کلمات می لولند
درهم و درمن
بی درنگ و بی مانع!
قطاري خرناس کشان مي گذرد
بر مسيري معلوم
بي چرا و بي چانه!
ريل از قطار گذشت!
در هم مي ريزيم!
او با من به چرا مي آيد!
در بياباني قهر با باران
خشکسالي جاودان
قطار در من بود؟
من در قطار بودم؟
تاريک بود ، يادم نيست!
هنوز هم اما
هنوز هم آري!
بد به دلم مي آيد
وقتي واژه اي مي ترکد
راستش ميخواستم از ديدگاه يک شهروند ايراني بعضي مسايل رو مطرح کنم .. ديدم همه شهروند جهاني شدن! .. احتمالا امشب يا فردا اگر وقت کنم به قول وقرار گذشته خواهم پرداخت .. با اين تفاوت که فعلا چند نگاه کلي به قضيه عراق و آقاي بوش و ايران خودمان ... راستي اين شعري که بالا نوشتم ديشب تو قطار گفتم ..