راستش امشب به یاد مولوي و بامدادم .. و اين شعر :من غلام قمـرم .. غير قمــــــــــــــر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکــر هيچ مگو
سخن رنج مگو .. جز سخـن گنـــج مگو
ور از اين بي خبري رنـــج مبر هيچ مگو
دوش دیوانه شدم .. عشق مرا دید و بگفت
آمدم .. نعره مزن .. جامه مدر ... هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهــــم گفت
سر بجنبان که بلی ، جز که به سـر هيچ مگو
گفتم این چیست بگو زير و زبر خواهــــــم شد
گفت میبـــاش چنین زیــــــــــر و زبر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشرست
گفت این غیر فرشتــــه است و بشر هیچ مگو
....
ای نشسته تو دراين خانه پر نقش و خيــــــال
خيز از اين خانه برو .. رخت ببر ... هيچ مگـــــو