يادداشت‌های بابای عرفان
. ياد باد آن روزگاران، ياد باد
سه شنبه 16 مهر 1381
امروز علاوه بر آغازجشن مهرگان سالگرد ازدواج من هم هست! از همین جا به همسرم که میدانم از خواننده های پروپاقرص وبلاگ من است سالگشت به گشت افتادن سرش را به یاد می آورم! و البته به خودم صميمانه تبريک ميگويم!

دوست دارم کمی از شر و شور آنزمان بنويسم. از نوشته هايی که دزدانه به او می دادم و تمامی بچه های شرکت را کلافه و فضول کرده بودم . از رنگ سرخ و هيکل قلدرمابانه استادم که البته رئيسم هم بود وقتی که فهميد می خواهم در ۲۴ سالگی ازدواج کنم و راه او را نروم .( آخه اون در ۳۸ سالگی هنوز خودش بود و حوضش و البته مادر بزرگوارش).
چه جاهايی ، چه کسانی که توی (زبانم لال) اوضاع شیرتوشیر آنزمان به ماگير ندادند از فاميل گرفته تا مامور اداره راهنمايی و رانندگی چه رسد به ماموران فلسفه آشنای منکراتی که حقيقتا بعضيهاشان توی اون اتاق ۱ در ۱ حسابی تدريس علم و مصباح و جوادی آملی و تدين ميکردند.
متاسفانه یا خوشبختانه شعرهای آن دوره در دسترس نبودند و به عبارتی در قفسه کمد و در زير خرواری از خرت و پرت برای خودشان راه ميروند. دقت کنید که اگر آن شعرها بودند و من مينوشتم شما که نميخوانديد منتها من روزگاری مجبور شدم بيت بيتش را (بلکه حرف حرفش را) برای بعضی بزرگان تفسير يا توجيه کنم تا مبادا به خاطر مبارکشان خطور کند : که عشق ميتواند خود دين یا خود حق باشد و یا اینکه منظور از الهه عشق بقيه دوست دختران من نيستند بلکه اين استعاره ای است که گاه شاعران عاشق پيشه کوی و برزن برزبان می آرند.

بيگمان هنوز هم همهمه ای در هواست


» نوشته شده در ساعت 03:28 توسط بابای عرفان
لينک‌ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتی ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده، بلامانع است »

[ Movable Type3.2 | Persian Tools ]