در امتداد نرده هاي شرقي کوي ، از پشت ساختمان ۱۷به طرف درب اصلي می رفتيم .. همه جاي خيابان کارگر شمالي را نيروهاي انتظامي پرکرده بودند .. همه در حالت آماده باش کامل .. نشسته با تفنگهايي که به سمت کوی نشانه رفته بود و باطوم و سپر و کلاه .. بعدها فهميدم که اسم اين گروه نوپو بوده است .. حقيقتش اينه که در پشت اونهمه طمطراق، قيافه هايي به شدت ساده ميافتي .. البته با ضريب هوشي پائين .. که با وعده مبارزه با گرگهايي که مي خواهند به گله گوسفندان آسيب رسانند ... و شايد به خاطر حفاظت از کيان و ناموس خويش بدانجا آمده بودند .. فرماندهان ملبس آنها اما آرام بودند .. ندانستم که همين گروه بوده که شب پيش آن فاجعه را بوجود آورده و يا گروه ديگری .. اما از آقاي نظری خبري نبود ... مدتي ايستاديم .. يکي از بچه ها بدون روبنده و در کنار ميله ها ايستاده بود و گاه گداری سنگي به سوي نيروهاي مستقر شلیک ميکرد .. سريع به پيشش رفتم و گفتم : سنگ نزن .. مگر دوربينهای آنان را نميبينی .. اينقدر احساس شجاعت نکن .. به فکر پدر و مادر نگرانت باش .. اينها هرچه باشد نيروهاي امنيتيند دیگر .. تو از فردا چه پناهي داري .. نگاهم کرد .. انگار خودش هم نميدانست چه ميکند .. با بغضی درگلو مانده سنگهايش را انداخت و چشمهاي گريانش را از من دور کرد .. حسابي منقلب شده بودم .. نميدانستم چه برسر اينها آمده بود که درس و شادي و فوتبال و .. را کنار گذاشته بودند و اينچنین گيج و سردرگم به هر کاري دست ميزدند.. گروهی از دانشجويان .. بيرون درب اصلي کوی در حال شعار دادن بودند .. يکي از بچه ها .. پیراهني خوني به سمت همان نيروهای آماده و آرايش يافته گرفته بود و گريه و گلايه ميکرد .. مي گفت : .. شما هم مثل برادران ما هستيد .. اما ببينيد با ما چه کرديد .. خيلي چيزها ميگفت اما نه خودش و نه ما نفهميديم چه ميگويد .. حالتي که بعد از ضربه اي شديد و آني بوجود ميايد .. {گويا او ميدانست يکي از بچه ها کشته شده است اما من هنوز مطلع نشده بودم} .. در پشت نيروهای استقرار يافته نظامي گروهی از لباس شخصي ها بودند .. يکي از آن افراد که هیکل و ريشش از ديگران بزرگتر بود .. و ازقرار معلوم حرفهاي آن دانشجو برايش گران آمده بود جلو آمد و شروع به جر و بحث با وي نمود .. آخرش هم با لحني که فکر ميکنم اکثر ما در طي این سالها .. با آن آشنا شده ايم .. به آن جوان داغدار گفت : حالا چرا گريه ميکني بچه نه نه ! .. راستش در يک لحظه اختيار خودم را از دست دادم .. داد زدم : براي تو گريه ميکند که فکر ميکني در راه خدا با يک مشت کافر و منافق ميجنگی .. برای نسل تو گريه ميکند که از اوج عظمت انقلاب و جبهه و شهادت به جايي رسيده ايد که فرزندان همرزمان خودتان را دشمن ميناميد .. براي .. راستش اصلا يادم نيست که ديگر چه گفتم .. بدنم ميلرزيد .. يک آن اما متوجه شدم همه دوربينها به سمت من گرفته شد .. سه دوربين را ديدم که با چراغ قرمز به چشمهاي من زل زده بود و من همچنان خيره و منقلب نگاهشان ميکردم .. در همين حال بود که يکي از فرماندهان ، آن آقای لباس شخصي را به کناري برد و از او خواست ادامه ندهد .. بچه ها مات و مبهوت مانده بودند ... و من نيز .. اصلا فکر نميکردم اينچنين احساسم غليان کند .. {جو گير شده بودم } .. در همين حال و هوا بوديم که يکي از بچه ها آمد و گفت : وزير کشور وارد کوي شده .. به سرعت با بچه ها به سمت درب اصلي حرکت کرديم .. و آرام درگوش آن دانشجويي که سنگهايش در کنارش افتاده بود ... گفتم : حالا هر کاري دلت خواست بکن .. نگاهم کرد .. چشمهايش پر اشک بود .. گيج ميزد .. نه .. او در خود فرو مرده بود .. ديگر حتي توان سنگ انداختن هم نداشت ... ادامه دارد...
در امتداد نرده هاي شرقي کوي ، از پشت ساختمان ۱۷به طرف درب اصلي می رفتيم .. همه جاي خيابان کارگر شمالي را نيروهاي انتظامي پرکرده بودند .. همه در حالت آماده باش کامل .. نشسته با تفنگهايي که به سمت کوی نشانه رفته بود و باطوم و سپر و...