بوی خواب می دهم
در هزاره ی اينهمه خميازه ی نکشيده
راننده
از شاهزاده می گفت
باورش بر باروی موريانه ها قدم می زند
شهر
نظام آباد است.
شايعه در شهر ، شاعر شده بود :
از غرب سينه ی دخترکی
صدای خون و ضجه ی گلوله می آيد
از پاريز تا پاريس
ماشين های فضول
سوار بر پارازيت های پول های عقيم.
پيام
در ميدان فاطميه
دست به دست می شد.
پيرمردی غبغبم را نشانه ی شاه زاده گی می دانست
من ترسيده بودم
او اصرار می کرد
من .. ا ن ک ا ر .
از خيابان جمهوری
صدای بوق و شيهه ی اسب می آيد.
شراب بود يا نفت؟
نديدم اما
پشت پای يکی را خيس کرده بودند
برمی گردد ؟
ماشينی در گوری خفته بود
و جکی زير پنچريش دست می زد
چيزی به عزا شدن عروسی دلال ها نمانده است.
الان که شاعرم
اعتراف می کنم
سرفصل های جدائی را خواب بودم
آنگونه که اميد
در يک سوم برادران سوشيانت
هزار خميازه نکشيده
هزاره ی خميازه
خيابان جمهوری
شب به خير!