|
سه شنبه 3 دی 1381
آخيش .. یه ذره نوبت من شد .. (باباي عرفان)
ميرشکاک ، کسي که بيگمان افراد زيادی اورا ميشناسند ، گاه مي ستايند و گاه مي رانند .. هرکار کردم نتوانستم درباره اش ننويسم .. بقول خودش لر پشت کوهي که در روزگار عسرت دانش و عقل .. بر اسب مراد راند و چه خانه ها که ويران نکرد .. هرچند هستند بسياري که از روی هتاکي هاي وی بامداد و فروغ و سروش و بسياری ديگر از بزرگان را شناختند .. حتي وجود اين موجود .. هميشه مرا در مواقع بحث و نقد .. از قضاوت و کنکاش درباره دیگران منع ميکرد .. تا مباد که چون او خطا روم .. و خانه ايي را ويران کنم .. اما تاثيرات این موجود تا بدانجايي است که هنوز هم نوآموزان مکتب فاشيسم و دگماتيسم ايرانی پا برجای آلوده وي ميگذارند .. امروز اما ميرشکاک توبه کرده است و طلب بخشش .. ميخواهد که بت پرست شود و درويش .. هميشه با آن استعداد ذاتي خويش آنچنان مينويسد که ... بخوانيد : اما این محبس (دنیا) بد زندان فریبنده ای است و من در این سراي سپنج پس از چهل و اندی سال رنج از پی رنج و خطا از پی خطا ، دریافتم که جز عشق ورزیدن به تمام موجودات که مظاهر اسماء و صفات تواند نباید مذهبی اختیار میکردم .. پروردگارا ! تورا به حق حضرت عشق مجسم ( حیدر روحی له الفدا) یا هرچه زودتر بمیران ، یا از تنگنای تهران و از میان این قوم مدعی مسلمانی به سرزمینی دیگرم بینداز یا .. چه بگویم؟ و یا که بگویم پروردگارا که من به دفاع از شان دین تو تیغی برآهیخته بودم و نمی دانستم که درپناه این تیغ، دیگران سردر گنداب دنیا فرو کرده و ابلیس وار دوزخ می بلعند و گمان می برند پیروز شده اند! من که فکر ميکنم مواجبش عقب افتاده باشد .. شما چه ؟ |