هوای سينه ، مهتابی است روانم بی خيال جسم ، در آرامشی آبيست و بغضی نيست که اينک رسته ام از هر چه غمهای سبک مغز است غم نان و غم آب و غم آينده ی موهوم همه، محو تماشای نگاه عشق رویایی است! صدای مرگ عجب آرامشی دارد در اين هنگامه ی داغی که من در جای جای استخوانهايم تمام رغبت و بی رغبتی های تعلق را شکستم! و اينک از درون سينه ی پر دوده من جوان - انديشه ای بی بعد و بی اندام و بی خون به سوی چشمه ی جوشان چشمت بال می گيرد. کودک شعری که در کنج نهان سينه انسان امروزی در آوار خدا و دين و عقل و ترس به طرزی واقعا معصوم به چنگ مرگ افتاده است.. به چنگ مرگ افتاده است..
هوای سينه ، مهتابی استروانم بی خيال جسم ، در آرامشی آبيستو بغضی نيستکه اينک رسته ام از هر چه غمهای سبک مغز استغم نان و غم آب و غم آينده ی موهومهمه، محو تماشای نگاه عشق رویایی است!صدای مرگ عجب آرامشی دارددر اين هنگامه ی داغی که من در...