|
پنجشنبه 28 آذر 1381
به دوستي قول داده بودم درباره مادر بنويسم .. دوستم شاعر است و مادرش با مصراعي کوتاه نهيبش زده بود : جان لاله نيست که رويد به هر بهار ... او نيز آنچنان تحت تاثير قرار گرفته بود .. که وبلاگ نويسي را حتي برای مدتي کنار گذاشت .. و رفت که سروساماني به جسم و جان خويش بدهد ...
راستش منم هر چی فکر کردم چی بنويسم درباره مادر .. هيچي به ذهنم نرسيد .. جز اين چارپاره ای را که سالها پيش به مادرم تقديم کرده بودم .. با همان شکل و سياق، دوباره و اينبار به همه مادران ... مادر دوستم ، مادر خودم ، مادر عرفان و ... الخ .. تقديمش کنم ... ![]() مادر اي مهربانتر از خورشيد .... اي بابا .. بقيش اصلا يادم نيست .. تازه مزش به بقيش بود .. به هر حال اينم يادگاري بود از اونزمانی که ما هم يه ذره ذوق نظم گفتن داشتيم ... ذوق شعر و شادی و شیفتگی .. اما هنوز دارم! *** واما اينم دو دوست خوب .. حتما بهشون سر بزنید .. در پاييز كوچك من درختان فقط يك برگ داشتند .. و .. زيباي خفته .. |