|
یکشنبه 1 دی 1381
اين بابا جون من ورداشته اسم منو گذاشته اينجا .. بعدش هم اصلا نميذاره من بنويسم .. آخه بابا اگه قراره اينجا به اسم من باشه ..بذا منم يه ذره بنويسم ديگه ... اصلا حالا که اينجوري شد از اين به بعد خودم مينويسم و خود ميشم سردبير اينجا .. شما هم اگه خواستی خاطرات بنويسی ... يا نميدونم شعر بگی .. يا حرفهای قلنده سلنده بزني ... بايد اولش توسط من تائيد بشه .. بعدش بره تو شبکه اونيورسال ..این عمو مرتضاي ما هم بدجوری ما رو کنف کرده .. هنوز برنگشته .. بیا دیگه عمو! .. راستی امروز بابام کلي ذوق کرده بود که عمو آماتور لينک مطلبشو گذاشته بود تو وبلاگش .. بازم ميخواست ادامش رو بنويسه .. بهش گفتم تو خسته شدی بابو ! { از بس عمو عمو کردم ديگه به بابا هم ميگم بابو ... ای بابو!} .. برو بخواب .. لالا کن .. نازی! بازم ميگم دست عمو رضا درد نکنه که اين عسک منو گرفته . راستش من اونروز خيلي غافگلیر شدم .. حالا که برا خودم مهشور شدم .. از همينجا اعلام ميکنم از اين به بعد منم ميخوام بنويسم .. بابا و مامان که برام دفتر مقش نميخرند .. خوب منم مجبورم بيام اینجا بنويسم .. ميخوام ببينم وقتی ۱۰ سالم شد .. چطوري ميتونم با افکار الانم کنار بيام .. ![]() باباجون و مامان جونم هم از اين به بعد به اسم بابای عرفان و مادر عرفان ميتونن هر چی دلشون خواست .. البته پس از تائيد اينجانب بنويسن ... خوبه نه ؟
|