در جامعه اي قرار داريم که حتي سپري کردن مسير عادي ، دلخواه و آزاد زنده گي – اين فرصت کوتاه و عاريتي چند ساله- به هيچ عنوان ميسر نيست. اين وضعيت بي شک به سياست ها و راهبردهاي کلان حکومتي بر مي گردد و منعکس کننده تدبير مجموعه حاکميت فعلي بر چگونه گي اداره جامعه و تزريق فرهنگ دلخواه و آرماني خود بر اندام جامعه مي باشد. در اين فرصت و به بهانه دستگيري ها، کنترل ها، تهديدها و بازداشت هاي جديدي که از سوي ايادي و کارگزاران حکومت انجام مي شود، بر سر آنم که يک نگاه علت و معلولي به وضعيت فعلي جامعه و اندام هاي مختلفش اندازم . در اين ميان به سه راهبرد مطرح شده از سوي رهبر به عنوان تاثيرگذارترين فرد در بوجود آمدن وضعيت فعلي اشاره مي کنم، تا کم کم به دغدغه اصلي خود که همانا بازداشت و احضارهاي اخير افراد حقيقي و حقوقي، توسط اداره اماکن و ساير مراجع قضائي و همچنين سياست کنترل وبلاگها و بستن سايتها برسم.
راهبرد اول : انقلاب دمادم – تمرکز نيروها
بوجود آمدن گروهک انصار حزب الله درست بعد از زماني بود که رهبر انقلاب در يک سخنراني آتشين، نظريه انقلاب دمادم را مطرح کرد. يکي از دلايل ارايه اين مساله ، ضرورت حفظ روحيه انقلابي و رزمنده گي درسالهاي بعد از جنگ و محافظت از ذهن و عملکرد کساني بود که به نوعي ميراثهاي مختلفي از جنگ داشتند. از جمله اهداف ديگر اين طرح ، تازه نگه داشتن انقلاب و روحيه انقلابي و جمع کردن نيروهاي وفادار در مقابل اصلاح طلبي بود.
نتيجه عملي اين راهبرد در جامعه :
تازه ماندن روحيه و آرمان انقلابي، به جز دور شدن هر چه بيشتر جامعه از روح زنده گي و فرو رفتن هرچه بيشتر در باتلاق خيال و آرمان، عايدي ديگري براي جامعه نداشت. قطعا يکي از اهداف اين طرح، متمرکز کردن فعاليت نيروهاي باقي مانده از جنگ و همچنين کنترل آنها بوده است اما در عمل اين مساله باعث بوجود آمدن يک شکاف عميق ما بين اين قشر و برايند اقشار جامعه گرديد. اين قشر به دليل همان روحيه تند و پيروزي طلب خود و به خاطر کنترلهاي شديد مردم در سطح شهرها ، تصرف بنيادهاي قدرت و ثروت، آزار و اذيت بزرگان ، فرهيخته گان و اهالي فرهنگ و هنر و همچنين ابزاردست شدن سياسي کاران به شدت از سوي جامعه طرد شده و به
نمادي از فاشيست و مزدوري تبديل گشت.
راهبرد دوم : خودي و غيرخودي – تطميع جامعه
پس از قتل هاي زنجيره اي و براي توجيه رفتار آمران و عاملان قتلها، خودي و غيرخودي کردن اشخاص حقيقي و حقوقي، يکي از تقسيم بندي هايي بود که مصباح يزدي آنرا مطرح و رهبر هم آنرا تائيد نمود. عمده ترين دليل اين نظريه علاوه بر توجيه عملکرد بسياري از مزدوران در اجراي بي چون و چراي فرامين حکومت، تطميع اقشار مختلف جامعه براي پوشيدن عباي خودي بود. بواسطه اين نظريه هرآنکس که به نظريات ، مصالح و اصول هرچند متضاد حکومت در مقاطع زماني مختلف و به صورت مداوم، وابسته و پيوسته باشد، خودي محسوب شده و به راحتي مي تواند از مواهب و عطاياي حکومتي استفاده کند و در مقابل هرآنکس که به غير از اين بينديشد غير خودي ، شهروند دست دوم و مستوجب مجازات مي باشد.
نتيجه عملي اين راهبرد در جامعه :
اين راهبرد عملا اجازه تبعيض در رفتار اندام هاي قضايي، انتظامي و قانونگذاري با خودي ها و غيرخوديها بود. پس از طرح همين راهبرد، برخورد دوگانه حکومت با تخلفهاي مختلف مالي ، فساد اداري و رفتاري و برخورد با بدنه فکري و فرهنگي جامعه که برايند نگاه هاي غيرخودي بود، شدت گرفت. بي گمان بيش از 70 درصد افراد جامعه در قسمت غير خوديها قرار گرفته و همه آناني که اهل تزوير و نان به نرخ روزخوري بوده اند به لشکر خوديها پيوستند . نتيجه عملي اين راهبرد، علاوه بر فاصله گرفتن بيشتر حکومت از نيروهاي راستين، دل خوش ماندن به عناصري فرصت طلب و بوقلمون مسلک است که از مواهب و عطاياي حکومتي براي خود منبع درآمدي ساخته و به فنته و فجور ادامه مي دهند. بي گمان ، اين راهبرد علاوه بر سست کردن پايه هاي صداقت و راستي و گسترش دروغ و ريا، محکمترين گامي است که حاکميت براي نابودسازي خويش برداشته است.
راهبرد سوم – خوف و رجاء - ترساندن جامعه
راهبرد ترساندن جامعه، هميشه در دستور کار قرار داشته است . ترساندن از عذاب الهي، گلوله، شلاق، اعدام در ملا عام، سنگسار، زندان ، اخراج از دانشگاه ، اداره و انفصال از خدمت و هزاران دگنگ ديگر ، از جمله ابزارهاي حاکميت براي ترساندن جامعه بوده است. چندين سال قبل وقتي کرباسچي شهردار تهران بود، در ملاقاتي که از صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران هم پخش شد، رهبر به وضوح اعلام کرد که بايستي شهر به گونه اي معماري و کنترل شود که آنانکه کوچکترين مخالفتي با وضع موجود دارند و به اصطلاح دشمن خوانده مي شوند احساس خوف کنند و آنانکه وفادار، مقلد و دوست هستند احساس رجا، اميد و عزت کنند. اين بيان علني راهبرد ترساندن جامعه، به زبانهاي مختلفي بيان و اجرا شده است.
تيجه عملي اين راهبرد:
عدم مشارکت در حکومت، مخفي کاري، احتياط در ارايه خلاقيت ها و پرسشها، ازدست رفتن فرصتها براي گذار از ناهنجاريهاي واقعي و صدها مساله و مشکل ديگر حاصل اين راهبرد جبارانه بوده است. ضمن آنکه بزرگ شدن يک نسل با ترس و احتياط و منع شدنهاي پي درپي، شخصيت و هويت واقعي آنان را براي سازنده گي، انديشنده گي و خلاقيت دچار مشکل کرده و از سوي ديگر گرايش هاي شديد به آنارشي گري و لجبازي با قدرت را افزايش داده است . رشد تصاعدي جرم و جنايت و از سوي ديگر بي ارزش شدن آرمان و استقلال، در نگاه نسل نو، خود حکايتي بس تاثرآور و دردناک است.
در کوچه و خيابان که قدم مي نهي ، آدم هايي را مي بيني که نشاني ها را مي پرسند، که چاقوي خود را تيز مي کنند و منتظر روزي هستند که غيراز امروز باشد و اين يعني ادامه داشتن همه اين ناهنجاريها تا سال هاي سال، خشونتي زائيده خشونتي ديگر و اين يعني هزاران سال شماتت و نفرين و اين يعني مرگ صداقت و آزاده گي و شيوع تزوير و ريا. آيا فرصتي هست هنوز که به اشتباهات اعتراف کرد و به خويشتن خويش بازگشت؟
(در روزهاي بعد به جزئيات بيشتري خواهم پرداخت ، تا حوصله و بهانه و مجالي ديگر)