|
شنبه 23 آذر 1381
همانطور که گفتم ميخواستم درباره قضيه الهه کولايي بنويسم .. اما گفتم حالا که قراره بنويسيم چرا از قبلترش نگم .. شايد اينجوري ، قضيه خوش مزه تر هم بشه ..
عرضم به حضورتون تو دانشکده فني تهران به همين راحتي ها ترم تابستاني نمي دهند .. من از اونجايي که يه مقداري از واحدهاي درسيم مونده بود .. شديدا به مسئول آموزش دانشکده فشار آورده بودم که حتی الامکان بتونم يه ۶ واحدي رو بگيرم .. اونقدر اصرار کردم!! که بنده خدا منو به آقای سليمانی حواله داد ..که به گمانم آنزمان ، معاون دانشجویي دانشگاه تهران بود .. {آقای سليماني رو که حتما ميشناسيد .. ايشون از برکت فاجعه کوي دانشگاه و بخاطر فعاليتهای عمده اي که آنشب انجام دادند .. و من به بعضي هاشون اشاره میکنم .. بعدها در لیست مشارکت قرار گرفته و نماينده مردم تهران شدند .. } پرسون پرسون به ساختمان ۱۶ آذر ، محل جلوس ایشون رفتم .. در باز بود با احترام منتظر ماندم تا اجازه ورود داده شود .. ازآنجایی که صدای مکالمه تلفني اين بزرگوار به گوش ميرسيد و منهم گوشهای تيزي دارم .. ناگهان طرف مقابل رو شناختم .. بله آقای سليمانی در حال مکالمه با آقای الله کرم بود .. راستش با شناخت نسبي که از اوضاع آنزمان داشتم .. برام خيلی عجيب بود که آقای سليمانی با اين لحن خودماني در حال مکالمه با اون شخص شخيص بود .. لذا با قيافه ای جدي و بيق!!.. همچنان منتظر موندم تا رخصت ورود داده شود .. با لخند نمکین آقای سليماني واردشده و درخواستم را گفتم .. ايشون هم تاکيد کردند امسال به هيچ عنوان به هيچکس ترم تابستانی نميدهيم .. حتی به رزمندگان و بورسيه ها .. منهم کج شدم و از ترس دوستای گردن کلفت ايشون راهم رو گرفتم و رفتم .. چند روزی نگذشته بود که با کمال تعجب دیدم در تابلوی اعلانات آموزش دانشکده اعلام کرده اند هر کسی که ترم تابستاني ميخواهد ، ميتواند هر درسی را که دلش خواست انتخاب کند .. من که تعجب کرده بودم .. به دو رفتم و به راحتي آب خوردن و بدون هيچ پيش نيازی دروس مورد درخواستم را گرفتم ... من آنزمان در کوي دانشگاه نبودم .. اما براي خواندن و مرور دروس به کوی ميرفتم .. شنبه امتحان مدار منطقي بود و از آنجایی که پرفسور نوابی ما ... منو یه ذره دوست داشت .. و میبایست حتما تمریناتشو انجام میدادیم .. با بچه ها قرار گذاشتيم که پنج شنبه و جمعه آنهفته رو به این امر اختصاص بدیم .. جمعه که میخواستم برم کوی .. دیدم تو خیابان کارگر غوغاي عجیبی به پاست ... خیابون تقریبا پره ... از پشت کيوسک مطبوعاتی میخواستم وارد کوی بشم .. که دیدم نگهبان دم در داره گریه ميکنه.. ای بابا! .. بهش گفتم : "چی شده بابا .. بی خیال"! ادامه دارد .. |