|
چهارشنبه 15 آبان 1381
| 1 نظر
راستش رو بخواين کمی خسته ام، و حتی متاسفانه استخونام یه کمی تیر میکشه ، یه حسی بین خماری و شیفتگی و بی حوصله گی! بدجوری اين حس یا بهتر بگم جنون نوشتن تو وبلاگ داره اذيتم ميکنه . نزديک به دوسال ميشه که به جای اينجور نوشته ها، شبانه روز مشغول برنامه نويسی بودم . شايد در اين دوسال بيش از ۱۰ شعر نگفته باشم اما از روزی که وبلاگ نويسی رو شروع کردم، هر لحظه وسوسه نوشتن، کلکيک کردن، به مهمانی اين و آن رفتن و .. ذهنم را آلوده خويش ساخته است.
نميدانم آيا اين جزء ذات محیط جدید است يا اينکه من تا بحال مشکلات و عقده های سرکوب شده ای داشته ام که حالا به جست و خيز و تکاپو افتاده ام؟ آخه خوب نیست آدم اینقدر خمار اینجا بشه! اصلا چرا من باید تمام هم وغمم را صرف نوشتن يک متن اتوکشيده و محکم بکنم. قبلا که مينوشتم ميگفتم کاش نميشد خط زد و حالا هم ميگويم کاش قابليت ويرايش متون نبود . يک متن را بنويس و بفرست .. وسواست برای چيست آخه ..؟ فکر کنم احتياج به استراحت دارم .. هر وقت اين حس تعلق و وابستگی عجیب به نوشتن و آراستن وبلاگ از وجودم رفت .. دوباره شروع ميکنم .. مخلص همه شما! |