|
شنبه 10 خرداد 1382
به ياد استاد محمود رعائي سال اول دبيرستان بود ومن گريزان از درسهاي خواندني ، عاشق رياضي و نامانوس با فيزيک. اولين باري که سر کلاس درس آمد با عينکي فتوکروميک بود. تيپي بسيار جذاب و صدايي که البته به فرکانس صداي معمول معلم هاي مکانيکي فيزيک نمي خورد. از همان زمان شروع کرديم به اينکه چرا در سر کلاس ، جايي که آفتاب نيست از عينک آفتابي استفاده مي کند. تنه اي به بغل دستيم زدم و با او شروع به زمزمه کردم. بغل دستيم نگاهي به من کرد و گفت : احتمالا براي جلوگيري از ورود گچهاي تخته سياه به چشمانش است و تجويز دکتر. مدتي گذشت تا فهميدم بغل دستي من اسمش عرفان است و فاميلش رعايي . پسر معلم فيزيک مان . بعدها عرفان يکي از بهترين دوستان من شد. پسري که حاصل ازدواج پدر و مادري معلم و سرشار از استعداد و هوش ذاتي در همه زمينه هاي ممکن بود. شايد تاثير شديد اين آشنايي و دوستي با اين پدر و پسر بود که من علاقه عجيبي به اسم عرفان و وادي زيبايش پيدا کردم. هرچند بعدها پيشنهاد اسم عرفان براي پسرم از طرف همسرم عنوان شد، اما بي گمان برق نگاه من در برابر اين پيشنهاد، بيشترين تاثير را بر حک شدن اسم شناسنامه اي پسرم گذاشت. در طول دوران دبيرستان و حتي دانشگاه کمتر معلمي توانسته است اينگونه در حافظه و دل من جا باز کند. (به جز محمد تقي روحاني رانکوهي ، استاد پايگاه داده ها که البته بازهم به او نمي رسد). تلفيق فيزيک و شعر، با ظرافت و ظنز، درچلاندن ذهن بازيگوش من و باقي دوستانم ، بيشترين تاثير را داشته است. يک روحيه شيطاني و حساس در ما بود که همه معلمها را عاصي مي کرد. اگر چيزي مي گفتند که با عقل ما جور در نمي آمد و يا با عشقمان ، تا چند جلسه روند عادي درسها عوض مي شد . سر کلاس درس او اما وضع فرق مي کرد . در اوج احساس راحتي ، با جديت تمام و علاقه فراوان، راغب به دنبال کردن درسهايش بودي . حتي وقتي که از من و باقي دوستان مي خواست که يک شعر و يا تکه اي ادبي درباره هر چيز و بالاخص نقد خويشتن، در پايان زمان کلاس درس بخوانيم بازهم در اوج شرارت و شيطنت مجبور به رعايت بودي . رعايت حريم دوستي و مهري که معلمي واقعي ساخته بود ، بي هيچ رفتار قلدرمآبانه و سخت انگارانه اي . سال چهارم دبيرستان بود. من به علت شيوايي در گفتار شايد! مجري مراسمهاي مختلف ادبي و فرهنگي بودم . تنها مشوق و البته تنها بازدارنده من هم ايشان بود. گاه از وسط جمعيت صداي احسنتش قوت قلب بود و گاه عدم اجازه به من براي خروج از سر کلاس درس ، تکان دهنده و به راه آور! . اولين باري که سال چهارم ازم امتحان گرفت يک نمره 2 برايم ثبت کرد و گله از هرزه گردي چشمهايم و آخرين باري که نمره ام داد ، بيست بود و وجدي که در چشمانش جمع شده بود. شايد اگر مثل همو در دانشگاه هم ميديدم ، بي خيال درس و دانشگاه نمي شدم و به بالاتر از ليسانس معادل فکر مي کردم . دانشگاهي که به مدد اين معلمان با رتبه زير دويست قبول شده بودم و به خاطر آنهمه وضعيت نابهنجار، بي خيالش شده بودم. همين هفته پيش به يادش افتاده بودم . در اين سالها به غير از يک ديدار کوتاه در يک انجمن شعر در شهرمان، نديده بودمش. متولد 1324 بود اما با اينکه سکته هم کرده بود ، جوانتر و شادابتر از همه ما بود . چرا که در درون پر بود و سرشار و دلش در تپش عشق و زندگي و ايمان، جلا گرفته بود. قلبي براي دوست داشتن داشت و قلبي براي دوست داشته شدن. و مرگي درخور :: وقتي که در مجمع شاعران در حال خواندن غزلي نو بود و در همان حال از حال رفته بود و تمام . نه تمام نه .. او و هرکس که عاشق باشد و زنده گي را فقط از پشت يک مشت نفرت و عقده نبيند هيچگاه نخواهند مرد. يادشان و حتي حضورشان هميشگي است، در دل و جان دوستدارنشان.... هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق. »
نوشته شده در ساعت 04:38 توسط بابای عرفان
موضوع :
خاطره
تازه ترين نوشته های مرتبط با اين موضوع ● آن ساعت پر از ترس و احساسي که من باباي عرفان شدم .. ● حکم حکومتي و ماجراي الف تا ي آقاي ناطق ● موضوع جديدي به نام « امين آباد»
نحوه نگارش :
» مقاله
تازه ترين نوشته ها به همين شيوه ● قتل ِ نوجوانان : تهدید ِ عریان یا تغذیهی دراکولا؟ ● چاره گاه ِ انتخابات؛ ماندگاری، مسخ یا مرگ؟ ● حکم ِ ارتداد ؛ بن بست ِ انديشه ، آغاز طغيان بر ضد ِ دين
نحوه نگارش :
عاشقانه
تازه ترين نوشته ها به همين شيوه ● شورانگيز ● الله ُ .. اکبر ● آزادی برای اکبر گنجی
لينکها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است » |