فتو وبلاگ آينه شادي
« قبلي | بعدي »
يادداشت هاي باباي عرفان
. باباي عرفان مرد!؟
شنبه 10 خرداد 1382

به ياد استاد محمود رعائي
کمتر شده است از مرگ کسي ناراحت شوم. پيش از آنکه بر مرگ کسي گريه کنم ترجيح مي دهم واقع بين باشم و بپذيرم همه آن فرايندهايي را که سبب بوجود آمدن ميلاد و مرگند. حتي آنزمان که چونان شاعري سرکش و حيران، تير خشم بر پيکر خداوندگار مرگ مي فرستادم به يقين رسيده بودم که چشمهايم بسياري موهبتهاي مرگ را نديده است که اينگونه سرخ و خشمگين رد تيرهايش را مي پايد و هوارکشان آفريدگار مرگ را به محاکمه فرا مي خواند.

مادرم قبل از آنکه خبر را بگويد ، مقدمه اي مي چيند تا دلداريم دهد. از آمادگي من که مطمئن مي شود مي گويد: يکي از معلم هاي دبيرستانت ، که مي دانم دوستش داشتي فوت شده . ذهنم را مرور مي کنم . دلم نمي آيد به ذهنم بگذرانم که اوست . به همين خاطر مي خواهم که نامش را بگويد و .. . راستش را بخواهيد هرچند ذهنم را آماده شنيدن هرگونه خبري کرده ام ، اما بازهم گاهي اوقات ، چشمهايم خيس مي شوند، گاه حتي مي سوزند و مرا در دنيايي از تناقض و احساس و دريغ رها مي کنند. ذهنم ناخودآگاه دوره اش مي کند : بهترين شاعر استان کرمان، معلم فيزيک چهار ساله دبيرستانت ، خوش تيپ و خوش پوش ترين شاعري که در عمرت ديده اي، شاعر زنده گي و عشق .. و.. باباي عرفان!

سال اول دبيرستان بود ومن گريزان از درسهاي خواندني ، عاشق رياضي و نامانوس با فيزيک. اولين باري که سر کلاس درس آمد با عينکي فتوکروميک بود. تيپي بسيار جذاب و صدايي که البته به فرکانس صداي معمول معلم هاي مکانيکي فيزيک نمي خورد. از همان زمان شروع کرديم به اينکه چرا در سر کلاس ، جايي که آفتاب نيست از عينک آفتابي استفاده مي کند. تنه اي به بغل دستيم زدم و با او شروع به زمزمه کردم. بغل دستيم نگاهي به من کرد و گفت : احتمالا براي جلوگيري از ورود گچهاي تخته سياه به چشمانش است و تجويز دکتر. مدتي گذشت تا فهميدم بغل دستي من اسمش عرفان است و فاميلش رعايي . پسر معلم فيزيک مان . بعدها عرفان يکي از بهترين دوستان من شد. پسري که حاصل ازدواج پدر و مادري معلم و سرشار از استعداد و هوش ذاتي در همه زمينه هاي ممکن بود. شايد تاثير شديد اين آشنايي و دوستي با اين پدر و پسر بود که من علاقه عجيبي به اسم عرفان و وادي زيبايش پيدا کردم. هرچند بعدها پيشنهاد اسم عرفان براي پسرم از طرف همسرم عنوان شد، اما بي گمان برق نگاه من در برابر اين پيشنهاد، بيشترين تاثير را بر حک شدن اسم شناسنامه اي پسرم گذاشت.

در طول دوران دبيرستان و حتي دانشگاه کمتر معلمي توانسته است اينگونه در حافظه و دل من جا باز کند. (به جز محمد تقي روحاني رانکوهي ، استاد پايگاه داده ها که البته بازهم به او نمي رسد). تلفيق فيزيک و شعر، با ظرافت و ظنز، درچلاندن ذهن بازيگوش من و باقي دوستانم ، بيشترين تاثير را داشته است. يک روحيه شيطاني و حساس در ما بود که همه معلمها را عاصي مي کرد. اگر چيزي مي گفتند که با عقل ما جور در نمي آمد و يا با عشقمان ، تا چند جلسه روند عادي درسها عوض مي شد . سر کلاس درس او اما وضع فرق مي کرد . در اوج احساس راحتي ، با جديت تمام و علاقه فراوان، راغب به دنبال کردن درسهايش بودي . حتي وقتي که از من و باقي دوستان مي خواست که يک شعر و يا تکه اي ادبي درباره هر چيز و بالاخص نقد خويشتن، در پايان زمان کلاس درس بخوانيم بازهم در اوج شرارت و شيطنت مجبور به رعايت بودي . رعايت حريم دوستي و مهري که معلمي واقعي ساخته بود ، بي هيچ رفتار قلدرمآبانه و سخت انگارانه اي .

سال چهارم دبيرستان بود. من به علت شيوايي در گفتار شايد! مجري مراسمهاي مختلف ادبي و فرهنگي بودم . تنها مشوق و البته تنها بازدارنده من هم ايشان بود. گاه از وسط جمعيت صداي احسنتش قوت قلب بود و گاه عدم اجازه به من براي خروج از سر کلاس درس ، تکان دهنده و به راه آور! . اولين باري که سال چهارم ازم امتحان گرفت يک نمره 2 برايم ثبت کرد و گله از هرزه گردي چشمهايم و آخرين باري که نمره ام داد ، بيست بود و وجدي که در چشمانش جمع شده بود. شايد اگر مثل همو در دانشگاه هم ميديدم ، بي خيال درس و دانشگاه نمي شدم و به بالاتر از ليسانس معادل فکر مي کردم . دانشگاهي که به مدد اين معلمان با رتبه زير دويست قبول شده بودم و به خاطر آنهمه وضعيت نابهنجار، بي خيالش شده بودم.

همين هفته پيش به يادش افتاده بودم . در اين سالها به غير از يک ديدار کوتاه در يک انجمن شعر در شهرمان، نديده بودمش. متولد 1324 بود اما با اينکه سکته هم کرده بود ، جوانتر و شادابتر از همه ما بود . چرا که در درون پر بود و سرشار و دلش در تپش عشق و زندگي و ايمان، جلا گرفته بود. قلبي براي دوست داشتن داشت و قلبي براي دوست داشته شدن. و مرگي درخور :: وقتي که در مجمع شاعران در حال خواندن غزلي نو بود و در همان حال از حال رفته بود و تمام . نه تمام نه .. او و هرکس که عاشق باشد و زنده گي را فقط از پشت يک مشت نفرت و عقده نبيند هيچگاه نخواهند مرد. يادشان و حتي حضورشان هميشگي است، در دل و جان دوستدارنشان.... هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق.



» نوشته شده در ساعت 04:38 توسط باباي عرفان
لينک ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتي ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده ، بلامانع است »

» آرشيــــو

چکيده :
به ياد استاد محمود رعائي کمتر شده است از مرگ کسي ناراحت شوم. پيش از آنکه بر مرگ کسي گريه کنم ترجيح مي دهم واقع بين باشم و بپذيرم همه آن فرايندهايي را که سبب بوجود آمدن ميلاد و مرگند. حتي آنزمان که چونان شاعري سرکش و حيران، تير خشم...

آخرين نوشته ها :



همولايتي هاي به روز شده :

»» الباقی همولایتی ها

Powered by
Movable Type3.2