حالاحالاها کسی نميتونه راه درمانش رو کشف کنه .. قبلا وقتی می خواستم آپارتمانی رو انتخاب کنم اول از همه چيز به فاصله خونه تا اولين دکه روزنامه فروشی توجه می کردم و قاعدتا انتخابهايم محدودتر می شد .. حالا نه .. الان مهمترين مساله داشتن خط تلفنه و کارت ايتنرنت هم که ديگه همه بقاليها دارند .. البته يک چيز ديگه هم هست : محله قبلی من با اينکه همين دوازده سيزده سال پيش، يکی از بهترين مناطق تهران بود .. الان به شدت غير قابل سکونت شده ... کوچه های تنگ ميدان ثريا ، به خاطر اجازه فروش تراکم به طرز وحشتناک و ديوانه کننده ای شلوغ و پرسروصدا شده .. نکته هم در اينجاست که تو اون منطقه هيچ پارک و محل تفريحی نيست و پليس محله برای کنترل اوضاع جوانان و از ترس ياغيگری آنها در تابستان، هميشه اواخر خرداد چنان ضرب شصتی به آنها نشون می ده که به خيال خودش تا آخر تابستون از خونه شون در نيان .. يه باره با باتوم و مشتی سرباز ، مغول وار ميفته به جون بچه هايی که دور تا دور خيابون وايساده اند و نميدونن بايد چکار کنن .. کنترل ها هم ديگه خيلی مسخره شده .. پريروز سرچهار راه جلوی چند نفر رو گرفتند و برای تشخيص اينکه آنها عرق خورده اند يا نه زير زبون آنها دماسنج گذاشتند ... به هر حال الان که دارم می نويسم در محله ای هستم که شايد ده دوازده سال پيش روستايی حول و حوش تهران حساب می شد اما فعلا خلوت و خوش هواست و پارکی هم روبروی خانه که به گمانم کمی فضای ذهنی مرا آرامتر کند .. هرچند وقتی امروز نتوانستم از طريق چهار تا کارت مختلف کانکت کنم نزديک بود که برم برای تعويض خانه .. که با يک Atdp قبل از شماره تلفن رفع شد .. همين سرعت مافنگی 32 هم بعدها برای خودش خاطره می شود! ::::: بهنود، روايتگر بی منت قصه های شاد و غمبار سرزمين ماست .. فکر کنم اولين مقاله ای که از ايشون خوندم، حدود پانزده سال پيش بود .. من با بهنود نه از طريق امواج راديويی که از طريق روزنامه و کتابهايش آشنا شدم .. بی تعارف بگويم که بهنود برای ما هميشه معنا دهنده زندگی و عشق و مبارزه برای آگاهی و آزادی بوده است .. الان که خواندم ماجرای اعصاب قلبش را ، قلبم گرفت و ترسيدم .. ياد آن شوخی بازيگر آماتور افتادم و مقايسه ای که بين بهنود و شريعتی کرده بود .. هرچند هيچ گاه، کسی مثل بهنود با اين درجه از نسبی گرايی به شريعتی با آن يادگارهای صددرصدی اش نمی رسد اما تصور تکرار ماجرا دستهايم را سست کرد .. قصه من و نوشته های بهنود آنقدر هست که به يک شرح تفصيلی بيرزد که خواهم نوشت .. اما اميد که وجود نازکش آغشته گزند مباد ... پايدار باشی مسعود خان و برقرار بمان تا ببينی ثمره تلاش اين سالهايت را .. |