فتو وبلاگ آينه شادي
« قبلي | بعدي »
يادداشت هاي باباي عرفان
. عصيان بر عصيان (نقطه عطف شادی)
پنجشنبه 11 مهر 1381
۸ سال پیش سوار بر اتوبوسهای بين شهری به سمت تهران مي آمدم. ساعت حدود۱۰:۳۰ تا ۱۱ شب بود. يک مسافر ديگر در کنارم نشسته بود و آنقدر خسته که بر روی شانه های من ولو شده بود. نگاهش کردم: يک آدم ميانسال با دستانی روغني، به نظر معتاد و دندانهايی زرد و ورآمده که به هيچ وجه نمی توانست به دل بنشيند. من با تندی بيدارش کردم و ..به ناگاه او به آرامی لب به سخن گشود ..آنشب تا این لحظه به طرز عجیبی در ذهن من مانده.. گویی این دیدار و ماجراهای بعدی، آغاز شکل گیری چیزی دیگر در من بود.
اسمش احمد بود و متولد ۱۳۴۶. پدرش مرده بود و حالا عمويش سرپرستش بود. او آنشب تا صبح برايم حرف زد و من شیفته و آشفته حرفهایش را می بلعیدم. حتی وقتی بعدها فهمیدم که متولدین این سال اهل حرف زدنهای طولانی هسنتد به هیچ وجه ارزش نکته هایش زایل نشد.
در اینجا فقط به تکه کلامهایش اشاره ای میکنم:
* بهترين تعريف و جمله ای که در واقعیت هستی است مفهوم بیکران لحظه هاست. { شنیدن این سخن از یک آدم بیسواد که راننده کامیون بوده و برای تعمیر ماشینش میرفت با آن توضیحات خلسه آورش حقیقتا تکان دهنده بود}
* در زندگی خاکی بودن را به همراه پاکی داشته باش!
* سیگار کثیف ترین نوع مخدر است ولی تونمیتوانی از آن اجتناب کنی!
* در زندگی تابع دل باش تا لحظاتت هدر نروند !
* تنها آنهایی را بزرگ دار که در عین معصومیت، مغرورند!
* مشروب را حتما بخور ولی با دوستی که هزار درصد به او اعتماد داری { شاید می خواست بگوید که اصلا نخور چون از این دید، اعتماد مفهومی دگم خواهد داشت در حالی که دوستی نسبی است!}
* فرزندت را به نحو احسن تربیت کن ، چرا که یک درخت را پیش از آنکه کلفت شود می توان با یک طناب به حالتهای مختلف درآورد و آنرا پیچاند و بعدها که طناب را بازکنی آن پیچش را در درخت ابدی ساخته ای}
* همه چیز را تجربه کن اما آگاهانه و به قصد
* عاشق مرگ باش وحتی لحظه ای هم فکرنکن که بعد از مرگ چه میشود!
راستی یادم رفت که بگویم :
تمام پیش بینهایش برایم اتفاق افتاد شاید باورنکنید که او در آنشب عجیب بالغ بر ۸ پیش بینی کلان برایم کرد که همه اش در سالهای بعد برایم اتفاق افتاد.
اين ديدار به همراه اتفاقات و مطالعات بعدی نقطه عطفی بر نمودار زندگيم بود .شايدپس از چندی که معنای حرفهايش را آموختم شادی ساعرانه در پی لحظه هاراآغاز کردم.


» نوشته شده در ساعت 03:03 توسط باباي عرفان
لينک ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتي ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده ، بلامانع است »

» آرشيــــو

چکيده :
۸ سال پیش سوار بر اتوبوسهای بين شهری به سمت تهران مي آمدم. ساعت حدود۱۰:۳۰ تا ۱۱ شب بود. يک مسافر ديگر در کنارم نشسته بود و آنقدر خسته که بر روی شانه های من ولو شده بود. نگاهش کردم: يک آدم ميانسال با دستانی روغني، به نظر معتاد و...

آخرين نوشته ها :



همولايتي هاي به روز شده :

»» الباقی همولایتی ها

Powered by
Movable Type3.2