|
یکشنبه 18 اسفند 1381
خب! طبق قراري که گذاشتم بايستي کم کمک وارد جنبه هاي عميق تر زندگي شده و سطح صيقلي و سوراخ سياست را به اهلش واگذار کنم .. در اين مورد يک مساله ميماند و آن اينکه :: براي اينکه کم کم از حال و هواي اينگونه مسايل خارج شوم .. اين منوهاي بسته دوستان وبلاگشهري را باز کردم تا هواي اينجا کمي تازه شود .. و البته لينکها را کمي مرور کرده و برترينهاشو انتخاب کنم .. اين مساله باعث ميشه کم کم تمرکزم درباره شعر و شادي و زندگي بيشتر شود .. راستش من الان بدجور گرفتار کارم .. وبه آنصورت قدرت تمرکز روي نوشته هام ندارم .. هر چي که هست حاصل افکار گذرانيست .. که گاه پريشانند .. آهان! تا يادم نرفته يک مساله را بازگو کنم .. از اولين روزهايي که وبلاگ نوشتن را شروع کردم .. دوستان و خواننده هاي مختلفي به سراغ اين وبلاگ آمدند .. از اينان با هر بار عوض شدن ريتم نوشتاري من تعداد بسياري ديگر نيامدند .. اما ميخواستم از چند دوست که هميشه و درهمه حال اين صفحه را باز کرده و با اينکه گاه فاصله ديدگاه ها و اعتقادات من و ايشان بسيار بوده ..بازهم از خواندن نوشته هاي اينجا و پيغام گذاري خودداري نکرده اند .. تشکر کنم . .. درضمن مرتضي جان خوب فهميدي .. هومن خان هم خواننده اينجا شده و از سرزمين آنگلو ساکسون ها کلي سفارش هم داده .. اميدوارم يه وبلاگ هم بزنه .. الان که خيلي از دست وبلاگنويسا شاکي بود .. ميگفت چند تا وبلاگ اسم ببر که توشون ..زنجموره و ناله و درد و فلاکت و نق زدن نباشه! .راست ميگه خب... .آهان!.. .. محسن هم ديشب اينجا بود .. قرار بود ساعت چهار و نيم بيدارش کنم بره خدمت حضرات زورگو، .. يادم رفت ..ساعت شش ونيم به زور بيدار و بدرقه اش کردم .. الان هم نميدونم انفراديه يا در حال کلاغ پر!! اينهم لينک دو دوست جديد ، يکي سبحان که اهل شعر و شعور است .. وديگري ماري . دختري شانزده ساله که اين نوشته اش خيلي برايم جالب بود .. تا بعد |