|
شنبه 3 اسفند 1381
همراه با خواندن این متن به سایت آینه روید و آهنگ شاهکار آزادی را گوش کنید!(توضیح :: من این متن را برای راحت شدن مینویسم .. شما اگر فکر میکنید ناراحت میشوید .. بگذرید!) آنقدر ذهنم خراب شده که نتوانم به برنامه نویسیم برسم!! .. گفتم بازگو کردن این بغض ، شاید تلخکامي وجودم را کمي کم کند .. هميشه و هر وقت که درگیر بعضی تنشهاي بنیان برانداز شده ام .. نوشته ای یا قطعه شعری از اعماق وجود، تسکینم داده است .. گاهی که نه میتوانی داد بزنی و نه میتوانی به همین راحتی بگذری .. عادت کرده ام هر وقت با کسی حرف میزنم ، بیشتر حواشی شخصیتی وی را بکاوم تا عمق حرفهایی که بر زبان میراند .. اکثر اوقات حرفها را نمی شنوم چرا که لبهای کف کرده ، برایم بیانگر چیزهای دیگریست .. کاش همه آن چرت و پرتها را در برابر من میگفت و نه به آنکسی که با هیجان خاصی به من منتقل میکند ..این نقطه ضعف منست که در برابر آنکه مدتهاست همه شخصیتش را کاویده ام ، به طرز عجیبی تسلیم باشم .. چشمهایش عمق دردهایش را به وجودم میسراند .. میداند که با من باید با خطوط چهره اش حرف بزند و اگر بخواهد که اینکار را بکند .. دیوانه گی تنها هدیه او به منست ... از این بگذریم چه شده که ما اینهمه خسته و کلافه ایم ؟ .. این همه نابهنجار و بدرفتار ؟ ... در میان اینهمه دود و دعوا و درد ، چه کثیف و زشت .. آخرین تعلقات خویش را پاسداری میکنیم !!.. وقتی خون و خسته گی و خریت آنی!، چشمهایمان را خراب میکند ، خر هم اگر بودیم، به گوشه ای در خاک میشدیم و عرعری میکردیم ، نه اینکه با توپی پر از باد نفس پرستی ، بر صورت پاکدامنی و معصومیت شلیک کور کنیم.. ای پیر .. با تو چه گویم که خطوط صورت و دستانت تکرار مکرر حدیث رنج و بدبختی است .. پیر شده ای و زود رنج .. پیر شده ای و تنها کورسوی نگاهت میگوید که چشمانت در گودی گور خویش هنوز دفن دفن نشده است .. پیر شده ای اما نتوانستی دخترت را عروس کنی .. پسر عزبت را شادکام کنی .. پیر شدی و در اوج اینهمه تضاد و ناامنی و خسته گی روحت شکست .. عصبی و دل نازک و پرصدا شدی .. آه افسوس ! .. عوعوت هم دیگر گربه ای را حتی نمیترساند !! دیگر به تو کاری ندارم .. آنچه که میخواستم به صورتت بمالم .. نوشتم .. اما هنوز رها نشدم .. بازهم باید بنویسم .. نه از تو که از دخترکان آفتاب .. از زنان صبور میهنم .. از آنانکه از تير شکسته چون تویی پیر و دنیا دیده هم اماج خیل تهمت و فحش میشوند . از آنانکه دلشان استوار است و بغضشان بسته به تار مویی .. از آنان که تو و همه نسل تو فرصت سلام و خنده را از آنها دزدیدید .. خودم خسته ام .. حتی تا آنسان که بپذیرم دشنامی بدهی و داد و هواری راه بیندازی .. اما دل پاک و خسته و زنانه آفتابداران دیارم را نخواهم گذاشت که بشکنی .. با تو کاری ندارم .. تصمیمم را گرفته ام .. همه آنچه گفتی به حساب حماقت حاصل از گرفتاریت میگذارم .. اما با جهل و حماقت حاصل از شیادیهای کافران مومن نما ، به نبرد برخواهم خواست .. جهلی که نور و ایمان و شادی را در چنگال تیز و بد شکل خویش به خون نشانده است .. فقری که تو را نیز قربانی خویش کرده است ... ظلمی که بر تو و نسل ما روا داشته اند .. همانان که دین و مذهب و مرام و معرفت را قربانی سیاست برقرار بودن خویش کرده اند .. روزگار غریبیست نازنین!! »
نوشته شده در ساعت 20:02 توسط بابای عرفان
موضوع :
» اجتماعي و فرهنگي
تازه ترين نوشته های مرتبط با اين موضوع ● تنفس در فضای عمومی جامعه ● تلاش ِهوشمندانهی حاج منصور و فاطمهی رجبی در مصادرهی نفرت ● حسن آقای ِ من ..
نحوه نگارش :
» شاعرانه
تازه ترين نوشته ها به همين شيوه ● بهنام آزادی بیان: رونمایی و انتشارِ رمان ● بهنام انسان: بیامضاء باشتر از خویش ● بهنام روشنگری: ترانهی خورشید
نحوه نگارش :
سياه مشق
تازه ترين نوشته ها به همين شيوه ● گنجشک و عزرائیل ● می ما نم ات ● فقط برای ِ اعلام ِ مستی ...
لينکها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است » |